1. همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی مولانا
2. زندگي ما منعکس کننده باورهاي ماست موفقيت نامحدود از يک نظام باوري نامحدود ايجاد مي شود.
3. می رم از شهر تو با یه کوله بار خاطره .... سیاوش قمیشی
4. انسان تا زنده است انرژی پایان ناپذیر است. این ما هستیم که در ناگزیری زنده بودن تصمیم می گیریم چقدر سرشار یا تهی از انرژی و پویایی باشیم. خودم
5. هیچ فرهنگی هویت خود را در انزوا حفظ نمی کند، هویت در تماس به دست می آید، در تقابل و در راه گشودن از میان موانع. کارلوس فوئنتس
6. آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو احمد شاملو
7. قلم را از دستان فاصله می گیرم
و درگوش ها
معنای کسره ی عشق را زمزمه می کنم نگاه "کمی سادگی..."
8. از ماتیک متنفر است.... با عینک راحت تر میشود سرخ نشد. با سیگار باز هم ساده تر است. متأسف است که نمیتواند دود را به ریه هایش بدهد.... پدر میگوید که نیت خیر دارد. مادر میگوید که در واقع میترسد. او جواب میدهد که وقت استراحت ناهار بیخطر است... او هم یک دختر است مانند دختران دیگر. جواب سؤال را با یک سؤال دیگر میدهد... از همه طرف به او نگاه میکنند. فوراً متوجه میشود که دست دارد... دامن را نمیشود ندید... دیگر روزنامه نمیخرد... چقدر عالی است که در هر استراحت ناهار میتواند، یک فاجعه اتفاق بیفتد... «فاجعه» لغت مورد علاقهی اوست. بدون این لغت مورد علاقه، وقت ناهار بسیار کسالت بار میشد. تکه پاره هایی از داستان « وقت نهار»
9. نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه ی حیات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی جهات منم مولانا
10. بیار زان می گلرنگ مشکبو جامی
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز حافظ
11. موضوع اصلی این نیست که تو خنده را انتخاب کنی یا خشم را، مهم این است که کدام یک لحظات تو را مملو از شادمانی می کند و کدام یک اوقاتت را در غصه تباه ميكند. وین دایر
12. اکنون که تابستان در گذر است
سایه چگونه تنک می شود
زیر چنار جلو خانه ات
....
.....
و عاشق چگونه فراموش منوچهر آتشی
13. شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی خسته پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
.....
۱۴. رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
1۵. والعصر... ان الانسان لفی خسر... الا الذین ءامنو و عملو الصالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر
این حرف ها و شعر ها و بطور کلی واژه ها و خیلی حرف های دیگر که یادم نمیاد این چند روزه و حالا توی ذهنم و جان و دلم وول می خوردند برای نوشتن ... دوست داشتم آخرین پست متداول این وبلاگ را اینجوری بنویسم. ولی برای اینکه مخاطب گیچ نشه قسمت اول را متعارف تر نوشتم.
یکم شهریور وقتی صبح از خواب بیدار شدم شعری از درونم سرریز شد؛ و بعد از آن چیزهایی را بهتر باور کردم و آرام تر شدم.
شاید بگویم
از همین فردا
دهانم را مهر موم کنند
و همه ی باقیمانده ی دل و زبانم را
مصادره کنند
اگر روزی دیدی خرابه ای
به طرفش نیا
خرابه ای که شاید من باشم
دستانش پر از چاله است
کش آمده تا پیاده رو آن طرف خیابان
و همه ی چاه های جهان
....
تنها نمی دانم شهرداری چشم هایم را
با آن همه منشی و تایپ یست زیبا
که رئیس جمهور هم نتواست کرکره اش را پایین بکشد
چکار کنم؟
