ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی، تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت، توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی، تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی،برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم ،تو رفیقی جون پناهی
ناجی عاطفه ی من، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره، که منو دادی نشونم
وقتی شب ، شب سفر بود، توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود، واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب، تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست، بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی، به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی، پرده ی شبو دریدی
یاور همیشه مؤمن، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست، ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش، ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه، هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق، پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت، سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق، دست بی ریای من بود
دیشب فقط دوساعت داریوش بی وقفه این ترانه رو تو گوش من زمزمه کرد و آخرش اونقدر چشمهام داغ شد که خوابم برد...
مدتها ست دلم میخواد بیام تو بلاگت چیزی بنویسم....قبل ترها هم خیلی دوست داشتم تو بلاگت بنویسم ولی نمی دونم چرا اینقدر کم اینجا نوشتم...صبح خواستم بیام و این شعر رو بذارم که نشد...الان هم اومدم دیدم خودت آپ کردی.
به هر حال من اینو ثبت موقت میذارم ،هر کاری خودت دوست داشتی باهاش بکن!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آریا نوشت: اینو آویشن پریروز نوشته ... خوشحالم اینجا نوشته و خودشو تخلیه کرده ولی ای کاش داریوش گوش نمیدادی. ای کاش چند تا کلاس دیگه هم تابستون میرفتی و مثل من خیلی خسته می شدی. احتمالا از سه شنبه ی دیگر کلاس نقد عکس در انجمن سینمای جوان هم بیاد جزو مشغولیاتم. مسئولش بهم گفت اگه بیای دوربین های حرفه ای مون را مجانی در اختیارت میذاریم تا عکس بگیری...
بزرگداشت خسرو شکیبایی هم چندان خوب برگزار نشد گرچه تا آخرش نموندم. تیزر یادبودش مزخرف بود...
