نخست: بهمن ماه سال گذشته وقتی به فکر تغییر اسم وبلاگ افتادم و بعد از کلی اسم که در ذهنم چرخ می خوردند عنوان وبلاگ را از "شبیه" (شبیه رویدن دارد گیاه...) به "تپیدن دو دل" تغییر دادم؛ اصلا فکر نمی کردم به این زودی ها عمر تپیدن دو دل تمام بشود. گیاهی که حتی عشقی که مانند باران بر تمام وسعت جانش می بارید را شبیه عشق می پنداشت؛ در بیمارستان بستری بود. عشقش یادداشت های کوتاه، نگران، سراسیمه، همراه با تمنا و مناجات در اینجا می نوشت و با هر واژه هویت این وبلاگ تغییر می کرد و چه آشوب شیرینی در من ... با دیدن اون پست ها و اون همه کامنت که سراپای وجود مرا غریق محبت خود کرده بود موجب شد عنوان انتخاب شده ی "پا در سنگ" را فراموش کنم و بنویسم "تپیدن دو دل" تپیدن دو دل / دری وا می کند..... و اکنون دری به روزی نبودن ها...
دیگر نمی توانم زیر عنوان "تپیدن دو دل" اینجا یادداشت هایم را بنویسم. فضای غالب بر این وبلاگ با هوای جان تازه ی من همخوانی ندارد. اینجا دیگر وطن من نیست و من نمی توانم نفس های تازه ام را در این وسعت زیبا ولی مخدوش شده به رشته ی تحریر درآورم. ترجیح می دهم "تپیدن دو دل" با تمام تقدسی که برایش قائلم دست نخورده بماند و با تغییر چند باره ی عنوان وبلاگ چیزی اینجا ننویسم.
برخی دوستان از من خواسته اند اینجا بمانم. لطف و محبت تک تک شما از روزی که به جمع مخاطبان این وبلاگ پیوستید را هرگز فراموش نمی کنم ولی احساسات و افکار کولی وارم نمی گذارد اینجا بمانم. دل کندن از شما سخت است ولی....
سپس: بعد از آخرین سفرم که رابطه ی عشقی مان شبیه یک دوستی ساده شد سعی کردم خیلی چیزها را از درون و بیرونم تغییر بدهم. با جدیت بیشتری فیزوتراپی ام را ادامه می دهم... شروع به تمرین نوشتن کرده ام... به کلاس تئوری موسیقی می روم... تغییراتی موثر جهت جلب مشتری در دکور مغازه داده ام... تبلیغات و اطلاع رسانی گسترده و متفاوتی راه انداختم که خیلی خسته کننده و وقت گیر بود... سازهای جدید و گران تری را به مجموعه ی سازهایی که می فروشم اضافه کرده ام... به کلاس نقد عکس می روم و یکی دوتا دوست جدید اونجا پیدا کرده ام. مسئول سینمای جوان گفت دوربین های پیشرفته شان را در اختیارم می گذارند. یکی شان گفت ما واقعا به نقد های یک منتقد شعر و داستان نیاز داشتیم... رژیم غذایی سخت ولی فرح بخشی را جهت حداقل کاهش بیست کیلو شروع کرده ام... قرص خواب بعد از شش سال و اندی دیگر نمی خورم... به تناسب اندامم فکر میکنم... فرم موها و نوع لباس پوشیدنم را کم کم دارم تغییر میدهم و میخواهم از این ریخت کلاسیک شش در چهار فوری در بیام... می خواهم ماجراهای عشقی ام را همانطور که سال ها پیش از آسمان ها به زمین کشاندم این بار از زمین به درونم که گاهی شاید بازی باشدش با ماه و ستارگان ببرم.... راستی نماز خوندنم سر و سامون بهتری گرفته ولی اونجوری نیست که دوست دارم(رو ویلچر درست حال نمیده...) تصمیم گرفته ام نهایتا تا دو سال دیگه روی پای خودم بایستم و بدون کوچیکترین شکی مطمئنم با لطف خدا و تلاش خودم چنین خواهد شد... به طرف ریکی از طرف دوتا از دوستانم دعوت شده ام و می بایستی ابتدا بشکل تئوریک و بعد عملی با این طریق آشنا شوم... شاید با پولی که بدستم خواهد اومد ماشین خریدم و اینبار بیشتر مواظب خواهم بود داداش و دیگران دهنش را سرویس نکنند و هزینه های تعمیرش را من بدهم... اگر ماجرای خریدن ماشین جدی شد حتما چند سفر تفریحی خواهم داشت... قصه ی خرید خونه از دست تعاونی مسکن سازمان را خیلی خوب پیگیری کرده ام و خرید و پرداخت قسط هاش حاشیه ی امنیت خوبی پیدا کرده است. وووو..... رو هم رفته هنوز سر پر شور و شری دارم و دوست ندارم یک روز را دوبار زندگی کنم.
توضیح: در ادامه ی مطلب ورجن دوم همین پست و یکی از آخرین شعرهایی که سروده ام گذاشته ام.
ادامه مطلب