تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

نیکو: متاسفانه دیر با وبلاگ نیکو آشنا شدم. کسی که به نظر من طبق تعریف درست وبلاگ نویسی اندیشه ها و احساسات و عشق و بی حوصلگی و بسیار از خصوصیات رفتاری دیگرش را در یادداشت های روزانه اش بروز میداد. او در مورد بروز خودش خیلی کم پنهان کاری کرد و من به این میگم وبلاگ نویسی متعارف... جوری که مخاطب با دنیایی دیگر در کسی که نوشته هایش بسیار صمیمی است آشنا بشود. او بدون حساب و کتاب که شاید یکی از ویژگی های فردی که مهندس  و اهل محاسبه است؛ از هر چیزی که در درونش او را قلقلک می داد برای نوشتن حرف نمی زد ولی هر چه می نوشت با صداقت بود. شکل نوشتنش مخاطب را گیج نمی کرد. قدرت تخیل و مهر مادری و حفظ کردن کودک درونش باعث شده بود از زبان دینی هم فارغ از جذابیت های کودکی ناز، حرف های خوشمزه ای بزند که مخاطب را به کنجکاوی های کودکانه آشنا می کند. گرچه گاهی کودکش کلی عقلش قد می کشید و حرف هایی که در ذهن مادرش بود را بیان می کرد ولی باز هم از واژگان و لحن و فهم کودکانه استفاده می شد.

(نیکو در آخرین پستش نوشته: "بگزین ره سلامت ، ترک ره بلا کن" ... خب این کاملا برای من قابل درک است که کسی که در وبلاگ نویسی میخواهد خودش باشد و یکرنک با مخاطبش حرف میزند آخرش در این جامعه ی صد رنگ و ریا که برای خانم ها خیلی بیشتر از مردها کمترین حاشیه ی امنیتی میگذارد به جایی برسد که ترک ره بلا کند. امیدوارم روزی برسه که حداقل در جامعه ی مجازی ما بتوانیم بدون هراس خود واقعی مان را بروز بدهیم. )

 

انگاره ها: استاد یک عاشق قدیمی است که علارغم مشغولیات کاری فراوانش به نوشتن در وبلاگ علاقه دارد. او نگاهی بسیار باریک بین با اندیشه ای که حداقل برای خودش جا افتاده موضوعات بکری انتخاب می کند و با قلمی بسیار جذاب به فشرده ترین شکل ممکن مانند شرابی چند ساله حرف هایش را با مخاطب در میان می گذارد. همیشه یک عاشق واقعی انسان دوست است. یکی از بارزترین درون مایه های یادداشت های متین توجه اش به انسان هایی است که زندگی اشان به چالش کشیده شده است و او  چالش کسی که ازش حرف میزند را گاهی تعمیم میدهد به جامعه و افراد دیگر و حتی ذهن تو که مخاطب او هستی... فرایندی که تو را به نگاهی برتر به موضوع می کشاند...

 

 

خاتون نامه: زنی کاملا شرقی و بخصوص ایرانی که در یکی از مدرن ترین شهر های غرب زندگی میکند و با نگاهی باریک بین گاهی ما را با تفاوت های رفتار روز مره ی افراد غربی با ما شرقی ها و بخصوص ایرانی ها در قالب یادداشت های بسیار ساده آشنا میکند. طنزی جذاب اغلب با یادداشت هایش همراه است که مخاطب را با شادی گاه درونی و گاه فانتزی تا آخرین واژه های یادداشتش می کشاند. بانویی با اخلاق و منصف که دلداده است ولی دلدارش از او دور است با این همه هیچ وقت یادداشت های عاشقانه هاش با ناله همره نیست.

او خسیس است و برای نخریدن کاغذ کادو و کارت تبریک اینجور بهانه می اورد که اینجور خرج کردن ها پول حروم کردن است (خنده های شیطانی)... خدا میدونه برای چندتا تی شرت ناقابل چقدر دوستانش را هی این دست و آن دست می کند. (ایضا خنده های .... ) 

      

 

دختر ساروی: به شعر ها یا بهتر بگویم دلگویه هایش که به فرم شعر نو  آنها را می نویسد علاقه دارم و چهار پنج پست از او خوانده ام که فراتر از دلگویه های ادبی به ایجاز شعر هم رسیده بود و همچنین اغلب عناصر صور خیال  را در آنها می توان دید. مورد دیگر او در سرودن واژه ها را نقاشی می کند.

 

رستگاری در ساعت  8:20 دقیقه: گیله مرد. نقاشی. ملینا. مادر شوهری که خیلی بد بود. عشق به گیله مرد. عشق به نقاشی. عشق به متفاوت بودن و به تعبیر خودش زنی مدرن بودن. ایمان به خدا در دل.. انسان دوستی... بروز محض زنانگی در یادداشت هایش...

 

مشتی ماشالله: عشق، عصیان و شاید ماجرا جویی عاطفی، لوتی گری و با مرام بودن.... شایراد... دوتا موی رها... مشتی شدن الی ماشالله... تصور میکنم مشتی آدم دست و دلبازی است. عشق به مادر و رعایت احترام بزرگتر ها بخصوص مادر را یک بار خیلی جدی به من گوشزد کرد. علاقه به شعر کلاسیک و به باور من دریافت معانی زیبا و برتر در این شعر ها در شخصیت مشتی نفوذ کرده است. عبدالکریم سروش و مولانا... آنلاین بودن در رویداد های جامعه ای که در آن زندگی میکند و آپ تو دیت کردن اندیشه خود در این گذار... ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی که راهبر شوی...  علاقه به زندگی در ارتفاع...  متاسفانه مشتی هم کوله بارش را در وبلاگستان جمع کرده و دیگر نمی نویسد.

 

آب و سراب: چند تایی در وبلاگستان می نوشتند و دیگر نمی نویسند که خیلی حیف است و هنوز جایشان در ذهن من سبز است. حاج واشنگتن هم جزو این دوستان من است. دوستی من با برخی از پست هایش جوری بوده و است که بر خلاف ذهن فراموشکار و پراکنده ام هنوز شیرنی یادداشت هایش در لبخند هایم فراموش وقتی به فکرشان می افتم نشده است. حاج واشنگتن در بیان ناهنجاری های جامعه با نگاهی گاه طنز و گاه جدی اغلب با زبانی استعاری حرف های قلمبه سلمبه ای می زد. انسان دوستی و جوانمردی و احساسی لطیف از دیگر صفات بارز حاج واشنگتن است...  حاجی در آلاچیق مکانیکی بهتر می نوشت و رفتنش از آب و سراب بیشتر شبیه یک هاراگیری بود. 

 

موز ماهی: نویسنده و شاعری که وبلاگ نویسی اش را دوست دارم. با نوستالوژی و مرگ یا بهتر بگویم خودکشی یادداشت های فراوانی ازش خونده ام. با اینهمه کسی در وبلاگ موز ماهی تشویق به خودکشی نمی شود.

 

کافه گپ: اغلب یاداشت هایش که گاهی فقط یک عکس است با نوستالوژی خاصی آمیخته است. کم و کوتاه می نویسد ولی زیبا و حتی گاهی موجز می نویسد. احساس میکنم از زمانه و از دست رفتن بسیاری از رفتار های اخلاقی اجتماعی شکوه دارد. بطور کلی جانی نیک سیرت دارد که برای فرار از زشتی ها به نوستالوژی پناه می برد. (البته من با این گریز مخالفم و بارها علت هایش را در انجمن داستان و شعر توضیح داده ام)  

 

پرنیان: عاشقی موحد که کودک درونش را در آغوش کشیده و با چشم کودکی خدایش را همواره می نگرد. عاشقی که داغ فراق بر دلش مانده و گاهی خوب میداند که تنها حرف زدن با خدای بچگی می تواند رنج هایی که قلب یک دختر جوان را بی قرار می کند به آرامش برساند. در یادداشت های مرجان اغلب می توانی ردی از جان برتر را بیابی. ساده و بی آلایش می نویسد ولی گاهی مفاهیمی جدا عمیق را با مخاطبش در میان می گذارد.

 

آبی ژرف: من از دلفین خانم جدا معذرت می خواهم که ترتیب لینک های پیوندی ام را درست نکرده ام و می بایستی زودتر از این از یک الگوی بانوی عاشق ایرانی حرف بزنم. زنی که از ابتدای زندگی مشترکش با مشکلات متعدد بیرونی که بر کانون نو پا و عاشقانه ی دو جوان نیک سیرت وارد شد مواجه بوده و است. در اینجا به ارزش های چنین بانویی می رسیم. استقامت در مقابل مشکلات و تحمل تنهایی ها و زخم زبان ها و همواره مبارزه کردن و امید به فردا داشتن و با همه ی فشارهای روحی چاره جو بودن در وقت مناسب برای مشکلاتی که بسیاری از مردان جنگجو  در مقابلش کمر خم می کنند چه برسد خانم های نازک طبع و نازک سرشت...   غرور و مبارزه کردن برای از بین بردن مشکلات را می توانم حدس بزنم می توانسته از پدر خلبانش تاثی گرفته باشد ولی اگر تمام الگوهای مناسب تربیتی را هم در نظر بگیریم من می گویم تنها عشق به همسرش بوده که همیشه او را به جلو برده است... او بسیار جذاب و گیرا می نویسد. وقتی مطلبی توصیفی می نویسد بیشتر به گیرایی قلمش می رسیم. با مخاطبانش مهربان است و بدون اغراق زبان توصیفی او طی یادداشت های روزانه از آبی های ژرف با مخاطبش حرف میزند.

(متاسفانه هنوز هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی خسته ام و آمادگی نوشتن مناسب که حق مطلب را ادا کرده باشد را در مورد برخی از دوستان از جمله دلفین خانم را ندارم)

 

آن شرلی: آن شرلی بر خلاف اسمی که برای خودش گذاشته زیاد حرف نمی زند و شاید بشود گفت حداقل در وبلاگش کم حرف می زند. عاشق است و می داند به وصلی نخواهد رسید. احساس میکنم او در شرایط مدیریت کنترل بحران در خودش است. به عکاسی علاقه دارد و گاهی در پست هایش از عکس هایی که با موبایلش می گیرد می گذارد. او دختری است با یک عالم دوست داشتن نسبت به همه... دوستان نزدیکی دارد و از شیطنت ها و خرید ها و مسافرت های کوتاه و کارهای که روزانه با هم می کنند می نوشت. متاسفانه مدت زیادی است سراغ وبلاگش نرفته ام.

 

روشنای کاریز: علی خبرنگاری است که در بیروت ساکن است. بیشتر دوستان خانم مهربانش آیدا با هاهاهاهای خاص خودش را بیشتر و بهتر می شناسند.  من علی را با وبلاگ "رنج سراب و رنگ شراب" خیلی بهتر و زیبا تر شناختم. عاشقی پا در رنج که هیچ وقت تسلیم شرایط نامناسب نمی شود و همیشه رو به روشنایی قدم بر می دارد. تفسیر های او از رویداد هایی که در لبنان می گذرد برای علاقمندان اینجور حرف ها بسیار جذاب است.

 

دریا: نمی دونم چوری سر از وبلاگش در آوردم ولی لینک های اولیه اش و نوع دسته بندی یادداشت هایش در دیدار اول از وبلاگش نظرم را جلب کرد. گاهی بسیار ساده و گاهی بسیار پر معنا و صقیل می نویسد. دور دنیا را گشته است و همین کافی است خواندن یادداشت هایش با هر موضوعی برایم جذاب باشد. معلم است و با شاگردانش رابطه ی دوستی دارد. (متاسفانه این بدشناسی من است که در آخر این پست و ساعت دوازده شب خستگی نمی گذارد در مورد این دوست نو یافته حرف بزنم)

 

چند اول: جایی که محمد صادق دهقان دوست افغانی و روزنامه نگار من شعر هایش را می نویسد. وبلاگ اصلی او "کلین 57" نام دارد که بدون شک یکی از اولین وبلاگ های فارسی است. روزنامه نگاری اهل فرهنگ که تا چند وقت پیش در قم زندگی می کرد. سابقه ی وبلاگ نویسی اش از همه دوستانی که لینک داده ام طولانی تر است. از کودکی در ایران بزرگ شد ولی چند وقتی است به زادگاهش کابل برگشته است. شعرهایش را خیلی دوست دارم.

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

پ ن: چند تایی از دوستان هستند که خواننده ی وبلاگ زیبایشان هستم و فکر می کردم به وبلاگشان لینک داده ام. هانیل خانم و سگ سیبیل و گل یخ و چند تایی دیگر که حضور ذهن نذارم از ایشان معذرت می خواهم که در مورد وبلاگشان چیزی ننوشته ام.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 9:20  توسط آریا  | 

 

1. ویولت عزیز از من پرسیده است روند بهبودی ات چگونه بوده است. خب بیشتر بر شش ماه از روزی که سلول های شوان بر قسمت ضایعه دیده ی نخاء ام گذاشته شد گذشته است و تقریبا هر ماه در همان بیمارستان امام تست شدم روند بهبودی ام چگونه بوده است. هیچ چیز قبل عرضی ندارم در مورد بهبودی بر اثر سلول های شوان ولی بهبودی داشته ام. دو سه ماه است که غیزه ی جنسی ام کمی فعال تر شده که شاید بیارتباط با عمل نباشد ولی با توجه به روند بهبودی پیش بینیشده برای این تحقیقات بهبودی غریزه  جنی بعد از راه رفتن ومی بایستی اتفاق بیفتد.  به هر حال اغلب می دانید بیشتر از دو ماه است که هر روز فیزوتراپی میکنم. چند روز پیش وقتی می خواستم چیزی روی وایت برد کوچکی که تازگی ها برای مغازه خریده ام نتیجه ی کار چنان بود که چمان خودم هم از شدت تعجب گشاد شد و بشدت کیفور شدم. خوشبختانه کار روی انگشتان دارد روز به روز بهتر می شود جوری که می توانم اینجوری بنویسم. به ترتیب عکس های اول و دوم در ده روز اخیر بعداز هم نوشته شده است.

فارغ از این حرف ها همانطور که قبلا هم گفتم متاسفانه من ایمان به این کار تحقیقاتی نداشتم ولی حالا بشدت معتقدم سلامتی کامل خیلی دور نیست و من می خواهم دیگر روی پاهایم راه بروم و چون می خواهم خواهد شد.

 

2. این روزها مثل یک اسب جنگی در صحنه ی کار دارم دوندگی میکنم و برای همین فرصتی نمی ماند به اینترنت بیایم و با یادداشت های دوستان دیداری تازه کنم. به هر حال بر من ببخشاید. علاوه بر تبلیغات برای فروش تابستانی گالری ام واقعا فرئوش خیلی خوب شده و گاهی فرصت سر خاراندن هم ندارم. بخصوص ئاین روزها که پاکو پنبیا از اسپانیا به شیراز می خواهد بیاید و کنسرت گیتار فلامنکو در راه است و من برای این کنسرت علاوه بر تبلیغ بلیط فروشی هم میکنم. (البته ایشان بعد از شیراز  در کاخ سعد آباد هم سه شب اجرا خواهند داشت)

 

3. دوست بسیار نزدیکم و یار همه ی غارهایم فرا*ز بهز*ادی شاعر و منتقد ادبی برجسته و جوان کشور، بعد از یک سال و اندی دیروز تا حالا مهمانم بود. خدا می داند چقدر ازش خواستم میان حرفها و گفتگو ها برایم شعر بخواند و با هر بار خوانش "وقتی سینه بند سپید تو باز که می شود/ یعنی سیاه" چقدر مانند احساس شادمانی یک مبارز پیروز به یاد آن شب پر از درد افتادم که برای اولین بار برایم خواندش... بخاطر شیفتگی و کنجکاوی و همدلی در برخی از گفتگوها چنان به هم تنیده شدیم و گاه این دست و آن دست کردیم که در موقعیتی که مناسب نبود مصاحبه که قرار بود انجام گیرد شروع شد و سوال هایی از من کردند که به پایان نرسید و هر دوی ما در جایی از گفتگو یا مصاحبه حالمان چنان  دیگرگون شد که امکان ادامه ی آن از دست و دلمان پرید. به هر حال خوب شد به پایان نرسید چون وقتی دیگر روردو بدون هیچ حجابی خواهیم دید.

 

میان نوشت:تولد منجی وعده داده شده را به منتظران تبریک می گویم.  آرزو میکنم همیشه در هر انتظاری برای هر چیز همیشه لبخند بر دل و لب تان باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط آریا  | 

ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی، تو شبای وحشت من


ای تبلور حقیقت، توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی، تو منو دادی به خورشید


اگه باشی یا نباشی،برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم ،تو رفیقی جون پناهی


ناجی عاطفه ی من، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته


اگه مدیون تو باشم، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره، که منو دادی نشونم


وقتی شب ، شب سفر بود، توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود، واسه بردنم به ظلمت


وقتی هر ثانیه ی شب، تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست، بهترین لباس من بود


تو با دست مهربونی، به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی، پرده ی شبو دریدی


یاور همیشه مؤمن، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت


ای طلوع اولین دوست، ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش، ای یگانه یاور من


مقصدت هر جا که باشه، هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق، پشت لحظه ها که باشی


خاطرت باشه که قلبت، سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق، دست بی ریای من بود

 

دیشب فقط دوساعت داریوش بی وقفه این ترانه رو  تو گوش من زمزمه کرد و آخرش اونقدر چشمهام داغ شد که خوابم برد...

 

مدتها ست دلم میخواد بیام تو بلاگت چیزی بنویسم....قبل ترها هم خیلی دوست داشتم تو بلاگت بنویسم ولی نمی دونم چرا اینقدر کم اینجا نوشتم...صبح خواستم بیام و این شعر رو بذارم که نشد...الان هم اومدم دیدم خودت آپ کردی.

به هر حال من اینو ثبت موقت میذارم ،هر کاری خودت دوست داشتی باهاش بکن!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آریا نوشت: اینو آویشن پریروز نوشته ... خوشحالم اینجا نوشته و خودشو تخلیه کرده ولی ای کاش داریوش گوش نمیدادی. ای کاش چند تا کلاس دیگه هم تابستون میرفتی و مثل من خیلی خسته می شدی. احتمالا از سه شنبه ی دیگر کلاس نقد عکس در انجمن سینمای جوان هم بیاد جزو مشغولیاتم. مسئولش بهم گفت اگه بیای دوربین های حرفه ای مون را مجانی در اختیارت میذاریم تا عکس بگیری...

بزرگداشت خسرو شکیبایی هم چندان خوب برگزار نشد گرچه تا آخرش نموندم. تیزر یادبودش مزخرف بود...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:36  توسط آریا  | 

خب من بهتون قول داده بودم تا در معرفی بقیه ی دوستانی که بهشون لینک دادم هم چیزایی بنویسم. این چند تایی دیگرش...

مادر سپید: مادری واقعا بسیار سپید و درخشان برای آقا حسن که روشن دل است. گاهی گرانی برخی چیزها در نوشته هایش نه به شکل گله بلکه آسیب شناسانه بروز میکند. او همیشه با فرزندش است و من فکر میکنم اگر اینطور باشد که حدس میزنم بهتر است حسن را کمی رهایش کنی تا خودش خودش را بشناسد. خیلی کم به این وبلاگ سر میزنم ولی هر وقت بروم با دقت پست هایش را می خوانم.

 

آشنايي با يك معلول نخايي: مهرداد زندی در اواخر سربازی اش تصادف می کند و از ناحیه ی گردن ضایعه نخایی می شود. من خودم را در مقابل دردها و رنج ها و کمبود های رسیدگی و پرستاری که او گذارنده خیلی کوچک می بینم و او بسیار از نظر درد از من ثروتمندتر است. اطلاعات عمومی بسیار بسیار خوبی دارد. او برای نوشتن بسیار صریح در مورد مشکلات معلولین نخایی حرف میزند. به نظر من بهترین وبلاگ جهت آشنایی با یک معلول نخایی است. گرچه به مهرداد دیگر مرتب سر نمی زنم ولی دوستش دارم. در آخر تمام کامنت هایش برای دیگران می نویسد: با همه با صدای بلند سلام کنید. آخه این چه جمله ای که چند ساله ولش نمیکنی مهرداد جان. دیگه حالم از خوندنش در آخر کامنت هات بهم می خوره...  


روح سركش: نمی دونم جوجو در مورد من کی براش تعریف کرده بود که تا این وبلاگ راه افتاد اومد نوشته های منو بخونه به خیال اینکه من آدمی هستم. خودش خیلی کم می نویسه ولی خوب می نویسه. برای عالی ترین نوشته هاش هم فقط امیر و جوجو و من و یکی دو نفر دیگه بیشتر کامنت نمیذاره.... مشخصه اونجا می نویسه که خودش را تخلیه کنه نه اینکه ارتباطی وبلاگی در دنیای مجازی با دوستانی واقعی داشته باشه.. به هر حال نوشتنش را دوست دارم.

 

 بابالنگ دراز: آدم در مورد برخی نمی دونه چی بنویسه؟!! خانم با صفایی است. دختر با خدایی است. درد و رنج را می بیند و می فهمد. شور و عشق را می شناسد و و خیال میکنم اکنون رندانه عشقی تازه را تجربه می کند. خیلی خوب که نه ولی خوب می نویسد. بسیار در رفتار و اخلاق و ظاهر محجوب است. قیافه اش به جنوبی های گندمین و صمیمی می خورد. خوشحالم از طریق وبلاگ کامران به این گوشه از دنیای زیبا مجازی رسیدم.

 

دختران دارو: سه تا دختر که در دانشگاه تبریز دارن دکترای دارو سازی می خوانند. پنی سیلین و دیازپام و آسپرین... به نظر من پنی سیلین بهتر بود اسمش آسپرین باشه... اون به وبلاگ های دوستانی که به وبلاگشون سر می زند می آید و کامنت می گذارد. من بیشتر از اون دوتا دوستش دارم ولی اون ترک است و نمی دونم چرا اینقد رو دوستاش تعصب داره... هر سه پر از انرژای هستند که در پست هایش به مخاطب حال میدهند. هر سه خرخون هستند. و هر سه در نهایت دوست دارند دنیا را دگرگون کنند. اگر پسری مثل حمید جون خودمون داره ترش کرده بهتره مخ یکی از این ها را بزنه.. البته اگر تا حالا مخشون را اجاره نداده باشند. من که پیشنهاد میدم مخ پنی سیلین را بزند (پنی سیلین اگه مخوای از تنهایی در بیای جدا به حمید فکر کن: آقا، جنتلمن، خوش تیپ، استالیش اند هند سام، تحصیلات عالیه و ووو....  )

 

آن سوي مه: یه کوچولو بالا ازش گفتم. حمید فکر کنم تجریش میشینه ولی مرام بچه مثبت های اتابک و خزانه و کشتار گاه را داره... (بند کفشتیم حمید جان.. هر جور خواستی گره بزنش) حمید فیلم های خوب نگاه میکند و اگر فیلم بدی هم جلو چشماش باشه بلده چجوری خوب به فیلم نگاه کنه... حمید عشق سفر و جاده است. کاش منم به اندازه ی اون جاده دیده بودم و سفر کرده بودم. حمید گاهی خجالتی است و راحت میشه سر به سرش گذاشت. من از قالب وبلاگ حمید بشدت بدم میاد.

 

حرف هاي يك پنجاه و چهاري: مدت ها بود خیال میکردم وبلاگش را حذف کرده است. چند روز پیش رفتم وبلاگش و هفت هشت پست آخرش را بلعیدم. جان خسته ام در آن لحظه شاداب شد. هی فراموش میکنم پست کلاهش که آخرین است را لینک روزانه بدهم. خیلی عالی نوشته اش... اغلب عالی می نویسد ولی پست کلاه خیلی عالی بود. او استعداد این را دارد نوشته هایش محشر باشند. می خواسته روزنامه نگار بشود ولی هنوز نیست. فکر میکنم دچار پارادکس عشقی است. با اجازه تون شراره خانم صریح تر بگم خیال میکنم سر دوراهی عشق و تعهد داری عذاب میکشی. (گفتن این چنین تصوراتی که از طریق نوشته های کوتاه شناختی حاصل میکند حماقت جسورانه یا  جسارت احمقانه ای میخواد که گاهی منو وسوسه میکنه) خدا رو شکر می کنم می تونی با نوشتن خودت را تخلیه کنی. قالب جدید وبلاگ بسیار زیبا شده است. جسور تر شده ای پنجاه و چهاری دوست داشتنی...

 

یادگار دوست: جوجو یکی نزدیکترین دوست من در حال حاضر است. و از اینترنت بسیار متشکرم که این امکان را ایجاد کرد دوستی به این نازنینی داشته باشم. دوستی ابتدا در اولین مراجعه ام به وبلاگش دو سال پیش با نوشته هایش ایجاد شد. مامانش پارسال بهم عیدی داد. بوبو یکی از زیباترین یادداشت هاش را برای تولدم پارسال هدیه بهم داد. این دوستی فراتر از جوجو با خانوده ی نازنین جوجو هم است. من خیلی تلاش کردم که ابتدا پتانسیل های نوشتاری درونیش را دست کم نگیرد و بعد رها و آزاد بنویسد. پست دو سالگی وبلاگش بااینکه جوجوی سابق نیست معرکه بود. باز هم خودش از نظر هارمونی و فنی حالیش نبود چه معرکه ای با واژگان و حتی جملات از پیش تعیین شده توسط دیگران بپا کرده ...

 

 

نگاهی نو: جای دوری زندگی میکنه ولی با عکس ها و یاددشت هایش خیلی نزدیک به دیده می آید. برای مطالب دیگران کوتاه و موثر کامنت می گذارد. ذوق هنری خوبی دارد. در گفتار بسیار محجوب است. خوشحالم کد سر به سر گذاشتن را در آخرین کامنتش برای من آزاد کرد. منتظر باش.....

 

روزي روزگاري باران: شاید شایسته نباشد من در مورد حاج باران صحبت بکنم. هیچ وقت مخاطب دائم یادداشت هایش نبوده ام ولی همواره گاه به گاه می روم و دو سه پست آخرش را می خوانم. حاج باران احساسات انیمایی قوی ای دارد و بیشتر از اینکه در مطالبش این احساسات بروز کند در کامنت هایش برای خانم ها وبلاگ نویس که خیلی خیلی هم دوستش دارند بروز می کند. استاد پست های دنباله دار است. احساس می کنم لوتی و با مرام است. همچنین احساس میکنم بطور کلی حس چندان خوبی به من ندارد. همانطور که هنوز از نظر حسی نتوانسته ام با اسم "حاج باران" کنار بیایم. اخیرا قالب وبلاگش را عوض کرده ولی من لوگوی قالب قبلی را خیلی دوست داشتم. او هیچ وقت برای نوشتن در وبلاگستان سوژه و موضوع خوب و گاهی بکر کم نمی آورد.

 

پندار های آرایه: پلاک 57 .. بهمن.. مانی ... عشبازی های سر به هوای مداوم... موسیقی، نوشته های اغلب طولانی، جسارت، روحیه و امید، فروغ فرخزاد، خودستایی، انتقاد پذیری ولی گاهی دیر، اسب،  اگه راست گفته باشه محمود دولت آبادی... نجیب، پندار نیک، کردار نیک، گفتار خیلی خیلی بد... ( پیشنهاد میدم برای اینکه دچار بد آموزینشوید سراغ وبلاگش نروید) (شیطونک قه قه زانان)

 

اقلیما یادمانی از حوا: باز هم شاید شایسته نباشد من در مورد اقلیمایی حرف بزنم که همیشه می تواند خوب بنویسد و این چیز کمی نیست .جنوبی است. از بوشهر خاطرات بسیار خوبی دارد. میان دختر های که لینک داده ام یکی از بامرام ترین و لوتی ترین دختران است که این بی ربط به جنوبی بودنش شاید نباشد. چاره جو است. عشق را می فهمد. اگه کسی از نوشته های فریدا لذت می برد خوب بداند او توسط اقلیما کشف شده و با تشویق او رو به وبلاگ نویسی آورده است( اینا رو اون روز گفت که بگم وگرنه گردنمو می شکوند)

 

 

پشت هيچستان: این از اون دهاتی های است که تمام دوران کودکیش را با جک و جونور سر کرده و من با خوش باوری فکر میکنم زبان گاو و گوسنفد را هم می فهمید. در نواجوانی یکهو مانند اغلب دختران دهاتی خیلی خیلی زیبا شد و چند صدخواستگار از شهر اومدند خواستگاریش و هی زندگیشون را ریختند به پاش تا آخرش این دهاتی دل پاک و عاشق سهراب را به حجله ی خوشبختی و آرزوها ببرند. حالا در آمریکا است ولی یک دهاتی اصیل که بخصوص دوران کودکیش را با جک و جونور و اجنه سر کرده همیشه غیرتمند و دلسوز و گشاده دست و بومی و ... می ماند.(این چند تا نون شد؟) من فقط موندم کی به این دو کلام الفبا یاد داد شعر های سهراب رابخواند و عاشقش بشود.  به هر حال کمتر دختر کوره دهات های ایران اینجوری به خیلی از کام یابی ها و آرزوهایشان می رسند. تا حالا به کسی نگفته ولی یکبار به من گفت آریا چقدر دلم می خواهد برگردم به کودکی و کوره دهاتمون و یه دل سیر با جک و جونور های ولایتمون حرفد بزنم. ( راستی چون بعد از چند سال زندگی در آمریکا یه خورده کلاس ملاس پیدا کرده خیلی دوست داره برگرده ولایت و مدیریت عروسی داداشش را خودش به دست بگیره و همه دهنشون وا بشه وقتی واژه های خارجکی بکار میبره در حرفهاش و مثلا به عروسی میگه مریج) راستی اون روز توی چت بهم گفت میخوام هشتا قاطر را پشت سر هم ببندم تا شبیه یک لومزین بشه و عروس و داماد سوار دو قاطر ردیف چهارم بشوند. (بی چاره این دهاتی فرنگی زدهبابا این مثل همون کلاه شرعی گذاشتن سر رباه است که بهش میگن حق کارمزد یا سود اسلامی) (خلاصه ما خیلی مخلصتیم پروانه جان و در زمینه موسیقی عروسی همه جور خدمتی از دست من بر بیاد با دریافت یک مشت دلار کثیف انجام خواهم داد)

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن: قول میدم بقیه ی دوستان پیوندی را زیاد منتظر نذارم و براشون سون آپ و میراندا و کوکا کولا باز کنم. ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:38  توسط آریا  | 

 

 

این چـه افسون است این دل باختن

 

 

 

 

 

این ز هـم پاشیـدن و این ساختن

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن: هفدهم مرداد روز خبرنگار را به دوست یزدی ام و خبرنگار دلسوز مینو خانم تبریک میگم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:7  توسط آریا  | 

 

این روزها تا ترانه و یا موسیقی ای می شنوم که یکجوری است دستم می رود به جیبم. قرار بوده ترکش کنم ولی این روزها گاهی هوا، گاهی خیابون، گاهی دخترزیبای غریبه، گاهی جای خالی کاکتوسی که مامان بریدش از بس برگ می ریخت و زحمت؛ گاهی شعری که نمی دونم کی فقط یک بار خونده بودمش.... دستم را می برد به طرف جیبم. سیگاری نیست، فندکی نیست.

اگر شب باشد. و همه جا جوری بسته باشد که یک نخ سیگار هم پیدا شود خیلی بد می شود. نیکوتین یادها و افسوس ها و حرس خوردن ها و ... بالا می رود. جوری که صد نخ سیگار برگ اصل کوبا هم حریفش نمی شود.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن۱: من بر خلاف گفته های خود فکر میکنم / این زندگی بدون تو اصلا چرند نیست 

 

پ ن۲: این مطلب را تقدیم میکنم دوست و وبلاگ نویس محترم "مشتی مشالله" که نمی دانم چرا دیگر نمی نویسد؟  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:4  توسط آریا  | 

 

مرغ توفان رها از همه سو

 

چند وقتیه همینجور که به دوستانی که به این وبلاگ میان و میرن نگاه می کنم می بینم اغلب دستشون به کمرشون است. ابتدا خیال میکردم خانم ها کمر درد دارند ولی بعد دیدم نه مثلا حمید  خودمون هم دست به کمر را میره.. یه مدت خیال میکردم شاید کمرشون رگ به رگ شده باشه... یه مدت فکر می کردم شاید خدای ناخواسته دیسک کمر یا سیاتیک باشه... بعد به خودم نهیب زدم مگه میشه هر کس توی این گذر رد میشه مشکل کمر داشته باشه... سرتون را درد نیارم آخرش دوزاری اینجور جا افتاد که توی کمر اغلب دوستان یه قر قدیمی رها نشده است.... واسه همینم بود راه رفتنشون یه جورایی بود.

 

خلاصه شما که میدونید من بچه جنوبم و آخر لوتی گری و حال دادن و از لاین هفت تا خرمشهر که نه تا همین بوشهر خودمون همه منو میشناسن ... برای همین یک آهنگ بندری یا بهتربگم بوشهری توپ براتون گذاشتم که این قر کهنه را با دوتا قر و برای بعضی ها همره با قمیش اومدن رهاش کنید. خوشگل هم نباشید برقصید. منو ویلی و مهرداد و بر و بچ دیگه هم که سالهاست این قر بی معرفت تو پاهامون گیر کرده قره رو از توی پاهامون رهاش می کنیم تا اینقد درو و برمون بنده خدا پلاس نباشه....  

حالا کی میخواد با من برقصه؟ (تانگو و سالسا هم کم نمیارم هاااااا)  

 

دریا دریالالا دریا دریا لا لا لا

دریا دریالالا دریا دریا لا لا لا

دریا دریالالا دریا دریا لا لا لا

دریا دریالالا دریا دریا لا لا لا

 

لی لی لی ستاره ی آسمون

فایر میخونه میونه نخلستون

آخ دریا دریا، دریادریا دریا دریا

غزلبارون شده

تموم بندر بیو پیشم بمون

 

ای دلارام مو مجنون تونم

چو موج دریا پریشون تونم

وای دریا دریا به شوقت اومدم 

امشو تو بندر مو مهمون تونم

 

ساحل عشق مو مجنون تونم

چو موج دریا پریشون تونم

آخ دریا دریا، دریا دریا

وای به شوقت اومدم

امشو تو بندر مو مهمون تونم

ای دلارام مو مجنون تونم

چو موج دریا پریشون تونم

ساحل عشق به شوقت اومدم

امشو تو بندر مو مهمون تونم

 

 

وُی بیا تا دل به دریا بزنیم

به غصه و غم بیا پا بزنیم

مرغ توفان رها از همه سو

ندای شادی به دنیا بزنیم

وُی سی موج دریا دریا دریا

مو دریا رو میخوام

سی خاطر تو دریا دریا دریا

مو دریا رو میخوام

 

دلمُ بردی چرا؟ دلمُ بردی چرا؟

آتیش زدی جون مرا...

دلمُ بردی چرا؟ دلمُ بردی چرا؟

زودی وردار و بیو زودی بیو

تا سی ت بخونم  

وُی مثل سایه بخدا هر جا بری مو پا به پاتُم 

مو تاقت ندارم، چو موج دریا پریشون تونُم 

.

.

.

.

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن۱: شرمنده ی تمام دوستان و رفقا و عزیزانی که از راه های دور و نزدیک تشریف فرمایی کرده و مجلس ما را منور کرده اند به عرض برسانم دهنم سرویس شد از حجم گسترده ی کار و فروش تابستانه ی گالری مون... اگر خدمتتان دیداری تازه نکرده ام علت داشته والاااااا 

البته این خود نعمتی است برای فراموشی زخم های اخیر 

 

پ ن۲: راستی از خانم ها و احیانا آقایان اگر کسی روش نمیشه اینجا برقصه بره در ادامه ی مطلب اونجا خلوت تره.... 

 

جواب کامنت های پست قبل داده شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:53  توسط آریا  | 

 

پشا نوشت: دوست عزیزم که با نام خوفناک و فانتزی سگ سبیل برای چند مطلب قبل جوری کامنت گذاشت و از من تعریف کرد که لحظه ای عمیق به این فکر فرو رفتم که هر عشقی مصائبی دارد و من از مصائب این عشق با تمام لذت های فوق العاده اهورایی اش تا کنون چندان حرفی نزده ام و در قبال هر واژه در "تپیدن دو دل" تعهدی دارم. باید ازمصائب هم بگم تا خواننده ی این مطالب کمی از روی ابرها فرو بیاید و با رازهای عشقم کمی بر روی زمین قدم بزند.

 

چرا اینهمه فرق می کند تاریکی با تاریکی . چرا تاریکی گور، فرق می کند با تاریکی اتاق. فرق می کند با تاریکی ته چاه. فرق می کند با تاریکی زهدان. وقتی دایی با کاسه ی خالی چشم های توی صورتش، به طرف انجیر وسط حیاط برگشت، طوری برگشت، که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم . تو بگو ناهید.  چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشمهایم سوزن سوزن می شو ناهید؟ تو که از ستاره ای دیگر امده ای تو بگو … ( برشی از یکی از رمان های رضا قاسمی)

 

من با اقتباس  از این جملات زیبا در وصف تاریکی؛ می خواهم از زخمی کهنه، عمیق و تازه در رابطه ی عشقی ام با آویشن حرف بزنم. اصلا نمی خواهم بگویم به عمد آویشن مسبب این زخم خون چکان بوده است. طبیعت او را انگاری با سکوت سرشته اند. دلم می خواهد با ستاره ی خودم که سال ها پیش در یکی از شعرهایم "بیتا" صدایش زده ام حرف بزنم.

 

بیتا چرا اینهمه سکوت با سکوت فرق می کند؟ چرا سکوت بعد از یک لبخند فرق می کند با سکوت بعد از هق هق... چراسکوت بعد از یک خبر ناگوار مثل سکوت شرم آلود چشم در چشم دوخته شدن قبلم را یاغی نمی کند؟ چرا سکوت قبل از اذان دشت فرق می کند با سکوت بعد از اذان دشت؟ چرا سکوت بعد از فتح قله پر از نشاط غریبی است که در ته چاه مزرعه ی پدر بزرگ حس نمی شد؟ چراسکوت زیر آب استخر شبیه سکوت زیر آب دریا نیست؟

بیتا گاهی عشقم حال مرا نمی فهمد. او اغلب سکوت می کند و در سکوت با خودش حرف می زند و بسیار گریه می کند و رادیو گوش می دهد و کشتی کج نگاه می کند. او با سکوتش مرا فرو می برد در باتلاقی از خلاء...  بیتا جان در سیاره ی شما خلاء هست؟ اگر خلاء دارید گاهی جایی دیده ای کسی فرو رفته باشد؟ بیتا او نمی داند سکوت چگونه آزار می دهد و می سوازند و خفه می کند. حتی چند بار که روبرویش مستعصل و گریان از هزار سوال بی جواب ساکت بود و به گریه افتادم نفهمید این گریه ی یک مرد است و همانطور که تاریکی با تاریکی و سکوت با سکوت فرق دارد گریه هم با گریه فرق دارد. بیتا جان ببخش چند سالی سراغت را نگرفته ام. سلام گرم را بپذیر و مثل قدیم شبها پر نور تر و درخشنده تر از هر ستاره ای چشمک بزن... تو که میدانی به چشمک عادت دارم. 

 

پس از این پست باید بگویم عاشقی مانند آویشن نبود. کوتاه گفته باشم که در ده روز اول عشقش به من آنقدر شعله های عشق با گریه در او درآمیخت که شش کیلو وزن کم کرد.

با این همه با توجه به حرف های سگ سبیل من نه سوپر من هستم نه مرد عنکبوتی و یا زروووو و در ناتوانی هایم در مسیر این عشق شعرهایی تلخ سروده ام که در ادامه ی متن می آورم تا به گفته ی زنده یاد منوچهر آتشی روای صادقی از قصه های درونم به شما باشم.     

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:29  توسط آریا  | 

شاید یکی از بهترین راه های نشون دادن دوست داشتن هدیه دادن باشد. حالا در واپسین روزهای عاشقانه بودن این رابطه؛ گاهی به هدیه هایی که رد و بدل شد می اندیشم. هدیه های بسیار زیبا و رزشمندی از آویشن عزیزم گرفتم ولی مطمئنان بهترینش تسبیح فیروزه ای دومی بود که خودش سال ها باهاش نیایش کرده بود. متاسفانه تسبیح اول که درشت تر و سی و سه دانه ای بود را در سفر دی ماهم به تهران در مهمانسرای سازمان جا گذاشتم و در مراجعه ی بعدی هم پیدا نشد. تا مدت ها روم نمی شد به آویشن بگم اون تسبیح را گم کرده ام.

هدیه ی روز تولد آویشن را برای من که در پست تولدم دیدید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هدیه تولد من هم به آویشن اون خرس کوچولو است که در تصویر می بینید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 در این سفر علاوه بر اون ساعت سه شاخه گل و  گلدانی کوچک و زیبا آویشن هدیه داد تا در مغازه بگذارم. منم اونو روی وفور کامپیوتر گذاشتمش...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ماجرای جالبی که قبل ازاین سفر اتفاق افتاد آویشن گفت دوست دارم از مغازه ات چیزی بخرم و تو حتما باید پولش را ازم بگیری.  دف طلقی سفید تمام کرده بودم که بدهم برایش شعری خوش بنویسند. بجایش یک نی هفت بند در جه یک و نقش برجسته استاد علوی برایش بردم که تا دیدش خدا می داند چقدر خوشحال شد. برای اینکه سودی هم برده باشم دو تومن بالاتر از قیمت فاکتور بیست و هفت هزار تومان بهش فروختم.  

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن۱: بالاخره دیشب ایمیلی که دو ماه منتظرش بودم آویشن برایم بنویسد بدستم رسید. لحظه ی باز شدن یاهو میل برق رفت و خدا میداند با چه اضطرابی منتظر ماندم تا برق آمد.

 

پ ن۲: فکر نمی کردم از پست قبلی این همه کم استقبال شودم. شما خانم ها همه تان حسود هستید و چون خودتون دینی نداردید کامنت نذاشتید (بابا اینجا که ایکون شیطونک نیست)  

 

پ ن۳: هر کاری کردم نتونستم دلاز قالب قبلی وبلاگ بکنم..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:42  توسط آریا  | 

پیشا متن: به شکلک ها و بوسه هایم که خیسی اش در هوا پخش می شد توجه نمی کرد. دوتا گربه از پشت زباله ها اومدند در فضای سبز. با شگفتی دستش را به طرفش دراز کرد و چیزی گفت که ابتدا مامانش متوجه شد... این پست را به دینی (دیانا) کوچولو تقدیم می کنم. 

 

خردسالی را برای اولین بار به باغ وحش برده اند. این کودک می تواند هر یک از ما باشد. و یا به سخن دیگر، ما این کودک بوده ایم اما خود این را فراموش کرده ایم. در چنین مواردی، در این موارد وحشتناک، کودک حیوانات زنده ای می بیند که قبلا هرگز به چشم ندیده بود.  وی یوزپلنگ، کرکس، گاو وحشی کوهان دار و زرافه را که اکنون هم حیوان غریبی است، می بیند. کودک برای اولین بار بر انواع گیچ کننده ی دنیای حیوانات می نگرد. او از این منظره، که ممکن است وی رابر حذر دارد و یا بترساند، لذت می برد. کودک چنان از این کار لذت می برد که رفتن به باغ وحش به یکی از لذت های دوران کودکی تبدیل می شود. و یا دست کم برای برخی چنین بوده. چگونه می توان این رویداد عادی اما مرموز را توضیح داد؟

البته می توان { چنین رمز و رازی را} نفی کرد. می توان گفت کودکانی را که ناگهان به باغ وحش می برند هنگام بازدید، دچار اضطراب عصبی می شوند. اما حقیقت این است که کمتر کودکی است که تا کنون به باغ وحش نرفته باشد و کمتر بزرگسالی رامی شناسیم که تابه حال به اضطراب عصبی گرفتار نشده باشد.

می توان گفت که طبق تعریف، همه ی کودکان کاشف اند و این که کشف شتر فی نفسه غریب تر از کشف، آینه، آب و یا راه پله نیست. همچنین می توان چنین توضیح داد که کودک بر پدر و مادر خود که او را به این مکان پر از جانور آورده اند اعتماد دارد. گذشته از این، کودک از ببر اسباب بازی دارد و عکس ببرهایی که در دائره المعارف دیده تا حدودی آموخته که بر گوشت و استخوان این حیوان بدون ترس بنگرد و افلاطون ( اگر از وی دعوت می کردیم که در بحث ما شرکت کند) به ما می گفت که کودک قبلا در دنیای مثالی کهن الگو ببر را دیده و اکنون که به وی می نگرد او را«به یاد» می آورد. غریب تر از این نظر شوپنهاور است: کودک بدون ترس بر ببر می نگرد زیرا می داند او ببر است و ببرها او هستند....

 

قسمتی از پیش گفتار نسخه ی 1957 "کتاب موجودات خیالی" از "خورخه لوئیس بورخس"   

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن: کتاب " زندگی شهری" از نویسنده ی پسامدرن آمریکایی "دونالد بارتلمی" راازش گرفته بودم ولی اونی که می بایست دستش برسونش گمش کرده بود. دو بار اومد مغازه گفت کتابه لازمم شده... خودم جوری ام که خیلی بدم میاد کسی کتابم را پس نیاره... این سفر بوک سیتی میدون هفت حوض را به اون بزرگی زیر و رو کردم نتونستم براش گیر بیارم. نهایتا مجموعه داستان کوتاه "آماتورها" را از همین داستان نویس خریدم تا جبران مافات کنم.  خدا رو شکر این کتابش را نخونده بود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:45  توسط آریا  |