خب حالا پر از انرژی بعدازسفر میخوام براتون گپ بزنم. از نوشتن سفر نامه می گذرم چون آویشن نازنینم براتون گفته....
برخی از دوستان میگن با این همه عشق چرا حرف از جدایی و آخرین دیدار زده میشود و یا مگه میشه برای عشق تاریخ پایان در نظر گرفت.... حرف های همه ی شما نازنینان مهربان که همیشه مطالب این وبلاگ راخوانده اید درست است. ابتدا دعوت می کنم اگر مایل هستید برخی دلالیل بسیار عمده که ما نمی تونیم زیر یک سقف قرار بگیریم را در این پست بخوانید. نازی گل من اونقدر دختر ناز و زیبا و پاک و دلربایی است که مثل فرشته های خداست. اونقد که کلی خاطر خواه خوب داره و اونم محل هیچ کدومشون نمیذاره و تنها در این کشاکش چرا گفتن های نزدیکانش و عشق به من هر روز و هر شب گریه میکنه... (آویشن عزیزم، سرو نازم ببخش که برخی از راز های نهان را فاش میکنم. خودت میدونی که همیشه به دوستانم توضیح میدم)
درد عشقی کشیده ام که مپرس / زهر هجری کشیده ام که مپرس / گشته ام در جان و آخر کار / دلبری برگزیده ام که مپرس...
شاید، میگم شاید تو خیال برخی ازشماها که میاین اینجا را می خونید و خیلی هاتون هم کامنت نمی ذارید این خیال ناثواب اومده باشه که آویشن یا بردار کوچک شما قدر و منزلت عشق را نمی دونیم. من معمولا زیاد داد و قال میکنم که آهای من عاشقم و پاهام بسته است و ای باد سلام این گون خسته را چون از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان... ولی یک جمله ی خوب از بزرگی است که شاید در وصف الحال آویشن؛ این فرشته ی کوچولو که بلده چجوری اخم کنه برا اینکه هی نازشو بکشم گویای خیلی چیزها باشد.
" حرفها يي ست براي نگفتن، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورد و سرمايه ماورايي هر كس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد. " (عجب چیز توپی گفته خداییش
)
2. بجز دیدار اول که بخاطر یک درد قدیمی بدجور آمپر چسپوندم و آویشن عزیزم هاج و واج مونده بود چجور منو آروم کنه همه ی دیدارها عالی و حتی رویایی بود. پریروز برام جشن تولد کوچیک ولی عاشقانه ای گرفت که هیچ وقت فراموشم نمیشه و پریروز بهترین روز زندگی من طی این سال ها بود. (التماس نکنید عکسی نشون نمیدم
)
اونقدر این جشن زیبا بود که حتی از جشن تولد مجلل و بزرگی که بابام گرفت و هنوز بعد از۲۹ سال وقتی صحبتش میشه همه با شوق و ذوق ازش یاد می کنند هم برای من ارزشمندتر بود. شاید اگر این همه فشار روی این فرشته ی کوچولو نبود بیشتر از من توکل به خدا می کرد و هی نمی گفت دیدار آخر... خدا رو چه دیدی...
3. دراین سفر علاوه بر چهار دفعه دیدن آویشن عزیزم چند وبلاگ نویس نازنین که خیلی خیلی دوست داشتم ببینمشون و باهاشون پشت سر دیگر وبلاگ نویسان غیبت کنیم و مسخره شون کنیم
را هم دیدم. عجب دیدار های انرژی بخشی بود و من واقعا خوشحالم سعادت اینو داشتم با ایشان از نزدیک آشنا بشوم. باز هم از دو نازنینی که در دیدار اول دیدمشون معذرت میخواهم که سرحال نبودم. شب قبلش بدجور تب لرز داشتم.
4. حرف های آخرم را برای این پست شادمهر توی این ترانه اش خوانده است. ترانه را می نویسم و دکلمه ی خودم را هم زیرش میگذارم. (پیشاپیش از رفقا معذرت میخواهم که بلد نیستم لینک دانلود بذارم)
از تن تو که می گذرم حرفاتو باور می کنم
تو دست بارونی عشق، خستگی مو درمی کنم
میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته
حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته
تب سفر یه حادثه است، برای تو برای من
یه فرصت بدون شب، واسه دوباره ما شدن
آخراین جاده کجاست، عبوره یا رسیدنه؟
حتی دروغ ولی بگو که این شبا مال منه
از تن تو که می گذرم حرفاتو باور می کنم
تو دست بارونی عشق، خستگی مو درمی کنم
میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته
حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته
میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته
حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته
صدای خودم