تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

1. اصلا قهرمانی استقلال به دلم نچسبید. نتایج بسیار بد و تغییر و تحولات پشت سر هم و باندبازی های کثیف و خیلی چیزای دیگه باعث شده قهرمانی در جام حذفی هم منو خوشحال نکنه. شاید اگر به مربی گری یکی دیگه قهرمان شده بود کمی خوشحال میشدم. به یاد ندارم توی باشگاه استقلال کسی مثل قلعه نوعی اینقدر بی غیرت باشه و  آبروی استقلالی ها را برده باشه . تنها کیف کردم منصوریان اون حرف را جلو صد هزار نفر و پخش مستقیم بهش زد.

 

2. چهار پنج روز قبل از عید وقتی با تاکسی فرودگاه داشتم میرفتم نارمک راننده تاکسی همش تلفنی با خانمی صحبت می کرد و بلیط پرواز به بندرعباس و جاهای دیگه را آنی جور میکرد. من اول خیال کردم برای خودش است ولی طولی نکشید و گفت آقای مهندس بلیط تون را اکی کردم. باهاش که صحبت کردم میگفت شلوغ ترین خط پرواز اهواز به تهران و بعدش بوشهر به تهران است که هر کدوم دو یا سه هفته قبل از پرواز بلیط هاش همه فروخته شده است ولی جلو چشم خودم چهار دقیقه بعدش بلیط اهواز را برای یکی دیگه جور کرد.

دو سه روز پیش خواستم بلیط پرواز مشهد را بگیرم. دفتر هواپیمایی میگه تا شهریور فروخته شده است. از یکی از شهرهای نزدیک به مشهد خواستم بگیرم اونم گفت تا شهریور فروخته شده...   

 

3. چند وقتیه توی شهر دخترهای چادری را می بینم که عینک آفتابی اسپرت سیاه به چشمشون زده اند. این خوبه که توی آفتاب سوزان عینک آفتابی بزنی ولی پوشیدن لباس سیاه و بخصوص چادر سیاه هم بشدت آفتاب را جذب می کند و فکر کنم برای بدن نامناسب باشد. فارغ از اینها عینک آفتابی استفاده کردن یک کار مدرن است و چادر به سر کردن بشدت سنتی و این تقابل رفتار سنتی و مدرن بودن بشدت توی ذوق می زند. البته این نظر شخصی من است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:28  توسط آریا  | 

 

باران که نباشد

پنجره زیر چرخ های خیابان

دلم می تپد در دست هایم

دست هایم که می خواهند

کش بیایند تا آنجا که در دست هایت فنجان چای

بر لبم بوسه های داغ

                       نمی نشیند بر لبت

 

ستاره می ریزد از انگشتانم

روی نگاهت

روبرویم پشت میز

                      گیسوانت

آخ

پیچیده انگشتانم

در گیسوانی از هوا

                        هوات 

 

 

 صدای خودم

 

عزیز دلم هر چه بیشتر از این عشق می گذرد بیشتر می فهمم که در ناگزیری ناخوشایندی قرار گرفتی که تصمیم گرفتی ما نمی توانیم زیر یک سقف قرار بگیریم. خوب می دانم روزهای سختی را می گذارانی ولی من تنها خوشبختی تو را می خواهم و اینکه فرصت های زندگی را خوب یا بد درست بشناسی.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: چند وقتی است هر روز صبح فیزوتراپ جوان و با انگیزه ای میاد خونه و یک ساعتی با من کار می کند. پیشرفت چشمگیری نداشته ام ولی بسیار حس خوبی نسبت به کار این آقا و ادامه اش دارم.

پ ن۲: اگر مایل هستید ترانه ی وبلاگ را در صورت پخش شدن استاپ کنید تا صدای مرا بهتر بشنوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:50  توسط آریا  | 

خط

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به سان رود که  درنشیب دره سر  به سنگ می زند

                                 

                                                                                                                                                                                         رونده باش!

امید هیچ معجزی ز مرده نیست؛

                        

                                                                                                                                     زنده باش!     

 

این شعر بسیار زیبا ضمیمه دو کتاب بسیار ارزشمند بوده است که دوست بسیار نازنینی از همین دیار وبلاگستان برای این حقیر فرستاده است. گاهی چنان مورد محبت نازنینان عالم قرار می گیرم که جز سکوت هیچ کار دیگری نمی توانم بکنم. تنها همانند آخر همین شعر زیبا می توانم آرزو کنم همیشه زنده باشی دوست نادیده ی عزیز.

 

گاهی از شدت درد و یا خستگی به این فکر فرو رفته ام که این همه تلاش برای زنده بودن و مثال افرادی که هیچ مشکلی ندارند در جامعه حاضر شدن چه به من داده بجز اینکه مرا وابسته تر کرده است. که اگر دو روز به مسافرت بروم دلم برای مغازه تنگ می شود. که اگر چهار روز اینترنت نداشته باشم مدام مانند کسی که چیزی گم کرده دور خودم می چرخم. که اگر حتی ناخوش باشم باید با حوصله جوابگوی مشتریانی باشم که به موبایلم زنگ می زنند و این ها همه وابستگی است. گاهی دچار تردید می شدم که من کاری نکرده ام مگر اینکه خودم را وابسته تر کرده ام...

 

اما حالا با دریافت این هدایای زیبا و این شعر زرین هر گاه دچار تردید شدم با خودم میگویم: امید هیچ معجزی ز مرده نیست؛ زنده باش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط آریا  | 

توی وبلاگستان سوت و کور چیزی ندیدم بخونم رفتم سراغ یک پوشه که پنجاه شصد تا مطلب از وبلاگ هایی که یکی دو سال پیش می خوندم و بشدت ازشون خوشم اومده بود درش نگه داشته بودم. با نگاهی بهشون و خوندن بعضی هاشون جای چند نفر را در این حلقه ی وبلاگ نویس خیلی خالی دیدم. حاج واشنگتن، سارا ( این جین کوک)، آرمیتا و رضا خراد 53 دوستانی بودند که ازشون مطالب بسیار جذابی را ذخیره کرده بودم ولی دیگر نمی نویسند (رضا می نویسه ولی اون رضای سابق نیست). بیشتر از همه از یادداشت های آرایه کپی برداشته بودم. آسمانم ابریست، جوجو، دلقک، حاج باران، مشتی ماشالله، ویولت، سانی، بوبو، متین و دیگرانی که هنوز می نویسند هم بودند. یکی دو بار در چت به آرمیتا گفتم بیا دوباره بنویس که اونم گفت اگر جایی نوشتم خبرت میکنم. با حاج واشنگتن و سارا بعد از کنار گذاشتن وبلاگشون صحبتی نداشتم. به هر حال جاشون واقعا خالیه... شوریدگی های سارا علیه گذشته ی اعتقادی خودش منو یاد دیونگی های رایج خودم می انداخت و چیزی که بیشتر منو جذب یادداشت هاش میکرد جسارت و روک گویی و طنزی بود که من نداشتم.

 

با راه افتادن این وبلاگ بدنبال دوستان جدیدی بودم که خوشبختانه با وبلاگ نویسانی آشنا شدم که اگر مثل سابق بودم مطالب متعددی ازشون تا حالا سیو کرده بودم . در واقع مطالبی که در ستون سمت چپ تحت عنوان " از دیگر وبلاگ ها" لینک داده می شود، اغلب همان هایی هستند که دوست دارم کپی ای ازشون برای همیشه نگه دارم.  

"اسب تر از تو" اخرین مطلبی است که لینک داده شده است. خانم هفده از اون وبلاگ نویس هایی است که همیشه از خوندن سطر به سطر نوشته هاش لذت می برم. با اون از ابتدای نوشتن همین وبلاگ آشنا شدم. بعد از خوندن مطلبی به عنوان "تشویش ما دو نفر" احساس نزدیکی بیشتری با قلمش و جنس کلماتش کردم. مطلبش کوتاه است ولی انگار هر ده سطر حرف را در یک جمله بیان می کند. همیشه از خودش می نویسد ولی بهترین چکیده که گویای همه چیز است را با قلمی قوی بیان می کند. ادعایی ندارد ولی بهترین یادداشت های کوتاهی که در چهار پنج سال مدت وبلاگ خوانی ام خونده ام اون نوشته است.

دیگر وبلاگ نویسی که این اواخر جذب نوشته هاش شدم خانم نیاز است که وبلاگ نی سی را می نویسد. نیاز معلمی زیبا و جوان است که زنانگی و اعتماد به نفس با لحنی زیبا در یادداشت هایش بروز می کند.  هیچ  شروعی زیباتر از مطلب اولی که نیاز در وبلاگ نی سی نوشته تا حالا نخونده ام. بخصوص سه جمله ی آخر یادداشت که میگه: "من يعني همين نقطه ي نون. نون يعني از هر طرف كه بخواني يكي است. تو مي خواني اش؟"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط آریا  | 

من از این تعطیلات گاه و بیگاه خوشم نمیاد. بخصوص که برای عزا و مصیبت باشه.. بطور کلی فضای اجتماعی ما اونقدر زنده نیست که حالا به مناسبت های مختلف همه جا تعطیل و سوت و کور بشود. نه اینکه مخالف برگذاری مراسم یادبود باشم. یادها اگر مهر و محبتی باشد در دل است نه در تعطیل شدن زندگی روزمره و پوشیدن لباس های خاص. همون تعطیلات نوروز هم سیزده روزش خیلی زیاد است. نه تنها اقتصاد و چیزای دیگه دچار رکود میشوند بلکه حس و حال و رفتار عادی ما در زندگی روزمره هم دچار رکود می شوند.

خب عده ای میگن تعطیلات اینجوری خوبه و حداقلش در خونه استراحت می کنیم. من میگم مگر تعطیلات آخر هفته چی است. در خیلی جاها پنج شنبه هم جزو تعطیلات است و دو روز برای استراحت کم نیست. اگر کسی اونقدر مشکل مالی داره که بطور معمول جمعه ها هم کار میکند مطمئن باشید این تعطیلات چند روزه هم بدردش که نمی خوره هیچ؛ تازه در درآوردن چهار قرون پول و سیر کردن شکم زن و بچه اش هم دچار مشکل می شود. خیلی ها در همون تعطیلات نوروزش هم هیچ مسافرتی نمی تونند بکنند چه برسه به این تعطیلات. شاید یکی بگه چون تو کارت آزاد است اینجوری میگی.. من قبلا هم که حقوق بگیر هم بودم با تعطیلات طولانی عید مخالف بودم. هر چیزی زیادش بی ارزش میشه.. تعاطیلات هم همینجور است. این تعطیلات اغلب برای ما جوری می شود که وقتی خوب خوابیدیم و به نظافت خودمون و خونه حسابی رسیدیم و همه ی کانال های تلویزیون را هم ده ها بار دور زدیم به جایی میرسه که نمی دونیم چجوری وقتمون را بکشیم.

به هر حال من که منتظرم تعطیلات تموم بشه و روال عادی زندگی پی گرفته بشود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:20  توسط آریا  | 

 ۱. چند روز پیش آقایی اومد توی مغازه و تکنوازی دف و چیزای دیگه ای خواست که یادم نیست. حین رایت کردن برخی سفارش هاش با هم حرف  می زدیم. علاقه اش به یک ساز مخصوص محدود نمی شد ولی مشخص بود به ساکسفون و پیانو بیشتر علاقه داره. از کارهای نادر و تاپی نام می برد که خیلی هاشون را من نداشتم. آخر کار گفت اغلب این موسیقی ها را دارم. ازش خواستم در اختیار من بذارشون تا ازشون کپی بگیرم که اونم موافقت کرد. آخر کار وقتی ازش پرسیدم اهل کجا هستی گفت افغانستان. هشت سال پیش زمان اواخرحکومت طالبان به ایران اومده.. وقتی گفتم حالا که آزادید چرا به افغانستان بر نمی گردی گفت وضعیت اقتصادی خیلی بد است. حتی بدتر از وقتی که طالبان بودش. من بهش گفتم وقتی سالها پیش کلاس خوشنویسی می رفتم یک افغانی می اومد کلاس و اینکه با شعر معاصر افغانستان کمی آشنایی دارم و اینکه دوست رزنامه نگار و وبلاگ نویس افغانی دارم. اون بسیار متواضع و روشن فکر بود و می دونست ماها اغلب فکر میکنیم افغان ها فقط یک کارگر بسیار بسیار ساده هستند. نه اینکه موسیقی کلاسیک، بی کلام و سنتی گوش بدهند. محمد رفیع رفیع کاملا مشخص بود فرد پولداری نیست و شاید برای تهیه ی برخی کاست ها و سی دی ها مجبور باشه صبر کنه تا پول کافی دستش بیاد. دیروز این دوست افغانی آرشیو کوچک ولی ارزشمند خودش را در اختیار من گذاشت.  

 

۲. پنج سالش است. اغلب موبایل مامانش دستش است و دیوانه وار به ترانه گوش میده... چند روز پیش توی کانال های رادیویی ماهواره که می گشتم یکیشون یکسر ترانه های فارسی پخش میکرد. از من خواست همونجا نگهدارم و نشست جلو ماهواره و همینجور ترانه های جوراجور که هیچ تصویری نداشتند گوش میداد. من نمی دونم چجور یاد گرفت موبایل را روشن کند و همینجور عکس بگیرد. یک گنجشک توی باغچه شون گرفته بوده کلی ازش عکس گرفته. به باباش میگه برام گیتار بخر و با خریدن سازدهنی و فلوت هم کلاه سرش نمیره... کاووس خواهرزاده ی منه و اونروز هادی میگفت دیونگی هاش بدجور به تو رفته... یادم اومد تابستون های شست و پنج شش  چقدر منتظر ظهر میشدم تا رادیو کویت ترانه های درخواستی اش را پخش کند و منم پیش پسر عموم بخوابم و گوش بدم. دوربین عکاسی داشتم ولی فیلمش گیر نمی اومد. تا نوجوانی در آرزوی داشتنش نگاه به دست این و اون وقت عکس گرفتن می کردم.  (عکس کاووس)

 

۳. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن: لعنت بر اون هایی که کشک حالیشون نیست ولی مسئول و مدیر عمل و رئیس هستند. تازه شده تابستون های سال های جنگ... هر روز سر ظهر برق میره و من در گرمای چهل درجه خفه میشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:17  توسط آریا  | 

اینقدر ننوشتم که از تب و تاب نوشتن  یادداشت درباره ی فیلم سینما پارادیزو افتادم. مثل دو فیلم قبلی که از این کارگردان دیده بودم اینبار هم همه ی اتفاقات در سیسیل می افتاد. جزیره ای در جنوب ایتالیا که همیشه مورد تبعیض قرار گرفته و ما جنوبی ها خوب می فهمیم جنوبی بودن یعنی چه؟ حالا چه در ایتالیا باشه چه در ایران؟ بگذریم در اینباره نمی خواهم حرف بزنم و در موراد دیگر هم خوب فیلم در خاطرم نمونده بجز سکانس آخر فیلم. اونجا که آقای کارگردان که از کودکی آپارتچی بوده حلقه ی فیلمی که آلفردو بعد از مرگش بهش داده بر روی پرده به نمایش در میاد. من که هیچ آمادگی ذهنی برای دیدن اون تصاویر سانسور شده را نداشتم. شاید برای ما ایرانی ها که حتی تصاویر فوتبال را هم در تلویزیون سانسور شده می بینیم درک آخر فیلم ملموس تر باشد ولی بیاد داشته باشیم آلفردو فقط نگاتیو تمام صحنه های بوسه ها  را در کنار نچیده بود. صحنه ها با بالا آمدن پرده با شمارش معکوس و نوشتن The End در آخر بوسه ها به ما می گوید تنها یک بوسه می تواند فیلمی بسیار زیبا با داستانی قوی باشد چه برسد که در حالات شادی، ترس، امید، تردید، هوس، خودخواهی، عشق، دوری و ده ها حالت دیگر تسلسل وار بوسه ها ببینیم. من هم مانند آقای گارگردان با دیدن بوسه های سانسور شده لبخندی عمیق بر جانم نشسته بود. به یاد شعری بسیار زیبا از دوستم افتاده بودم و شاید این دیدن آن صحنه های سانسور شده را برایم لذت بخش تر می کرد. شعری که مانند آن فیلم کوتاه به ما می گوید که چقدر جهان با تسلسل و تکرار بوسه های پی در پی دوست داشتنی تر خواهد بود.

 

 

هیچ چیز زیباتر از  لبخند نیست

با ابری که در جانت می روید

لبخندی شو

تا نسیم بیاید

و خنده بوسه شود

این را درخت می گوید

 

با ابری که در گلویت روییده

لبخندی بخوان

تا بادهای سبز بیایند

ببارند و شهر بوسه شود

این را درخت می گوید

 

با شکل تازه اش

از راه امده

این جا نشسته

مرا نقد می کند

 

با ابری از خیال

که در دستانم شکفته است

لبخند ها می نویسم

تا که جهان بوسه شود

 

 

 

پ ن1: من همچنان مشکل ریکورد کردن صدای خودم با کیفیت مناسب را دارم و نمی تونم بر روی شعر صدایم را بگذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:59  توسط آریا  | 

۱. چند با بچه ها گفته بودن با اف اچ حسین می خوایم بریم بیرون ولی مشکل اینه که وقتی حرف از اف اچ میشه همه میخوان با حسین باشند و دیگه دویست و شش و چهارصد و پنج بهایی نداره... دیروز علاوه بر حسین دوستش هم اف اچش را آورد و تعداد زیادی از بچه ها طعم سوار شدن در اف اچ را چشیدند. دروغ چرا منم دوست داشتم با اف اچ باشم ولی توی این هیر و ویری کسی منو نمی برد اون بالا.. مگر اینکه با جرثقیل یا لیفتراک منو سوار اف اچ می کردند. منو امید و آرش و جلیل با دویست و شش مامانی امید رفتیم.

2. در مورد جامون مثل اردیبهشت هشتادو پنج  رفتیم ارتفاعات بهون از توابع ممسنی. در مورد جغرافیاش برای شما تهرانی ها می تونم بگم درست مثل اوشان و فشم لواسان شماست با این تفاوت که ویلا میلایی اونورا نیست و فقط باغ است. باغ دوسال پیش را قبل از ما گرفته بودند. آقایون اف اچ سوار سه ساعت دیرتر اومدند. آقایون اف اچ سوار از بس هیجان زده بودند که زیلو و چندتایی پتو را جا گذاشته بودند. برای اولین بار من با ده نفر دیگه بودم و زیادی شلوغ بود. دوست حسین  فقط با دوتا از بچه ها از قبل آشنایی داشت و  به نوعی یک غریبه توی جمعمون بود. مشروب خوب نداشتیم و اونی هم که بود کم بود. طبیعت خیلی خشک تر از دو سال پیش بود و یکی دو مورد دیگه باعث شد که من بی مزه ترین پیک نیکم را طی این سال ها تجربه. خیلی خوش نگذشت ولی در لحظاتی که خوش گذشت جای خیلی از شماها را خالی کردم.

 

3. شاید باحال ترین لحظات من خیره شدن به بازی نور و برگ و باد بود. به موسیقی گوش میدادم و با خیره شدن به اونها از فضایی که درش بودم کنده شدم و مثل برگی به بازی با باد پرداختم. وقتی داشتم عکس میگرفتم به یاد نگاهی نو که علاقه ی عجیبی به عکاسی  و طبیعت و چادر زدن داره افتادم.

 

گردو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ۴. من توی  سفرهای این مدلی معمولا حواسم را روی یکی از بچه ها زوم می کنم. آقای تام کت وقتی توی جاده چندتایی سانتافه کنارمون رد شدند و من گفتم اینا حال میدن برای سفرهای رفاقتی گفتند پس عیال چی؟...  آقای تام کت نه تنها شلوار نظامی شش جیب پاش میکنه بلکه رکابی و مایوش هم سبز لجنی است. آقای تام کت کلی اطلاعات  از اف چهار معروف به فانتوم، اف چهارده معروف به تام کت، اف شانزده، میگ بیست و یک، میراژ، میگ بیست و نه و سی و یک، سوخو سی و  سی و سه... (اینها همه هواپیما های جنگی است) دارد. اطلاعات دقیقی  از نیروی هوایی عراق و ایران در زمان جنگ و بعدش تا حالا.. همینطور اطلاعات دقیقی از توان جنگنده های نیروی دریایی آمریکا و کلی اطلاعات دیگه در مورد جنگ افزار به خورد من داد.  اون بیشتر از همه  به تام کت علاقه داره... آقای تام کت همه ی کارتون های بچه گیش را به یاد داره و برای من از کارتون آن شرلی دختری با موهای قرمز کلی حرف زد. آقای تام کت جلو هر کی ورق بازی کرد طرف باخت. آقای تام کت وقتی برگشتنی من پشت یک کامیون خوندم که بعد از خدا تنها مادر است که سزاور ستایش است یهو گفت پس عیال چی؟ آقای تام کت از همین حالا با افتخار بیان میکند من زن ذلیل خواهم بود. آقای تام کت هنوز ازدواج نکرده ولی شش ساله عاشق است و بزودی ازدواج خواهد کرد.

 

  ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: چند روز پیش فیلم سینما پارادیزو را نگاه کردم. فیلم جالب بود و می خواستم یک یادداشت روش بنویسم ولی فرصت نمیشه....

 

-------------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت: سه سالش است. اسمش علیرضاست. صورتش تپله و جون میده برای گاز گرفتن. ۱۹۵۰تومن توی دوتا دستش به زور گرفته اومده پیش من به طرفم میگیره میگه آقای آریا ویلون میخوام.. باباش کنارمون سوپر مارکت داره... مامانش سرگرم حرف زدن با تلفن بوده اینم پولو برداشته اومده...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:35  توسط آریا  |