محمد اومد گفت اونور پارک یه جمع خیلی باحالی است. من ذهنم مشغول ماهنامه ی کارنامه ای بود که از دکه ی دم درب پارک خریده بودیم. هتل یه شبکه مدار بسته داشت که جاهای تفریحی مشهد را نشون میداد. به زور محمد و هادی را راضی کرده بودم که بیایم بیرون.. پارک ملت از اون پارک های یکنواخت بزرگ با درختان خیلی بلند و سایه های یکدست و غلیظ است. این خیلی مهم بود چون حوالی ظهر بود و آفتاب شهریور با کسی شوخی نداره.. با کمی شتاب هادی ویلچر را هل داد به طرفی که محمد می رفت. حلقه ی بزرگی از پیرمردها و مردهایی با حداقل چهل و پنج سال بود. پیرمردی که قیافه اش شبیه مدیر دبستانمون بود با کلامی شیوا همینجور که گاهی دستش را به کنده ی درختی که وسط اون حلقه بود تکیه میداد، شعری از سعدی میخوند. محمد یک پیرمرد خیلی خوش تیپ را نشونمون داد گفت این صداش مثل گلپا است. پیرمرد وسطی که اصلا شبیه نقال ها نبود گفت از تیمسار میخوایم برامون غزلی بخونن که با استقبال خیلی گرم همه مواجح شد. تمیسار همینجور که نشسته بود و دوتا دستش رو عصاش بود دو کلام که خوند منو هادی هم گفتیم عجب صدایی داره... من همینجور خیره شده بودم به چهره ی پیرمردها که اغلب بسیار خوش پوش و تمیز و صمیمی بودند. یکیشون که پیرهن آستین کوتاه زردی پوشیده بود و عینک ریبون رو چشمش بود به نظر خیلی مغرور می اومد. ولی تا پیرمردی که محفل را می چرخوند شعری از پروین اعتصامی خوند که برای مادرش گفته بود؛ پیرمرد ریبونی همینجور اشک از زیر عینکش سر می خورد رو صورتش .. جو سنگینی نبود که فقط شعر خونده بشه.. گاهی ترانه های کوچه بازاری خونده می شد. یه نفر بود همریخت برقکار های اصفهانی ماشین های مدل بالا که چیزایی تو مدل حمومک مورچه داره .. سغرا نمی دونم چی داره می خوند و همه دست میزدند و اغلب جوان ها جواب میدادند. توی این میون یه پیرمرد که شبیه سیگار فروش ها بود وسط جمعیت می رقصد. یه پسر فشنی هم رقص جالبی داشت. جالب بود که این آقایی که حمومک می خوند را دکتر و تمیسار و اون هایی که آواز هم می خوندند خوب تحویل می گرفتند. بعد از هر آوازی یکی با صدایی رسا شعری زیبا می خوند. اگر شعر ها هم زیبا نبود جو جوری بود که زیبا جلوه می کرد.
بعد از نه ماه اولین جایی بود که شلوغ بود و بالطبع کسانی منو نگاه می کردند ولی من توجه ام به نگاه ها نبود. سی کیلو کم کرده بودم و پوست و استخوانی بیشر نبودم که اگر لبخند نمی زدم کسی فکر نمی کرد روحی هم در این جسم است. من هر از چندی اشاره ای به پیرمردی که محفل را می چرخوند می کردم که به طرفم بیاد. متوجه نبود ولی آخرش پیرمردی که شبیه مفتش های رضا خان قلدر بود حالیش کرد من کارش دارم. بهش گفتم میخوام یکی از شماها شعر عقاب دکتر پرویز خانلری را بخونه.. کسی پیدا نشد بلدش باشه و ازم خواست خودم برم وسط و بخونمش... منم قسمت های زیادیش فراموشم شده بود و مطمئن نبودم دیگه صدام توان اینو داره به گوش همه ی اون جمع برسه... بعد از حرفای من یه پسری که مشخص بود از این قماش نیست خواست ترانه ای از ابی بخونه که خوند و تشویق هم شد ولی خیلی بد خوند. چند دقیقه ای بود عده ای میگفتند داریوش برامون بخونه.. داریوش پیر نبود. جوان هم نبود. موهای سپید و سیبیل کمونیستی داشت. تا داریوش خان خواست ترانه ای از داریوش بخونه... دو سه تا مامور نیرو انتظامی گفتند بیا بریم. همینجور که داشتند می بردنش طرف ماشینشون کل جمعیت سرازیر شدند به طرف مامورها و بلوایی به پا شد. محمد و هادی هم منو رها کردند رفتند. من موندم و چند تا پیرمرد. تیمسار پا شد عصا زنان اومد به طرف من... دست کرد توی جیبش دوتا شکلات کاکاویی به من داد. با شوق ازش گرفتم. یه جور تحقیر آمیزی گفت بدم میاد از این بچه بازی ها... وقتی من سرمو تکون دادم با عصا اشاره کرد به طرف ماشین مامورها ... طولی نکشید داریوش را رهاش کردند و دست زدن و خنده و اشک اومد توی همون محفل گرم تا وقتی که اذون ظهر شروع شد. پیرمردی که شبیه مدیر دبستان ما بود و محفل را می چرخوند گفت مثل همیشه قرار ما جمعه ی آینده از ساعت 10 تا 12:30 همینجا ...
هر سه تای ما کلی حال کرده بودیم. توی این نه ماهه که همه چیز بدریخت عوض شده بود و برای اولین بار من از درون شاد شدم و خندیم. از اون جمع کلی انرژی گرفته بودیم. تمسار هم که حسابی بهم حال داده بود. فرداش که داشتییم از مشهد بر می گشتیم با خودم فکر می کردم کاش تمام جمعه ها می تونستم بیام پارک ملت...
حالا بلیط رفت و برگشت با هواپیما و اقامت یک هفته ای در یکی از بهترین هتل های مشهد برام جور شده ... یه خورده از سفر کردن خسته شدم... البته بیشتر از من همراهام که پنج شش باری توی این چند ماه باهام اومدند تهران خسته اند. این فرصت را از دست نخواهم داد. خوبیش اینه که تاریخش را خودم انتخاب می کنم و بلیط و هتل را سازمان ردیف می کنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ ن: آویشن عزیزم چند روزیه همش این تکه از شعر فروغ رو زبونمه
همه می دانند
همه می دانند
که ما از آن روزنه ی سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
----------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد نوشت: جلو مغازه ام یک بوته ی ابریشم است که اغلب که کیا میشینه جلو مغازه آب بازی میکنه به اونم خوب آب میرسه.. خدارو شکر قد و بالایی کشیده... دیشب خواب دیدم یک نارنج رسیده ازش آویزون بود. کسی تعبیر خواب میدونه؟