تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

 

مثل سیگار کشیدن در باد زندگی گاهی خوشایند نمی سوزد، نمی گذرد. مثل راه رفتن روی دریا حماقت ها گاهی لذت رویایی دارند. شده گاهی لای مرجان ها دنبال فندکم می گشتم. آتیش بدم خدمتتون؟ 

-------------------------------------------------- 

بعد نوشت:  امشب توی طبیعت چادر خواهیم زد. درست نمی دونم بچه ها کجا می خوان برن ولی احتمالا یا در باغی کوهستانی و یا کنار آبشار مارگون بساط چادر و الواتی براه خواهد افتاد. جای همه تون را خالی میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط آریا  | 

تولدهمیشه اردی بهشت را خیلی دوست داشتم. دلم میخواست در اردی بهشت متولد شده بودم. همیشه دوست داشتم اتفاقات خوبی در اری بهشت برام رقم بخوره و یا توی زندگیم کارهایی را انجام بدم که سر آغازش در اری بهشت باشد.  خب بجز تولد خواهرم که در اریبهشت است هیچ چیز خاصی در زندگی من نبود که مرا بیشتر به اردی بهشت علاقه مندتر کند. اما از پارسال تا حالا برای من اردیبهشت یک ماه دیگه است. امروز بیست و نهم اری بهشت روز تولد بانوی بی قراری هایم آویشن نازنین است. عزیز دلم تولدت را تبریک میگم و امیدوارم همه ی دقایق زندگیت همانند اردی بهشت سرشار از حس باروری و رستن در زیر نور زلال آفتاب باشد.

 

این شعر را پارسال برای تولد آویشن نازنینم سروده ام. 

 

 

شعر با صدای خودم

 

وقتی گنجشک های درخت دلم

کوچ کردند

و برگ هایش

شاخه ها را

رها

رها کرده بودند

فصل اسفند نفس هایم

گنجشککی شدی

در برف و بوران

بر شاخه های ناهشیار

 

حالا

جیک جیک هایت

همهمه ی تمام گنجشککان زمین را

در دلم رویانده ست

 

اردیبهشت کدام مهربانی ست؟

                                      تولدت

 

 

نازنینم نمی دونم چرا برنامه ی ریکورد کردن صدا با نرم افزارJet Audio  دیگه روی کامپیوترم کار نمی کند. برای دیکلمه و میکس از نرم افرزار دیگری استفاده کردم که متاسفانه صدا خیلی بد ریکورد شد. میدونم که این کار مثل شعر کولی نشد ولی تمام تلاشم را براش کردم.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

 

پ ن1: برای شنیدن صدای من روی همون پلیر موجود در متن کلیک کنید. چون بعد از صدای من موسیقی است بهتر است وقت گوش دادن صدای موسیقی متن وبلاگ را قطع کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:54  توسط آریا  | 

 

هر گز کسی به کشتن خود

اینچنین بر نخواست

که من

      به زندگی نشستم  

 

اغلب قطعه ای  از شعری را در طول شبانه روز هی زمزمه میکنم. گاهی آهسته گاهی با صدای بلند. حرفی که شاعر در آن قسمت از شعرش زده است درست نهانی ترین حس و حال من در طول آن چند روز است که دم به دم آنرا زمزمه میکنم. هرگز کسی به کشتن خود / اینچنین برنخواست / که من / به زندگی نشستم. تلاش مضاعف این روزهای من برای بیشتر زندگی کردن در شرایطی که ناکامی های زندگی چپ و راست گاهی راه نفسم را می بندد بی شباهت به خودکشی ای نیست که اینجور دیوانه وار لحظات مرا رقم می زند. میدانم که عشقم آویشن روزی در آغوش دیگری آرام خواهد گرفت ولی چرا؟ برای چه؟ این جنون سرکش مرا می کشاند به شورو نشاطی که با همه ی این دردها لابه لای  ثانیه ها و دقایق تنبل اردیبهشت جا خوش کرده است نمی دانم... نمی دانم این چشم های جستجوگر چرا بازنمی ماند. میان کدام خنده؟ لابه لای کدام حرف؟ پشت کدام سلام؟ بدنبال شوری، نشاطی، آرامشی از جنس زمین، از جنس زندگی است.

این روزها بیشتر از قطعه ای بالا از شاملو که دیروز تا حالا بر زبانم افتاده است تکه ای از یکی از شعرهای خودم به زبانم؛ گاه به گاه، جا به جا، آهسته یا بلند، آرام یا خشمگین می آید که:

من

بی تپش در تو

پیدا نمی شوم

ببازم همه ی حواسم را

               در بی حواسی تو؟   

 

خوشبختانه آویشن این روزها خیلی حواسش دور از تپش های سراسیمه ی من نیست ولی یک وقتی دور خواهد شد. دور خواهد شد و این تب در تمام خونم به جریان خواهد افتاد که کاش همه ی حواسم را در بی حواسی اش ببازم.

 

خالی خالی

خالی خواهی شد

از رویا

     از خانه

           از هوس

در این کرانه ی سراب

روییده در دست هایم 

 

 

صدای خودم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: این سه تکه شعر را با کیفیت خیلی بدی با صدای خوردم ریکورد کردم. سعی میکنم میکرفن بهتری و نرم افزار بهترتری برای ریکورد پیدا کنم برای دفعات بعد...  

 

پ ن2: اگر این یادداشت  آهنگین شد بخاطر یه خورده آب بازی نشاط آفرین و شنیدن این قطعه ی سلانه ی استاد علیزاده است که گذاشتمش روی وبلاگ....

پ ن3: قطعه شعر سوم بخشی از شعریست که تازگی ها سروده ام و برای هیچ کس تا حالا خوانده نشده است. قرار نبود در این یادداشت بیاید ولی همینجور که می نوشتم بی خبر آمد بر زبانم.

پ ن ۴: از ویلی و روژین سپاسگذارم که اسکریپ کدهای گذاشتن موزیک در وبلاگ را بهم دادند

------------------------------------------------------

بعد نوشت : دلم میخواد فریاد بکشم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:41  توسط آریا  | 

 محمد اومد گفت اونور پارک یه جمع خیلی باحالی است. من ذهنم مشغول ماهنامه ی کارنامه ای بود که از دکه ی دم درب پارک خریده بودیم. هتل  یه شبکه مدار بسته داشت که جاهای تفریحی مشهد را نشون میداد. به زور محمد و هادی را راضی کرده بودم که بیایم بیرون.. پارک ملت از اون پارک های یکنواخت بزرگ با درختان خیلی بلند و سایه های یکدست و غلیظ است. این خیلی مهم بود چون حوالی ظهر بود و آفتاب شهریور با کسی شوخی نداره.. با کمی شتاب هادی ویلچر را هل داد به طرفی که محمد می رفت. حلقه ی بزرگی از پیرمردها و مردهایی با حداقل چهل و پنج سال بود. پیرمردی که قیافه اش شبیه مدیر دبستانمون بود با کلامی شیوا همینجور که گاهی دستش را به کنده ی درختی که وسط اون حلقه  بود تکیه میداد، شعری از سعدی میخوند. محمد یک پیرمرد خیلی خوش تیپ را نشونمون داد گفت این صداش مثل گلپا است. پیرمرد وسطی که اصلا شبیه نقال ها نبود گفت از تیمسار میخوایم برامون غزلی بخونن که با استقبال خیلی گرم همه مواجح شد. تمیسار همینجور که نشسته بود و دوتا دستش رو عصاش بود  دو کلام که خوند منو هادی هم گفتیم عجب صدایی داره... من همینجور خیره شده بودم به چهره ی پیرمردها که اغلب بسیار خوش پوش و تمیز و صمیمی بودند.  یکیشون که پیرهن آستین کوتاه زردی پوشیده بود و عینک ریبون رو چشمش بود به نظر خیلی مغرور می اومد. ولی تا  پیرمردی که محفل را می چرخوند شعری از پروین اعتصامی خوند که برای مادرش گفته بود؛ پیرمرد ریبونی همینجور اشک از زیر عینکش سر می خورد رو صورتش .. جو سنگینی نبود که فقط شعر خونده بشه.. گاهی ترانه های کوچه بازاری خونده می شد. یه نفر بود همریخت برقکار های اصفهانی ماشین های مدل بالا که چیزایی تو مدل حمومک مورچه داره .. سغرا نمی دونم چی داره می خوند و همه دست میزدند و اغلب جوان ها جواب میدادند. توی این میون یه پیرمرد که شبیه سیگار فروش ها بود وسط جمعیت می رقصد. یه پسر فشنی هم رقص جالبی داشت. جالب بود که این آقایی که حمومک می خوند را دکتر و تمیسار و اون هایی که آواز هم می خوندند خوب تحویل می گرفتند. بعد از هر آوازی یکی با صدایی رسا شعری زیبا می خوند. اگر شعر ها هم زیبا نبود جو جوری بود که زیبا جلوه می کرد.

بعد از نه ماه اولین جایی بود که شلوغ بود و بالطبع کسانی منو نگاه می کردند ولی من توجه ام به نگاه ها نبود. سی کیلو کم کرده بودم و پوست و استخوانی بیشر نبودم که اگر لبخند نمی زدم کسی فکر نمی کرد روحی هم در این جسم است. من هر از چندی اشاره ای به پیرمردی که محفل را می چرخوند می کردم که به طرفم بیاد. متوجه نبود ولی آخرش پیرمردی که شبیه مفتش های رضا خان قلدر بود حالیش کرد من کارش دارم. بهش گفتم میخوام یکی از شماها شعر عقاب دکتر پرویز خانلری را بخونه.. کسی پیدا نشد بلدش باشه و ازم خواست خودم برم وسط و بخونمش... منم قسمت های زیادیش فراموشم شده بود و مطمئن نبودم دیگه صدام توان اینو داره به گوش همه ی اون جمع برسه... بعد از حرفای من یه پسری که مشخص بود از این قماش نیست خواست ترانه ای از ابی بخونه  که خوند و تشویق هم شد ولی خیلی بد خوند. چند دقیقه ای بود عده ای میگفتند داریوش برامون بخونه.. داریوش پیر نبود. جوان هم نبود. موهای سپید و سیبیل کمونیستی داشت. تا داریوش خان خواست ترانه ای از داریوش بخونه... دو سه تا مامور نیرو انتظامی گفتند بیا بریم. همینجور که داشتند می بردنش طرف ماشینشون کل جمعیت سرازیر شدند به طرف مامورها و بلوایی به پا شد. محمد و هادی هم منو رها کردند رفتند. من موندم و چند تا پیرمرد. تیمسار پا شد عصا زنان اومد به طرف من... دست کرد توی جیبش دوتا شکلات کاکاویی به من داد. با شوق ازش گرفتم. یه جور تحقیر آمیزی گفت بدم میاد از این بچه بازی ها... وقتی من سرمو تکون دادم با عصا اشاره کرد به طرف ماشین مامورها ... طولی نکشید داریوش را رهاش کردند و دست زدن و خنده و اشک اومد توی همون محفل گرم تا وقتی که اذون ظهر شروع شد. پیرمردی که شبیه مدیر دبستان ما بود و محفل را می چرخوند گفت مثل همیشه قرار ما جمعه ی آینده از ساعت 10 تا 12:30 همینجا ...

هر سه تای ما کلی حال کرده بودیم. توی این نه ماهه که همه چیز بدریخت عوض شده بود  و برای اولین بار من از درون شاد شدم و خندیم. از اون جمع کلی انرژی گرفته بودیم. تمسار هم که حسابی بهم حال داده بود. فرداش که داشتییم از مشهد بر می گشتیم با خودم فکر می کردم کاش تمام جمعه ها می تونستم بیام پارک ملت...

 

حالا بلیط رفت و برگشت با هواپیما و اقامت یک هفته ای در یکی از بهترین هتل های مشهد برام جور شده ... یه خورده از سفر کردن خسته شدم... البته بیشتر از من همراهام که پنج شش باری توی این چند ماه باهام اومدند تهران خسته اند.  این فرصت را از دست نخواهم داد. خوبیش اینه که تاریخش را خودم انتخاب می کنم و بلیط و  هتل را سازمان ردیف می کنه...  

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن:  آویشن عزیزم چند روزیه همش این تکه از شعر فروغ رو زبونمه

 

همه می دانند  

همه می دانند

که ما از آن روزنه ی سرد و عبوس

                                باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر  دور از دست

                                 سیب را چیدیم

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت: جلو مغازه ام یک بوته ی ابریشم است که اغلب که کیا میشینه جلو مغازه آب بازی میکنه به اونم خوب آب میرسه.. خدارو شکر قد و بالایی کشیده... دیشب خواب دیدم یک نارنج رسیده ازش آویزون بود. کسی تعبیر خواب میدونه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط آریا  | 

مدت ها بود این شلوار مشکی باخط های نارنجی را نپوشیده بودم. دلتنگش بودم. خیلی وقت بود هیچ جمعه ای خونه نمونده بودم و رفته بودم مغازه... مدت ها توی این سکوت دلنشین موسیقی گوش نداده بودم. از وقتی که مغازه را با دو ماه دوندگی مداوم و دو سال مبارزه راه انداخته بودم حتی جمعه ها هم خونه نمی موندم. از بس توی این اتاق سه در چهار روز و شبم را سر کرده بودم که رنگ و طرح این قاب ها و و گلدون و تلویزون و کامپیوتر را میشد توی صورتم ببینی... مامان و داداش می گفتند تو نمی تونی بری بیرون و مغازه داری کنی. دو سال باهاشون سرو کله زدم که قانع بشوند ولی نشدند و در آخر خودم راه افتادم تو خیابون ها و تنهایی این گالری موسیقی را راه اندازی کردم. وسواسم برای دکور مغازه و گیر کردن الکی همین چیزای خورده ریز باعث شد یک ماه بیشتر دوندگی کنم. توی اون مدت سه بار توی خیابون ویلچرم واژگون شد یه بار دست به یقه شدم و تقریبا هر روز گرما زده شدم. توی این میون چند روزی که گیربکس ویلچر را پیاده کرده بودم استراحتی داشتم. چند باری که بدریخت گرما زده شده بودم و داشتم منصرف می شدم عشق آویشن منو به جلو می برد. شاید اگر عشق آویشن نبود این مغازه راه نمی افتاد تا جمعه هم از خونه فرار کنم. خدا را شکر مشکل مالی نداشتم و از این جهت نمی خواستم از بانکی یا کسی کمک بگیرم. گرچه قسمت فروش ساز گالری خیلی لاغر شد و تعداد سازها کم بود.

پنج سال تو خونه موندن و کار نکردن و راه افتادن این گالری موسیقی باعث شده بود گاهی ساعت یک شب بیام خونه...  آنقدر از کامپیوتر خونه خسته بودم که برخی قطعاتش را برای کامپیوتر مغازه استفاده کردم. حالا بعد از تقریبا یک سال این اولین یادداشتی است که توی خونه دارم می نویسم. کامپیوتر سه روزه آماده بود ولی آنتن اینترنت وایرلسم را امروز از مغازه آوردم خونه و نصب کردم... 

میخوام دیگه جمعه ها نرم مغازه و لباس اسپرت بپوشم و مث حالا که سکرت گاردن را گوش میدم توی وبلاگ ها چرخی بزنم. میخوام گاهی چایی بخورم و خیره بشم به این قاب ها... شاملو، آیدا، شجریان، فروغ، حضرت مریم، جای خالی عکس آویشن... میخوام گاهی جمعه ...............................

..................

.............................. 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: اینکه گفتم جای خالی عکس آویشن نه اینکه عکسش بوده و برش داشتم. عکسش رو دیوار نبوده تا حالا...

پ ن2: اول سریال اوشین وقتی اسم ها نوشته می شد یه دکلمه ی زیبایی خونده می شد که می خوام بنویسمش ولی یادم نیومد....

  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:10  توسط آریا  | 

 

تپیدن دو دل

دری وا می کند

دری به روزی نبودن ها

                      دری به دریغا

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: دوستان پرسیدن عاقبت چی؟ صحبت از عاقبت دلدادگی و ارتباط من و آویشن است که انگار همه چیز زودتر از آنی که من فکر می کردم می بایستی تمام شود. طی سه چهار ماه آخر بحث و دلخوری بین ما زیاد اتفاق می افتاد ولی من در اینجا دوست نداشتم بجز عشق چیزی بنویسم چون ته همه ی دلخوری ها عشق بود. تنها شاید ادامه ی یک دوستی معمولی اگر او بخواهد میسر باشد. 

 

پ ن۲: دست ها می سایم / تا دری بگشایم / به عبث می پایم / در و دیوار به هم ریختشان...

 

------------------------------------------------------------------------------------------

 

بعد نوشت: بعد از دو تا نامه ی بسیار بسیار تلخی که بین ما رد و بدل شد خیال کردم دیگر برای او هیچ جایگاهی ندارم. اشتباه می کردم. گرچه ما هیچ وقت به هم نخواهیم رسید ولی ما می تونیم دوست های خوبی برای همدیگر باشیم. می خوام مراقبش باشم تا وقتی که خوشبخت بشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6  توسط آریا  | 

یک پیانو برقی رولند  و یه ارگ آموزشی گذاشته بود اینجا براش بفروشمش.. انگار قبل از اینکه پیانو مکانیکی بخره با همین تمرین می کرد. حالا که مشتری عصر میخواست بیاد برای پیانو اومده میگه میخوام ببرمش.. توی این میون پول خوبی هم داشت گیر ما می اومد ولی اون میگفت به دوستم قول دادم پیانو را بهش بدم و باهاش رودبایستی دارم. از صبحش دلتنگ آویشن بودم و حوصله ی هیچی را نداشتم. فرید هر وقت میاد اینجا با کیانوش کل کل داره .. اونا با هم مشغول شدند منم با یکی از دوستان مشغول چت شدم. همینطور که مشغول چت بودم می خواست بره که بهش گفتم داری می بریش بشین یه کم برامون بزن.. نمی دونم فرید خیلی خوش پنجه بود یا حال من خیلی خراب بود که صدای پیانوش بدجوری به جونم نشست. با اینکه پیانو رنگ و رو رفته ای است با این صدایی که داره و اون قیمتی که گذاشته بودم روش هر کس خریده بودش برد کرده بود. بعد از چت رفتم کنارش نشستم. برای اینکه بیشتر نگهش دارم گفتم میخوام باهات بخونم. این اواخر یکی از کانالهای ماهواره ای پیانو زدن اردشیر روحانی را توی محفلی نشون میداد و منم هنوز گرم اون بودم. گفت چی بزنم گفتم گل سنگم اردشیر روحانی.. از وقتی عید 78  این ترانه را توی عروسی پسر عموم خونده بودم کل فامیل این ترانه را به اسم من می شناسند و معمولا توی جشن ها ازم میخوان که بخونمش... نه اینکه صدای خوبی داشته باشم ولی با حس و حالی می خوندم که معمولا اطرافیان خوششون می اومد. یه دور ملودی ها را فرید زد من نخوندم وقتی هم شروع کردم خوندن تا صدا رو کشیدم بالا که بگم مثل بارون اگه... نفس کم آوردم و سوزش بدی افتاد توی گلوم. مثل اینکه روز به روز نفسم کمتر و کمتر میشه و بی خبر موندیم. تا همین یک سال پیش گلوم خیلی دیرتر به سوزش می افتاد. فرید میگفت بخاطر سیگار است. ولی چند ماه است سیگار کشیدنم تفننی شده است و قائدتا بایستی بهتر شده باشم. لامصب از وقتی پلاتین گذاشتن توی گردنم یه خورده صدام رو بکشم بالا یا یه داد کوچیک بزنم کلی گلوم به سوزش می افته... البته تا همین پارسال وضعم خیلی بهتر بود. فکر میکنم یک فکر آزاد و یک دل حسابی خوش لازم دارم که نذارم اینریختی اوراق بشم.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: با سه تومنی که چند هفته پیش دادم تعاونی مسکن خیال کردم حالا حالا ها به اینا بایستی پول بدم تا صاحب  آپارتمان بشم. داداش سراغ گرفت بعد از دو تومنی که یک ماه دیگه بدم سازمان یه وام ده تومنی بهم میده که اونم میدم تعاونی مسکن و دیگه تمام... نمی دونم کی بهم گفته بود سی و شش تومن بایستی بدی...

 

پ ن2: دوستان محترم اگه کسی کد گذاشتن صدا در متن وبلاگ را دارد لطف کنه به منم بده... 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط آریا  | 

 

1. اولین بار اونو توی فاتحه ی پسر عموم دیدم. می دونستم از اقوام های شیرازی است ولی نمی دونستم پسر کی است. اون یکی دو روز اغلب خیلی رسمی کنار بابا بزرگم نشسته بود. کار و بارم بندر انزلی تموم شده بود و ادامه ی دوره را بایستی شیراز سر می کردم. گاهی وقتا می رفتم خونه ی دایی حبیب. پسر دایی گاهی از یکی حرف میزد که بهش میگفت خاله مرتضی... بعد تر ها متوجه شدم خاله مرتضی همون پسری بود که توی فاتحه پسر عموم دیدم. مرتضی را پسرها و مردهای فامیل اغلب مسخره می کردند و میگفتند دختره... بعدتر ها توی همون دیدار اولمون منو خیلی تحویل گرفت. همون روز های اول یک بار با هم رفتیم چمران. همینجور که نشسته بودیم یک خانوده که اومده بودند پیک نیک بساطشون را کنار ما پهن کردند. از لحظه ی اول یک دختره که خوشگل هم بود هی از کنارمون رد می شد. مرتضی حتی یک لبخند هم بهش نزد. وقتی برگشتیم خونه بهم گفت خوشم میاد مثل خیلی از مردها هیز نیستی... گفتم برای چی؟ گفت وقتی داشتیم حرف می زدیم حواست نرفت دنبال دختره... جوری گفت مثل مردها هیز.. که انگار خودش دختر است. بعد تر ها که یه کم صمیمی تر شدیم متوجه شدم مرتضی نه تنها رقص زیباش بلکه همه چیزش مثل دختر هاست. حتی احساساتش... حسادت کردنش مدل حسادت کردن دخترها بود. تمام دخترهای فامیل و همسایه شون اونقد که با مرتضی راحت بودند با خودشون راحت نبودند. همیشه میگفت میخوام برم انگلیس پیش داداش و آبجیم. نمی دونم آخرش رفت یا هنوز اینجاست...  

 

2. چند وقت پیش توی وبلاگ  کاسپر مطلبی خوندم در مورد افرادی که روحشون گرفتار جسم مخالف است. به کسانی که دچار چنین مشکلی هست ترانسکشوال می گند. طی سال های اخیر گاهی خبرهایی ازشون شنیدم ولی هیچ وقت وبلاگ یک ترانسکشوال را نخوندم. همون روز به وبلاگ شراره و چند نفر دیگه که در اون وبلاگ معرفی شده بودند رفتم. من که فکر میکنم این خیلی دردناک است که با جسمی زندگی کنی که احساس غریبگی باهاش بکنی. فرق نمی کنه که روح یک دختر در جسم پسری باشد یا روح پسری در جسم یک دختر.. یکی از ویژگی های بارز انسان اجتماعی بودنش است. وقتی تو برای ابتدایی ترین ارتباط با دیگر آدم ها دچار مشکلات عمده باشی واقعا دیگه اعصبابی برات نمی مونه... وقتی همه جا حتی خانواده تو را پس بزنه نمی دونم چه بر سر اعتماد به نفست میاد. وقتی میخوای به رویاهات پر و بال بدی بعد ببینی رویاهات  برای جسمی که داری تعریف نشده است گرفتار چه حسی میشی؟ من با ترانسکشوال هایی که دخترند ولی در جسم پسری زندگی می کنند احساس همدردی بیشتری می کنم. چون اون ها در دنیای خشن تری زندگی میکنند و روحشون هم لطیف تر از اونی است که تصور می شود. بگذریم..

من فکر میکنم تصور من نسبت به مشکلات ترانسکشوال ها مثل تصور دیگران به زندگی یک معلول نخایی است. همونطور که دیگران نمی دونند چطوری یک معلول نخایی با داشتن مشکلات بی شمار می تونه رو به جلو و شاد زندگی کنه منم نمی دونم ترانسکشوال ها با داشتن مشکلاتی که تصورش مو به تنم بلند میکنه چجوری می تونند رو به جلو و شاد زندگی کنند. به هر حال در عدالت خداوند شادی برای همه است. من بعد از خوندن اون مطلب هم نتوستم خواننده ی دائم وبلاگ یک ترانسکشوال باشم ولی در میان همین نگاه های معمولی متوجه شدم ستاره خیلی بهتر دردش را می شناسد و بیشتر و بهتر از چندتایی که تا حالا شناختم از شادی های زندگی لذت می برد.

برای همه ی دوستانی که دچار چنین مشکلی هستند آرزو میکنم ابتدا بتونند عمل تغییر جنسیت انجام دهند و بعد خانواده دوستان و اطرافیانش هر جوری که هستند و هر تغییری که کردند همیشه با آغوش گرم پذیراشون باشند.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: توی وبلاگ قبلی هر وقت شعری در مطلبی می گذاشتم کنارش فایل صوتی اونو که با صدای خودم بود هم می ذاشتم. اغلب مخاطبان بخصوص لیلا میگفت وقتی شعر نویی را با صدای خودت می شنویم بهتر متوجه می شیم شعر چی گفته... به هر حال به این بهانه هم که شده دوست دارم گاهی براتون شعری را دیکلمه کنم.

 

پ ن2: من با فال بینی و اینکه توی چه سالی و چه ماهی به دنیا اومدی و این حرف ها توجه ای نداشتم. با خوندن مطلبی در وبلاگ نیکو مثل اینکه بایستی یه خورده بیشتر به این چیزا توجه داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط آریا  | 

تنها

روز بیست و چهارم اسفند گذشته تهران بدنبال کارهای درمان بودم. رادیو ماشین اغلب روشن بود و همه شبکه ها به مردم می گفتند بیایید پای صندوق های رای... میون خیلی از حرف هایی که به اغراق گفته می شد چند بار شنیدم که گفتند شرکت در انتخابات واجب شرعی است. حتی یکی از مجری ها به نقل از مصاحبه ای که با آیت الله شاهرودی صورت گرفته بود گفت آیت الله شاهروی فرموند شرکت در انتخابات واجب شرعی است. من که فریب این حرف ها را نخوردم و در انتخاباتی که می دونستم تهش هیچ سودی برای عموم مرد نیست شرکت نکردم. چیزی که باعث شده این حرف ها را بزنم ربطی به انتخابات دور دوم که دیروز بود نداره و بطور کلی این ماجرا برام اونقدر اهمیت نداره که اینجا بخواهم ازش حرفی بزنم.

رفته بودم وبلاگ همیشه غمگین که وحید اونو می نویسه... خوندن مطلبش بدجوری دل هر خواننده ای را می سوزونه بخصوص اگه مثل من  معلول نخاعی باشی...

خوشبختانه من اینجور مشکلات را ندارم. همیشه از بهترین وسایل کالا پزشکی استفاده کرده ام. جوری که اغلب احتیاجی به بهزیستی نداشته ام و برای تهیه ی کاندم شیت، یورین بگ، فولی، تشک مواج، دستکش، گاز و ده ها مورد دیگر از جمله ویلچر برقی نگاهم به بهزیستی نیست. بخصوص دو سال اخیر که سازمان همه چیز به من می دهد. ولی مگر چند نفر مانند من ایثارگر  هستند و برای تهیه ی وسایلی که ماهانه بالغ بر سی صد هزار تومن باید پول بدهی مشکلی ندارند. سال اول وقتی خواستم یک ویلچر برقی بخرم گفتند ارزون ترینش حداقل یک میلیون و پانصد هزار تمون است. تا حالا سازمان دوتا ویلچر برقی به من داده که یکی دو میلیون و این دومی سه و نیم میلیون قیمتش است. داشتن یک ویلچر برقی اینجوری دغدغه ی خیلی از معلولین نیست. اونها توی فکر این هستند چهارتا کاندوم شیت که نهایتش هزار تمون قیمتش است را چجوری تهیه کنند که توی خودشون ادار نکنند. بهزیستی ماهی بیست و پنج هزار تومن حق پرستاری برای معلولین در نظر گرفته که اونم یهو میگن بودجه نداریم و چند ماه پرداخت نمی کنند. چهار تا یورین بگ و کاندم شیت آشغالی که من بهشون نگاه هم نمی کنم را میگن انبار خالی شده و این ماه نداریم بهتون بدیم. طرف ویلچر دستی اش دیگه قابل استفاده نیست آرزو داره ویلچری داشته باشه که نهایتش دویست هزار تمون قیمتش نیست. من خودم بارها با معلولینی برخورد کردم که بشدت در مزیقه ی مالی بودند و در وضعیت بهداشتی بدی سر می کردند. یه روز تو خیابون با خانمی برخورد کردم که شوهرش رحمت خدا رفته بود. دختری داشت که گرفتار فلج اطفال بود. میگفت وقتی دخترم نه سالش بود بهزیستی بهش یک ویلچر دادند. حالا هفده سالش است و دیگه توی اون جا نمی گیره و من برای حموم دادنش هم مشکل دارم. شاید باور نکنید بعد از هفت هشت ماه که من به یک پولداری ماجرا را گفتم و اونم پول خرید یک ویلچر صد و پنجاه هزار تومنی به من داد که بهشون برسونم وقتی مادرش اومد از من ویلچر را  بگیره اونقد خوشحال بود که برای منی که بارها باهاشون برخور داشتم  باور نکردنی بود. وقتی که شبش دخترش به من زنگ زد و اونجوری همراه با دعای خیر ازم تشکر کرد متوجه شدم این بنده خدا چقدر درد بی ویلچری کشیده بود.

مینا دختری هفده ساله سال ها آرزو داره ویلچری دستی داشته باشه که داداشش گاهی ببرش تا پارک محله شون و از اون همه تنهایی کمی بیرون بیاد از اونور نماینده ای که بهش میگن وکیل مردم در خانه ی ملت بودجه ی مسکن نمایندگان مجلس را بیست و پنج برابر میکند. حالا یکی مثل وحید خیال میکنه اگه به نماینده ای اینچنینی رای نده گناه کرده...

میگن سواره خبر پیاده نداره... منم توی این چند سال اغلب فراموش کردم سال اول چقدر دوست داشتم تنهایی از خونه بزنم بیرون و کسی ویلچرم را هل نده... تنها خرید کنم و و و و... 

برید وبلاگ همیشه غمگین  را بخونید تا از بیداد زمانه بیشتر باخبر بشوید...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:53  توسط آریا  | 

گریه

پیشا متن: تنها نمی خوام وقتی کسی میاد اینجا پست زیری آخرین حرفام توی این بلاگ باشه...  این یادداشت یک هفته پیش نوشته شده

و در بیرون مات و غمزده / چیزهایی دیدیم / که نمی خواستیم ببینیم

 

 

چهره اش خیلی به چشمم آشنا می اومد. منو حتی به اسم کوچکم می شناخت. وقتی پرسید می شناسیم؟ مونده بودم چی بگم که گفت محسن هستم برادر مهران ... سریع یادم اومد و برام جا افتاد چرا عصا دستش است. محسن سه چهار سال از من کوچیکتر است و تا شش هفت سال پیش که از اون محله قدیمی نیومده بودیم بیرون همسایه مون بود. دو سال پیش وقتی مهران را اتفاقی دیده بودم گفت که محسن توی سربازی دوستش بهش تیر شلیک کرده و زانوش و مفصلش شکست و اینکه هر کاری کردیم مفصل زانوش درست نشد و بدون عصا نمی تونه راه بره ... حالا محسن با چهره ای درهم از من سوال میکرد داری میری تهران خبر نداری موسسه ی رویان از طریق سلول های بنیادی برای مفصل کاری کردند یا نه؟ بهش گفتم نمی دونم موسسه رویان کجاست ولی تا اونجا که خبر دارم برای مفصل تحقیقی انجام نگرفته و اگر هم بشه زیاد به کار ما ایرانی ها دل نبند. نهایتش میخوای بشی مثل من که  دوتا عمل کنی و بعدش هر ماه بری تهران و کلی هزینه برای خودت بتراشی و آخرش هیچ... ولی اون ول کن نبود... محسن بچه ی خوش چهره ای است و وقتی صحبت می کرد چین های پیشونین برجسته تر می شد. اینجور که میگفت چون سرباز سپاه بود بعد از اینکه تیر می خوره براش کمسیون پزشکی میگیرن و استخدام میشه و همزمان بازنشسته و دست آخر اینکه حالا ماهی سیصد تومن حقوق میگیره... وقتی حرف می زد احساس کردم آدم ها هر چی مشکلشون کوچیک تر باشه سخت تر باهاش کنار میان... چهار سال از این ماجرا برای محسن می گذشت ولی از حرف زدنش کمترین اعتماد به نفس را نمی شد برداشت کرد. به من گفت من تنها با تو اینجور حرف میزنم ولی پیش دیگران جوری حرف می زنم که انگار به خیالم نیست در صورتی که از درون خودم را می خورم. من از نصیحت کردن و امید واهی دادن بدم میاد. بعد از اینکه بهش اطمینان دادم برم تهران براش پرس و جو کنم بهش گفتم محسن نگاه کن جلوی کی نشستی؟ من بعد از این مشقت هایی که برای این دوتا عمل آخری کشیدم آرزو دارم فقط اختیار ادرارم دستم بیاد. مطمئن باش اونقت زندگی بهتری خواهم داشت و این میون مامان و داداشم هم نفس راحتی میکشن. بهش گفتم با همین وضعیت چه جونی کندم تا این مغازه را راه اندازی کنم....

حالا فکر میکنم نه اینکه من اعتماد به نفس خوبی داشتم. ماجرا اینجوریه که هر چی مشکلت بزرگتر باشه به ناچار اعتماد به نفست بیشتر میشه... هنوز اطرافیانم منو یه آدم نازک نارنجی می شناسن.. البته قبول دارم قبل از معلولیت حتی با زندگی پر مشقتی که بعد از کودکی پر از ناز و نعمت کشیده بودم؛ خیلی نازک نارنجی بودم ولی حالا دیگه نه... البته اگر این حرف ها را خودم به خودم نزنم مطمئننا از اطرافیان کسی نخواهد گفت. بگذریم ...

دست آخر به محسن گفتم تو باید زندگیت را توی یک لاین دیگه ادامه بدهی.. گفتم ماشالله خوشگل هستی مشکل مالی هم که نداری. با یه دختر خوب قاطی بشو و در نهایت ازدواج کن... اونقد گرفتار چیزهای مختلف بشی که ماه به ماه هم یادت نیفته زانوهات خم و راست نمیشه ...

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: همانطور که گفتم اینو قبل از رفتن به تهران نوشتم. محسن اومد پیشم. چهره اش بشاش تر نشون میداد. بهش گفتم می تونه مفصل مصنوعی بذاره ...

 

پ ن2: بهترین چیزی که منو به ورطه ی فراموشی می کشونه اومدن به مغازه و نوشتن و خوندن وبلاگ است. حالا توی مغازه دارم می نویسم و می خونم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط آریا  |