تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

۱. خواندن یکی دوتا از کامنت های دوستان برای پست قبل که مطمئنم نیت خیر داشتند با باورها و حال و هوای من بخصوص حال و هوای امروزم که تازه از دیدار یار برگشتم  اصلا نمی خونه ... من زیاد آدم حساب گر و عافیت اندیشی در روابط دوستانه ام نیستم . حالا حرف حرف عشق است نه یک دوستی... مگر می شود در عشق صحبت از حساب و کتاب کرد و بدنبال آخر و عاقبت بود. صحبت های اغلب دوستان برایم بسیار انرژی بخش است و از خوندنشان بسیار لذت بردم. با نوشتن کامنت یکی از دوستان این صحبت را کوتاه می کنم و از سفر خواهم گفت

 

و عشق

تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگانی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

 

۲. داداشم بلیط رفت و برگشت را خیلی فشرده گرفته بود. چاره ای هم نبود و نشد بلیط را کنسل کنم و برگشتم را مثلا فردا شب بگیرم و امروز صبح برگشتیم. خب بعد از تست هایی که دیگه بهشون عادت کردم تونستم با دکتر نوروزی مسئول این گروه تحقیقاتی صحبت کنم. اون می گفت هنوز خیلی زود است از این عمل ها نا امید بشوی و حداقل تا شش ماه بعد از عمل باید امیدوار بود. اون میگفت ما مورد داشتیم که هفتاد درصد بهبودی اش را بدست آورده و از دختر خانمی صحبت کرد که بهبودی خوبی داشته است. من یکی دو مورد درخواست ازش داشتم که هم به نفع ماست و هم اینکه در ارزیابی همین گروه تحقیقاتی خیلی بدرد بخورشون است. از جمله اینکه یک روزی از همه ی سی چهل نفری که در پروژه ی دوم عمل شده اند دعوت کنند یک جایی همدیگر را ببینیم و بتونیم با هم صحبت کنیم. اینکه این دختر خانم و یا دیگرانی که خوب نتیجه گرفته اند چیکار کرده اند و یا چجوری شبانه روزشون را می گذرونند که نتیجه گرفته اند. دکتر نوروزی هم گفت همین خانم به ما گفته مادرم گفته با هیچ کس در مورد بهبود ات بخصوص تلویزیون صحبت نکن ... بهش گفتم تلویزیون که خیلی کارش فریبنده بود و این خانم حق دارند با تلویزیون مصاحبه نکنند. دکتر در مورد بزرگنمایی تلویزیون حرفای منو کاملا قبول داشت و گفت بخاطر همین از بهمن 85 تا حالا دیگه اجاز ندادم با هیچ دکتری از گروه ما از جمله دکتر صابری مصاحبه نکنند... رو هم رفته در مورد بهبودی ام حرفش دلگرم کننده بود.

 

۳. دیروز به آویشن میگفتم این عشق خیلی به من اعتماد به نفس داد و بخاطر همینه هر وقت بحثی بینمون پیش میاد و  احساس میکنم به گرمی دیروزش نیستی اون روز خیلی احساس های بد نسبت به خودم دارم و یا اعتماد به نفسم میاد پایین ولی اون میگفت تو همیشه اعتماد به نفست خوب بوده و و .... نازنینم قبلا هم بهت گفتم ولی باز بگم  اگر گرمی عشق تو نبود بعد از دونستن اون همه عوارض وحشتناک این عمل ها اصلا زیر اون کاغذ را امضا نمی کردم و قبول نمی کردم  این عمل ها روم انجام بشه.. محبت و عشق تو بهم اونقدر اعتماد به نفس داد که حتی یک شب قبل از عمل اونجوری با اون پیرمرد کرد که دلش به حالم می سوخت حرف زدم. من اونشب با اون پیرمرد کرد و بچه اش با اینکه چند ساعت بیشتر نبود که آشنا شده بودم کلی بگو و بخند داشتم... نازنینم من همین دو روز که باهات بودم کلی جون گرفتم و متوجه شدم بیشتر همین دلخوری هایی که بینمون پیش میاد بخاطر همین دوری است. خدا میدونه چقدر دیروز از بودن در کنار تو و نوازشت کردن لذت بردم.  نازنینم ته این ماجرا هر چی باشه تو دوست داشتنی ترین دختری هستی که تا حالا دیدم و شناختم.  

 

۴. دیروز با آویشن رفتم پیش مشاوری که نازنینم همیشه میره پیشش.. من فکر میکردم با هر دوی ما در حضور هم صحبت خواهد کرد ولی از آویشن خواست من تنها باهاش باشم. اولین حرفی که زد این بود که فکر نمی کرد اینقد سر حال باشم و یه خورده دیگه چاخانمون کرد. خیلی از صحبتش نگذشته بود که متوجه شدم در جاهایی داره دروغ میگه ... حرفامون یه خورده طولانی شد و در طی صحبت ها من همش دوست داشتم نازنیم هم کنارم نشسته بود. با اینکه دکتر سرشناسی است و توی تلویزیون هم در برنامه های خانواده ازش دعوت میشه و شاید متد های موفقیت آمیزی داشته باشه ولی چون توی کارش دروغ می گفت ازش خوشم نمی اومد. وقتی کارمون تموم شد و آویشن با منشی اش حساب کرد متوجه شدم چه بازار و دکونی اونجا راه انداخته... بی انصاف برای یه جلسه مشاوره حدودا شصت تمون پول گرفت. البته آویشن گفت دفعات قبل هر جلسه بیست و شش تومن می گیره... به هر حال بیست و شش تومن هم در مقابل وقتی که میذاره و کاری که میکنه زیادش است... توی صحبت هامون وقتی بهش گفتم اوایل خیلی به آویشن میگفتم بره پیش مشاور تعجب کرد. بعد از مشاوره با نازنینم رفتیم پارکی که همون حوالی است و کلی با هم خوش بودیم. حیف نشد که امروز و فردا هم با هم باشیم...

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن: وقتی بعد از چند روز پستی که گذاشتم را می خونم می بینم غلط املایی زیاد داره و یا در کلمه ای حرفی را جا انداختم. برای پست قبلی در عنوانش هم حرفی جا افتاده بود. لطف کنید موارد اینجوری را دیدید برام کامنت بذارید. از دوستانی هم که قبلا این کار را می کردند خیلی ممنونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:0  توسط آریا  | 

عده ای از دوستان می خوان بیشتر از رابطه ی من و آویشن بدوند و از من توضیح خواستند.

خب من و آویشن تقریبا دو سال است با همیم. تا مدت های زیادی من به این رابطه از جنبه ی دوستی نگاه می کردم ولی آویشن از شب اولی که به وبلاگ قبلی من میاد عاشق می شود. دو سه ماه بعدش ما همدیگر را می بینیم ولی نه من متوجه شدم دوستی که اینقدر صمیمی باهاش حرف میزنم عاشقم است و نه اون در اون دیدار چیزی بروز داد. در واقع اون وقتها من اگر از کسی هم خوشم میاومد بخاطر وضعیتم سعی میکردم وابسته عاطفی نشوم. خب دو سه ماه بعدش همه چیز فاش شد و منم با خوندن ایمیلها شکل دوست داشتنم تغییر کرد. برای طولانی نشدن از ماه های اول می گذرم و اؤ ماه های اخیر می گم.

دو سه ماه پیش شوهر خواهر آویشن به من گفت که آویشن  نمی خواد با من ازدواج کنه... خب در مورد ازدواج ما خیلی با هم صحبت کرده بودیم ولی هر چه رابطه جلوتر می رفت متوجه می شدم برای ازدواج چقدر ناتوان هستم. مشکل فقط ناتوانی جنسی نبود. من معلول نخایی از ناحیه ی گردن هستم و حتی دکمه های پیرهنم را هم خودم نمی تونم ببندم. وقتی به این مسئله فکر میکردم از نظر عاطفی بشدت دوست داشتم آویشن همیشه با من باشد ولی از نظر منطقی میدیم تقریا هیچ راهی نیست... برای همین وقتی شوهر خواهرش این حرف را زد تونستم آویشن و تصمیمش را درک کنم. تنها از این جهت بهم فشار زیادی می اومد که من آریای پارسال و یا دو سه ما پیشش نبودم و بشدت عاشق تر شده بودم. با این حال فکر میکردم آویشن یک زندگی خیلی مرفه ای داشته و یه کم نازک نارنجی است و در توانش نیست که با مشکلات من دست و پنجه نرم کنه. فارغ از مشکلات جسمی ام زندگی یکی که توی شمال تهران زندگی میکنه با من که توی یکی از شهرهای جنوب زندگی معمولی ای دارم خیلی متفاوت است. حتی همین یک ماه اخیر متوجه شدم رویاهای آویشن از نظر مادی برای داشتن یک زندگی خوب با اون چیزی که من بهش فکر میکنم یا نمی کنم بین شون خیلی فاصله است. شاید من مثل یه جوان بیست و نه ساله فکر نمی کنم و همانند پیرمردها هستم. من رویای پول دار شدنی ندارم و فکر میکنم رفاه مالی که مثلا ماشین های آنچنانی داشته باشم خیلی چیزهای با ارزش تر را در درونم از بین می برد. یک وقتی یک سال و نیم توی زعفرانیه در یک جای خیلی مدرن درس می خوندم. یادم است راه رفتن توی کوچه پس کوچه های اونجا و دیدن زندگی آدم هایی که اونجا هستند نشاط و انرژی منو ازم می گرفت. انگار که از در و دیوارش امواج منفی بهم بخوره... البته این حرف این نیست که من در زندگی ای آرامش دارم که تنگدست باشم. اتفاقا بشدت از بی پولی گریزانم و سعی میکنم یک زندگی معمولی داشته باشم.

از این حرف ها که بگذریم توی این چند ماه که من میرم تهران وقتی ما همدیگر را می بینم فقط یکجا نشستیم و حرف می زنیم. من نمی تونم دست اونی که عاشقشم را توی دستم بگیرم و راه بروم. آویشن هم مثل من به هنر علاقه مند است. ما نمی تونیم با هم به تاتر شهر یا گالری های مختلف یا مثلا کنسرت های سنتی و خیلی جاهای دیگه که دوتا عاشق با هم می روند برویم. من هنوز با این مسئله کنار نیومده ام که اگر یک کافی شاپ پیدا نشه که همکف باشه و پله داشته باشه ما مجبورم توی پارک سر کنیم. اینها مشکلات تنها من نیست. اینها مشکلات آویشن هم است که نمی تونه با اونی که بیشتر از همه دوستش داره قدم بزنه و و و

این اواخر گاهی آویشن وقتی از دانشگاه میاد به طرف خونه اس ام اس میده  که دوستم عشقش اومد دنبالش و با هم رفتند. منم دلم میخواد تو اینجا باشی و منو تا خونه همراهی کنی... خب این خیلی درناک است که اینجور مواقع من نمی تونم تهران باشم. من قبلا تهران کار و زندگی کردم و اگه این مشکل را نداشتم دوستان متشخصم در سازمان خیلی مشتاق هستند باز هم کنارشون کار کنم. با توجه به روابط نسبتا خوبم مشکل خونه ی سازمانی خیلی زود حل میشد. من پتانسیل یک عشق رویایی را برای آویشن اگر معلول نخایی نبودم  دارم ولی متاسفانه حسرت ها زیاد است. ته ته همه ی این حرف ها اینه که آخرش یک روزی که شاید دور هم نباشه من و آویشن می بایستی از هم جدا بشویم. این خیلی دردناک است که نظاره گر از دست رفتن دل و فرصت و هر چه زیبایی است باشی... من سعی می کنم به تنهایی بعد از این رابطه فکر نکنم و با همه ی اینها تا آخرین لحظه می خوام عاشق باشم. تمام این ماجراها چیزی نبود که برایم غیر قابل پیشبینی باشد ولی آمدم جلو تا آویشن هم خوب تلخی حقیقت را ببیند. آمدم جلو تا لحظات پر شوری از عشق را تجربه کنم که هیچ وقت فراموششان نکنم و خوشحالم که اتفاق افتاد اون چیزهایی که هرگز نمی شود فراموششون کرد.

 

نوشتن این سطرها آسان نبود ولی روز به روز درخواست دوستانی که از ریز ماجرا می خواستند با خبر بشوند بیشتر می شد. به هر حال نمی شد بی خیال درخواست شما بود.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: وقتی بچه بودم خیلی به حرکت دست ها و سرمشقی که استاد خوشنویسی ام برام می نوشت دقت می کردم. یه روز نوشت: ماییم و نوای بینوایی / بسم الله اگر حریف مایی... یادمه همون وقت عجیب این شعر به جونم نشست... به هر حال من فکر میکنم زندگی ما بر اساس احساسات و باورهایی که داریم پیش می رود.     

 

پ ن2: امشب دارم میرم تهران... خیلی دلم برای دیدارهای ساده ای که در پارک داریم تنگ شده است. یه چیزی هم بین خودمون بمونه... گاهی من خیلی بی حیا میشم و توی پارک از آویشن لب میگیرم.

 

 

پ ن۳: آدرس ایمیلم را که از ابتدا در این صفحه نگذاشته بودمش را گذاشتم سر جاش...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط آریا  | 

نگاهت را بردار 

و از راهي كه آمده ايم

به ابتداي جهان برگرد

شايد گياهي

حيواني

انساني

         جا مانده باشد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد نوشت۱: دیشب اونقد  حالم بد بود که فراموش کردم بنویسم این شعر را یکی از دوستانم گفته است. طی دو سه روز اخیر دوتا مطلب نوشتم که بگذارم اینجا ولی هر دو را دلیت کردم... 

ب ن۲: آرایه جان خبر درگذشت پدرت من را هم خیلی متاثر کرد. امیدوارم همچنان که در مقابل درهای جسمی ات خیلی صبور هستی در سوگ پدر هم صبور باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 21:26  توسط آریا  | 

 

قبل از اینکه من از عشق آویشن به خودم باخبر بشم یه روز که مثل همیشه وبلاگش رو می خوندم دیدم توی پست جدیدش نوشته دوست دارم از کسی نامه ای بهم برسه. جوری که با دست خودش نوشته باشه و از طریق پست بهم برسه نه ایمیل... من توی کامنت ها براش نوشتم برات یه نامه می فرستم...

بعد از تصادف انگشت های من کاملا بی جون شد و همیشه بسته بود. همون سال اول و دوم با فیزوتراپی و پشت کامپیوتر نشستن بالاخره تونستیم انگشت ها رو از حالت بسته درآوریم و کم کم یه ذره جون گرفتند ولی باز هم خیلی کارهای ظریف را با انگشتانم نمی تونستم  انجام بدم. طی این سالها و بخصوص سال اول شاید بیشترین چیزی که منو بخاطر انگشت ها آزار میداد این بود که نمی تونسم نی در دست بگیرم و همینجور چیلپا و قطعه و سیاه مشق بنویسم. من چهارده سالم که بود مدرک عالی انجمن خوشنویسان ایران را داشتم ولی حالا نمی تونستم نی دزفولی خوش تراشم را توی دستم بگیرم و از شکسته شدن پر وبالم  اونقد بنویسم که دلم وا شود.

به هر حال به آویشن قول داده بودم و شروع کردم تمرین کردن که بتونم ماژیکی در دستم بگیرم. آویشن مرتب بهم ایمیل میزد و که منتظر نامه است و من خر هم از این رفتارش متوجه نشدم عاشق است. بالاخره نامه را براش مثل همین خط کم جون که می بینید نوشتم و اونم اینجور که میگه بیشتر از همه ی هدایام از همین دو سه تا نامه بیشتر خوشش میاد.

این خطی که عکسش را اینجا گذاشتم را ابتدا به آویشن و بعد به همه ی دوستانی که به من لطف دارند و اینجا رو می خونند تقدیم میکنم.  امیدوارم این عمل ها حداقل انگشتانم را مثل روز اولش کند تا بتونم خطاطی کنم.

 

عاشق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

   دل عاشق به پیغامی بسازد

 

    خمار آلوده با جامی بسازد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:50  توسط آریا  | 

 

1. امروز عجب روز خوبی بود. البته همیشه انتظار میره هفدهم اینجوری باشه... قصه ی واگذاری یک آپارتمان از طرف سازمان به من اگه تا امروز تق و لق بود امروز دیگه نهایی شد. البته گفتند دو سه سال دیگه دستت میرسه و تا اون وقت هم می تونیم خونه ی سازمانی در اختیارت بذاریم. بالاخره امروز ارشدترین فرد سازمان در استان همراه چندتا کله گنده دیگه اومدند خونه و منم موضوع این آپارتمان که چهار ساله همینجور چرخیده رو بهشون گفتم. من میخواستم این سری که میام تهران موضوع رو هوا موندن واگذاری خونه رو با یکی از مسئولین کشوری سازمان که باهاش تلفنی در ارتباطم در میون بذارم و بگم مسئولین استانی فقط قول میدن و عمل نمی کنند که خدا رو شکر امروز که هفدهم باشه اومدند و یه جور دلگرم کننده ای ماجرا پی گیری شد. اگر خونه ی سازمانی خوبی بدهند احتمالا میرم اونجا و این چندغازی که گذاشتیم برای رهن را برای خونه ای که من و داداشم ساختیم خرج میکنیم.

 

2. چند وقت پیش بحثی بین منو داییم بود درباره فرهنگ گروه های مختلف اجتماعی و مبنای ارزش گذاری که می بایستی اونها را کرد که داداشم که توی اتاق من بود اومد بیرون و گفت مسئله ی سازگاری خیلی مهم است و ما باید یاد بگیریم در عرصه های مختلف وقتی با مسائلی سروکار داریم که مطابق میل ما نیست  خودمون رو با اونها سازگار کنیم. مدت هاست می بینم که چقدر در مواجه با مشکلاتی که وضعیت من برای خانواده درست کرده داداشم خوب عمل میکنه و دیگه اون داداش سابق نیست که حتی گاهی با کارهاش باعث نگرانی مادرم می شد. اون خیلی خوب خودش رو با شریط سختی که معلولیت من برای خانواده درست کرده سازگار کرده و در این میان حواسش به مامان و من است. با این حال زندگی کردن خیلی سخت است. اونم این مدلی که من زندگی میکنم. بی توجه به معلولیت در اجتماع فعال بودن و کار کردن مراقبت های بیشتری نیاز داره که خدا رو شکر من ازشون بهرمند هستم.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: هم اون و هم من میدونیم که چقدر همدیگه رو دوست داریم. حتی اگر چند روز از هراس از آینده درست و حسابی با هم صحبت نکیم... تلفن دیشب با اینکه خیلی خسته بودم و نزدیک بود میون صحبت کردن خواب برم خیلی چسپید

 

پ ن2:  کنون که آمدیم تا به اوجها / مرا بشوی با شراب موجها / مرا بپیچ در حریر بوسه ات / مرا بخواه در شبان دیرپا...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط آریا  | 

بعد از ازدواج خواهرم تا امروز که حمید منو دو طبقه کول کرد و آورد بالا نیومده بودم خونه خواهرم. چند ماهیه خونه شون اومده شیراز و داداشم  امروز صبح ساعت شش اومده تو اتاقم و میگه پاشو میخوایم بریم شیراز... چند روز پیش گفته بود ولی من جدی نگرفته بودم. حتی دیشب هم حرفی نزده بود. به هر حال فرصت خوبی بود بیام اینجا یه مقدار ساز و کاست و سی دی هم برای مغازه بخرم. یکی که اخیرا ازش ساز میخرم چند رز پیش کلی گیتار از چین وارد کرده و به منم گفت هر چی ساز بخوای بهت میدم شش ماه بعد پولش رو بده... بهم پیشنهاد داده نمایندگی گیتار های هونر و سوزوکی را ازش بگیرم. حالا فردا میرم ببینمش و ببینم میصرفه پیشنهاد هاش رو قبول کنم یا نه؟...

 

با توجه به اینکه این آپارتمان آسانسور نداره خیال میکردم میریم مهمانسرای گمرک و آبجی و پسر خاله هم اونجا از ما پذیرایی می کنند ولی اومدیم اینجا و مثل موارد مشابه ویلچر رو کشون کشون نیاوردند بالا و حمید گفت من کولت میکنم. داداش گفت من کول میکنم و خلاصه تا بفهمم حمید خم شده بود و میگفت خودتو بنداز رو دوش من.. حمید به زور شصت کیلو است و منم حداقل نود کیلو... کم مونده بود پله های آخر جونش بالا بیاد. حمید قبلا حالیم کرده بود قدرتش زیاد است ولی کار امروزش خیلی عجیب بود...

 

حالا هم پشت پی سی پسر خاله کنار پنجره همزمان که باد به گفته ی شیرازی ها ملسی میاد دارم برای شما وراچی میکنم. راستی این آبجی مون پرستار است و خیلی حق گردن من دارد. اگر رسیدگی وپژه ی جراحان و پزشک های که خیلی احترامش رو داشتند نبود من همون روزای اول بعد از تصادف مرده بودم.  

 

------------------------------------------------------------------

 

پ ن۱: این روزها خیلی روزهای عجیبی اند. احساس میکنم اونقدر که می باید ترس ورم نداشته... نمی دونم شاید دیگه ترسیدن با گذشته ای که گذراندم یه حس بی معنی باشه... گرچه میدونم اینجوری نمی مونه و آخرش می ترسم... کاش باور میکردی...

 

پ ن۲: و در آن دریای مضطریب خونسرد / از صدف های پر از مرواردید / و در آن کوه غریب فاتح / از عقابان جوان پرسیدیم / که چه باید کرد؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:58  توسط آریا  | 

 

1. داشتم می اومدم مغازه که محمد رضا رو دیدم. با خانمش بود. احتمالا داشتن می رفتند مهمونی. ازم پرسید اخیرا شعری گفتم. گفتم نه مدت هاست دچار رکود شدم. پرسید چرا؟ گفتم مطالعه ام به صفر رسیده... عصرش آویشن اس ام اسی بهم داد. حوالی غروب بود که شعری نوشتم. تا حالا برای هیچکی نخوندمش. حتی دوستان صمیمی یا شاعر... این رفتار بی سابقه است.

 

2. فکر نمی کردم از اون شعر اینقد خوشش بیاد. همین محمد رضا را میگم. فراز هم خیلی خوشش اومده بود. من بهش گفتم فراز جان سایه تو و شایان روی این شعر سنگینی میکنه. گفت نه این شعر زبان خودش را دارد. می دونستم اگر برای دل خوش کردن من این حرف رو نزده باشه ولی همیشه فراز به نوشته های من زیاد لطف داشته.  یک هفته بعدش محمدرضا با یکی از دوستانش اومد مغازه. سر صحبت رو باز کرد و گفت اون شعرت رو میخوام برای دوستم بخونی.. بعد از خوندنش بهش گفتم تو جای پای شایان را توی این شعر نمی بینی. گفت نه

 

     شبيه تو كه مي آيم

 

     با جاده و صخره

 

     با كوره راه گريز

 

     در وحشت درك سبزه و گياه

 

                                 غريب مي افتم

 

     وقتي كه پاهايم را صلاة ظهر

 

     در دريا جا گذاشتم

 

     انگار جادو شده بودم

 

     وگرنه تكليف گريز

 

     نرسيده به تو

 

                   خط خورده بود.

 

خودم که فکر میکنم یه ردی از شایان توی این شعر است. حتی اگر فراز و محمد رضا که با خودش و شعرش زندگی کردند و صد البته صاحبنظرتر از من هستند بگند نه ....

  

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

 

پ ن2: نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:21  توسط آریا  | 

پیشا متن: وقتی می بینی همه به خواب نوروزی فرو رفته اند و کمتر چیزی توی بلاگستان پیدا میکنی انگار خودت هم از تب و تاب می افتی و دستت برای نوشتن نمیره... به هر حال من امروز میخوام اینجا یه چیزی بنویسم...

قبل از ظهر اومد تو گفت آقای ...؟ گفتم در خدمتم. گفت رحیمی هستم. خیلی صمیمی منو تو بغل گرفت و ماچ و ماچ... توی این هشت نه ماه تا حالا حضوری ندیده بودمش. سازهای سنتی مغازه رو همیشه تلفنی از آقای رحیمی می خرم. از اون آدم هاست که زود سفارشت رو برات می فرسته و تا خودت پول به حسابش نریزی سراغ طلبش رو نمی گیره.. همونطور که پشت تلفن خیلی حرف میزنه رو دررو هم خیلی پر حرف است. حرف زدن، سیگار کشیدن، خندیدنش و حرکاتش و حتی چهره اش بدریخت شبیه خدا بیامرز دایی حبیب بود. ازم پرسید از بچگی رو ویلچر بودم؟ خندیدم گفتم سال هشتاد تصادف کردم و گردنم شکست و بعدش هم ویلچر نشینی... اونم با تعریف دو سه قصه ی حاشیه ای ماجرای تصادف سال 62 خودش رو تعریف کرد و اینکه شش ماه توی بیمارستان بستری بود و سازمانی که کار میکردند بازنشسته اش کرد. خب بعد از درد های بسیار که مثل من کشیده اونم در اوان جوانی بازنشسته شده بود. اینها رو که گفت بیشتر احساس دوستی باهاش کردم. از فرم مغازه خیلی خوشش می اومد میگفت حیفه اینجا به این با صفایی خلوت است.  میگفت دوست دارم حمایتت کنم و برای سازو کتاب  بیشتر مراعاتت میکنم و میخوام اینجا شلوغ تر بشه. دیگه گفتش چجوری بدون سرمایه ی زیاد اینجا رو پررونق کنیم.

همیشه برام سوال بود که اینهایی که توی کار فروش ساز بودند اوایل انقلاب چجوری کار می کردند؟ آقای رحیمی از اون ساز فروش های بسیار قدیمی شیراز است. شرح ماجرا طولانی است ولی با شنیدن صحبت هاش فهمیدم فقط عشق بوده که باعث میشد در اون شرایط بد و با اون درآمد کم و منع های گوناگون و تحقیرها؛ کسانی مثل رحیمی ساز را تهیه کنند و به دست علاقه مندانش برسونه... با شنیدن حرفاش انگیزه ام برای ادامه ی این کار حتی در شرایط بسیار بد بیشتر شد. وقتی بهش گفتم مغازه برام درآمد خاصی نداره و فقط خرج خودش رو در میاره و باحقوق بازنشستگیم سر میکنم خیلی ازم خوشش اومد. بهش گفتم من فقط عشق این کاررو داشتم و وقتی می بینم کسی بعد از مدت های زیادی موسیقی یا ترانه ی دلخواهش را اینجا پیدا میکنه خیلی دلگرم میشم.  اونم از عشق خودش برای ساختن ویلون و تار می گفت و افسوس میخورد حالا خیلی کمتر می تونه توی کارگاه باشه و اغلب مغازه داری میکنه... خلاصه دو سه ساعتی اینجا بود و با هم حرف می زدیم. فکر نمی کردم اینقدر آدم صمیمی و خوش برخوردی باشه. حرفاش یه جوری تشویقم کرده کمتر سود روی سازها برای کسانی که پول خوبی ندارند بکشم و فعالیتم رو خیلی بیشتر کنم. 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: شاید بی تپش ترین نوروز عمرم همینی است که دارم سرش میکنم. نه سفری نه دیدو بازدیدی نه برنامه نشاط آور خاصی... حالا فارغ از خودم دور و برم میون عمو و خاله و دایی هم جنب و جوش خاصی نمی بینم. تنها چند روز پیش با همینا که گفتم صبحی رو تا شب پارک جنگلی بغل شهر بودیم.

 

پ ن۲: شب گریه کرده بود / تنها با ماه و ستارها / تنها در خودش گریه کرده بود / هیچ کس آنشب / سرش را رو به آسمان نکرده بود

 

پ ن ۳: توی ذهنم دنبال شعری برای نوشتن بودم که همینجوری واژه های بالا حجم دهانم را پر کردند. اگر دستکاریش کنم احتمالا شعر بدی نشه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:14  توسط آریا  | 

 

 

سلام

سال نو مبارک! الهی! سال جدید سال خوشی باشه براتون و به همه آرزوهاتون برسید...

 

به آریا قول دادم که اولین پست امسال رو من بنویسم.دیگه تو رودربایستی افتادم، نمیشد بزنم زیر ِ قولم!

آریا امروز رفته پارک جنگلی. ما هم از ظهر هر چی بهش اس ام اس و  زنگ زدیم همه نا موفق بود. اگه اون خانمه با اون صدای مزخرفش دم دستم بود،حتما خفه اش میکردم، شک نکنید!

 

معمولا از کودکی تا همین یه ماه پیش،عید رو فقط بخاطر تعطیلاتش دوست داشتم...شاید خاطراتم از عید و عیدی و هفت سین هم خیلی کمتر از خاطرات زیبایی باشه که تو ذهن خیلی ها از دوران کودکی حک شده...ولی امسال تنها سالیه که عید رو دوست دارم واقعا!  ناراحتم که لحظه ی سال تحویل تموم شد و اون همه شور و شوق و تدارکات دیدن برای اون لحظه هم به پایان رسید...ناراحتم که خیلی زود این چند روز هم میگذره...ناراحتم که دیروز عید دیدنی های من تموم شد و دیگه جایی نیست که واسه عید دیدن برم خونشون!!دلم برات تنگ میشه عمونوروز جونم...

می دونم آریا اصلا از عید و این بند و بساط ها خوشش نمیاد! یعنی این روز ها حس و حال این جور چیزها رو نداره...مثل خیلی های دیگه...ولی من باز میگم که دوستش دارم! حیف داره تموم میشه...

امروز هم همش دارم "فرهاد" رو با تمام دل و جونم سر می کشم!روحت شاد باشه مردِ بزرگ...چه حس نوستالوژی غریبی در این آهنگ هست...بدجور غم تو دل آدم میریزه این ...شادی شکسیتن قلک پول، وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد، بوی اسکناس تا ناخورده لای کتاب...

این آهنگ از اون دست آهنگهاست که هیچوقت تکراری نمیشه....

 

خب من دیگه وظیفه ام رو انجام دادم! در اینجا چرندیاتم رو به پایان می رسونم!

 

 

برای تو:نمی دونم چرا گاهی درست زمانی که اصلا انتظارش رو ندارم ،همه چیز یهو بهم میریزه.دیروز از صبح تا شب به خوبی گذشته بود،پر از خنده و شادی...نمی دونم چرا یهو شبش اونجوری شدم...البته دروغ گفتم اگه بگم نمی دونم...من خیلی خوب می دونم  چیه که اذیت کنم...تو دیروز تازه بعد از چند روز ناراحتی، بهتر شده بودی ...ولی من باز نتونستم وقتی عصبی بودم جلوی خودمو بگیرم و اون تکست رو برات فرستادم...

تو که می دونی من چقدر دوستت دارم، نه؟؟؟...در تموم لحظات کوتاه اما بی نظیزی که   این چند وقته  همدیگر رو دیدیم حتما خیلی چیزها رو  فهمیدی...با اینکه این ارتباط ما یه ارتباط خیلی عجیب و غریبه...با اینکه اینقدر ارتباط من با تو دچار مشکله و اینقدر ارتباط سختیه ...با اینکه استرس و اضطراب توش زیاده...با اینکه خیلی لحظات راحت و ساده ی با هم بودن که برای خیلی از عاشق ها فراهمه، برای من و تو نیست ولی فکر کنم هیچ کس حس های زیبایی که من در اون لحظات  تجربه کردم رو تجربه نکرده باشه!... نمی دونم چه بگم...فقط دعا می کنم همیشه شاد باشی و خوش... و همیشه بخندی...من دیوونه ی خنده هاتم...کم می خندی ولی خنده هات منو مست میکنه...بیمار حنده های تو ام/ بیشتر بخند!

 

آهنگ  "زمزمه" مازیار رو دوست دارم. باید که مرد گردی، پیوسته درد گردی...تو مدتهاست که مرد گردیده ایی!!اینو مطمئنم...ولی از ته ته قلبم دعا می کنم که این دردها هر چه زودتر تموم بشه...

دوستت دارم

 

 راستی این آخر کاری   برای اینکه سلیقه ایی موسیقیایی ام رو هم نشونت بدم یه ترانه تقدیمت می کنم!!  "اگه بیای پیشم حالا ...با هم میریم کوچه بالا..."خدایی بانمکه این ترانه  "برات میمیرم" شهرام  شب پره!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 22:56  توسط آریا  |