۱. خواندن یکی دوتا از کامنت های دوستان برای پست قبل که مطمئنم نیت خیر داشتند با باورها و حال و هوای من بخصوص حال و هوای امروزم که تازه از دیدار یار برگشتم اصلا نمی خونه ... من زیاد آدم حساب گر و عافیت اندیشی در روابط دوستانه ام نیستم . حالا حرف حرف عشق است نه یک دوستی... مگر می شود در عشق صحبت از حساب و کتاب کرد و بدنبال آخر و عاقبت بود. صحبت های اغلب دوستان برایم بسیار انرژی بخش است و از خوندنشان بسیار لذت بردم. با نوشتن کامنت یکی از دوستان این صحبت را کوتاه می کنم و از سفر خواهم گفت
و عشق
تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگانی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
۲. داداشم بلیط رفت و برگشت را خیلی فشرده گرفته بود. چاره ای هم نبود و نشد بلیط را کنسل کنم و برگشتم را مثلا فردا شب بگیرم و امروز صبح برگشتیم. خب بعد از تست هایی که دیگه بهشون عادت کردم تونستم با دکتر نوروزی مسئول این گروه تحقیقاتی صحبت کنم. اون می گفت هنوز خیلی زود است از این عمل ها نا امید بشوی و حداقل تا شش ماه بعد از عمل باید امیدوار بود. اون میگفت ما مورد داشتیم که هفتاد درصد بهبودی اش را بدست آورده و از دختر خانمی صحبت کرد که بهبودی خوبی داشته است. من یکی دو مورد درخواست ازش داشتم که هم به نفع ماست و هم اینکه در ارزیابی همین گروه تحقیقاتی خیلی بدرد بخورشون است. از جمله اینکه یک روزی از همه ی سی چهل نفری که در پروژه ی دوم عمل شده اند دعوت کنند یک جایی همدیگر را ببینیم و بتونیم با هم صحبت کنیم. اینکه این دختر خانم و یا دیگرانی که خوب نتیجه گرفته اند چیکار کرده اند و یا چجوری شبانه روزشون را می گذرونند که نتیجه گرفته اند. دکتر نوروزی هم گفت همین خانم به ما گفته مادرم گفته با هیچ کس در مورد بهبود ات بخصوص تلویزیون صحبت نکن ... بهش گفتم تلویزیون که خیلی کارش فریبنده بود و این خانم حق دارند با تلویزیون مصاحبه نکنند. دکتر در مورد بزرگنمایی تلویزیون حرفای منو کاملا قبول داشت و گفت بخاطر همین از بهمن 85 تا حالا دیگه اجاز ندادم با هیچ دکتری از گروه ما از جمله دکتر صابری مصاحبه نکنند... رو هم رفته در مورد بهبودی ام حرفش دلگرم کننده بود.
۳. دیروز به آویشن میگفتم این عشق خیلی به من اعتماد به نفس داد و بخاطر همینه هر وقت بحثی بینمون پیش میاد و احساس میکنم به گرمی دیروزش نیستی اون روز خیلی احساس های بد نسبت به خودم دارم و یا اعتماد به نفسم میاد پایین ولی اون میگفت تو همیشه اعتماد به نفست خوب بوده و و .... نازنینم قبلا هم بهت گفتم ولی باز بگم اگر گرمی عشق تو نبود بعد از دونستن اون همه عوارض وحشتناک این عمل ها اصلا زیر اون کاغذ را امضا نمی کردم و قبول نمی کردم این عمل ها روم انجام بشه.. محبت و عشق تو بهم اونقدر اعتماد به نفس داد که حتی یک شب قبل از عمل اونجوری با اون پیرمرد کرد که دلش به حالم می سوخت حرف زدم. من اونشب با اون پیرمرد کرد و بچه اش با اینکه چند ساعت بیشتر نبود که آشنا شده بودم کلی بگو و بخند داشتم... نازنینم من همین دو روز که باهات بودم کلی جون گرفتم و متوجه شدم بیشتر همین دلخوری هایی که بینمون پیش میاد بخاطر همین دوری است. خدا میدونه چقدر دیروز از بودن در کنار تو و نوازشت کردن لذت بردم. نازنینم ته این ماجرا هر چی باشه تو دوست داشتنی ترین دختری هستی که تا حالا دیدم و شناختم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ ن: وقتی بعد از چند روز پستی که گذاشتم را می خونم می بینم غلط املایی زیاد داره و یا در کلمه ای حرفی را جا انداختم. برای پست قبلی در عنوانش هم حرفی جا افتاده بود. لطف کنید موارد اینجوری را دیدید برام کامنت بذارید. از دوستانی هم که قبلا این کار را می کردند خیلی ممنونم.


