تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

 

 

وقتی به عكس ات نگاه میکنم.

بوي عطر ايسي مياك

و لبخند هايت

در جانم  فرّار مي شود.

و بي پرواتر از هر حرفي،

                        يا بوسه اي،

بر شاه نشين اشتياقم،

                        مي نشيني.

 

نمي داني كه،

از شكن شكنِ موهایت بپرس،

چقدر دلم گرفته است،

                            بي تو .

 

 

فکر نکنی این روزها که خیلی دلتنگت می شوم و به عکست نگاه میکنم این شعر رو برات گفتم عزیز دلم. توی اون دفترجه ی یادداشت شطرنجی زیر این تاریخ ۲۹ آبان ماه۱۳۸۰ نوشته شده است. درست هفت روز قبل از تصادفم و رفتن همیشگی از اون خونه ای که توش بزرگ شدم اینو برای تو و این روزهای خودم نوشتم. خودت خوب می دونی که اون وقتا هیچ دختری هنوز  توی زندگی من نبود. بچه مذهبی بودن خیلی تنهام گذاشته بود ولی مگر می شود یکی که به باور هم انجمنی ها گاهی شاعر خوبی میشد عاشق نباشد. نمی دونم این چه قرائتی از دین و مذهب بود که من به طرفش رفتم و بعدتر ها توی مسجد و پای ممبر به خورد ما داده بودند. به هر حال هر چی بود با دختر های خوشنویس یا اهل انجمن شاعران هم قاطی نمی شدم. خوشحالم حالا دیگر لب گرفتن از لبهای مثل گیلاس تو هم در باورهام منافاتی با مذهبم ندارد. میدونم تو خیلی خوشحالی اون وقت ها من اینقد تنها بودم. اون وقتا عاشقانه های اینجوری خیلی کم میگفتم. راستی اون وقت ها تو تازه اومده بودی دبیرستان... کوچولو بودی ولی با این حال دوست داشتی عشق را تجربه کنی. یادمه همیشه یه شیشه کوچولو عطر ایسی میاک تو جیبم بود. سال ۷۷ وقتی برای اولین بار می خواستم این اسانس رو بخرم فروشنده گفت ایسی میاک یک گل وحشی کوه های اسپانیا است. فکر میکنم همینجوری بازار گرمی کرده بود. روز والنتاین خیلی دنبالش گشتم پیدا نکردم. اونی که برات خریدم را با وسواس خاصی انتخاب کردم و خوشحالم از بوش خوشت اومد. البته شیشه های خوشگلی که طرف داشت وسوسه ام کرد به هر حال چیزی غیر از ایسی میاک بخرم. این بار که اومدم میدون هفت حوض خود ایسی میاک رو برات می خرم. می بینی که قصه ی عشق من به موهات امروزی نیست. اگر به این خوشگلی کوتاهش نکرده بودی حسابی حیفم می شد که سپردیشون به قیچی...

نازنینم زیاد شده خودم را غافلگیر کنم با این حال متعجبم چجوری بیشتر از شش سال پیش توی آخرین روزهای رو پا بودن، حال و روز سه چهار ماه اخیرم را اینجوری نوشتم.

آویشن جان با اینکه خیلی خسته ام. با اینکه خیلی کم شعر می خونم یا شعری یا ترانه ای میگم. با اینکه حتی از موسیقی هم لذت درست و حسابی نمی برم. با اینکه توی پست قبلی که همین امروز نوشتم کلامم تلخ بود. ولی خوب میدونی که میمیرم برات....  

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: خانم خانوم ها مثل اینکه اینجا دوتا نویسنده داره ... نکنه منتظری دوباره بیمارستان بستری بشم بعد چیزی بنویسی؟...

 

پ ن۲: راستی نترس گفتم این روزها کم شعر می نویسم. مطمئن باش یه وقتی که اینقد از نظر روحی خسته نباشم رو دست پابلو نرودا و نزار قبانی و احمد شاملو در عشق تو می زنم...

 

پ ن۳: سال نو و عید نوروز دوستانی که به این وبلاگ میان را حسابی تبریک میگم. یه جور حسابی نه مثل تبریک پست صبحی ...

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

بعد نوشت: به بهانه ترقه بازی به کاووس خواهر زادم که پنج سالشه قول دادم براش ترقه بخرم. لطفا دوستانی که می ترسند یا عصبانی میشند جبهه نگیرند چون خداییش زیاده روی نمی کنم. به هر حال چهارشنبه سوری همه تون مبارک.

کاش میشد توی وبلاگ آتیشی درست کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:52  توسط آریا  | 

داشتم با مسئول مهمونسرا صحبت میکردم که قبلا هماهنگی شده برای اومدن ما به اینجا که محمدرضا از یکی از اتاق ها اومد بیرون... اون به طرفم اومد و من هنوز باور نکرده بودم. شکلی که همدیگر را بغل گرفتیم و بوسیدیم روایتگر بیشتر از شش سال دوری دو رفیق شفیق بود. اون بچه ی ساری و منم جنوب و همین دوری باعث شده بود وقتی تصادف کردم نتونسته بود پیشم بیاد. البته اون سال تازه ازدواج کرده بود و کلی بدهکار بانک و افراد مختلف شده بود و فقط کار می کرد. رفیتیم توی اتاقشون و منو به دوستاش معرفی کرد. تلفنی خبر داشتم که اون دوره ی مترجمی زبان انگلیسی آغاز پیشرفت های محمد رضا است ولی حالا رودر رو از زبان خودش می شنیدم. محمدرضا همون محمدرضا بود و فقط یه خورده کچلتر شده بود و خبری از سبیل هاش نبود. میگفت سه ماه است که فراگیری زبان روسی را در یک موسسه خوب حوالی میدون تجریش شروع کرده است. این بار هم سازمان تا دلت بخواد برای این دوره امکانات درجه یک در اختیارش گذشته است. خودش میگفت میخواستم برای فوق خودم را آماده کنم ولی دیدم این دوره هم مثل دوره ی زبان انگلیسی سازمان خیلی بهش بها داده قبول کردم فعلا روسی را شروع کنم. می گفت فرصت برای داشتن بچه نداریم. چقد تمام خاطرات دورانی که با هم بودیم یادش مونده بود. منم همون لحظه خیلی چیزا یادم اومد. محمدرضا میگفت آریا تو برای ماجرای تصادف و نخایی شدن خیلی قوی بودی و هستی ولی من فقط حسرت می خوردم که چرا نتونستم حداقل اون مقدار تسلطم را در زبان انگلیسی حفظ کنم. محمد میگفت تازگی ها عباس را دیده و قراره ترجمه ی یه کتاب قطور را با هم شروع کنند. اینجور که میگفت از خانمش هم ویراستار کتاب جدید میشد. یادآوری خاطرات اتاق آمریکایی ها و بچه هاشون که من و محمد هم جزو اون هفت نفر بودیم خیلی شیرین بود ولی ته خنده هام یه حسرت عجیب بود که حالا بیشتر شده است. محمد می گفت انگار اون دوره و بچه هاش نفرین شده بودند. آخرین خبر تکون دهنده این بود که حبیب هیپاتیت گرفته و بدجور گرفتار دوا و درمون است. صحبت از رامین شد که سکته کرد و رفت. خبر ضربه مغزی شدن و مرگ علی دوست جون جونی رامین را هم دو سال پیش همین محمد به منه داد و یادمه که چقدر اون روز گریه کردم.

وقتی محمد دید که من حسرت میخورم که چقد عقب افتادم همش میگفت آریا تو خیلی خوب تونستی با این ماجرا کنار بیای و تو هم پیشرفت داشتی و راکد نموندی ولی این حرف ها برای من فایده ای نداره.. من خوب می دونم دوستان دیگر کجا هستند و من کجا...

میون صحبت هامون با عباس تماس گرفتیم که همدیگر رو ببینیم. نشنیده بودم خونه اش از کرج اومده تهران.. عباس هم مثل محمد رضا پیشرفت خوبی داشه و گرچه در زمینه ی زبان به پای محمدرضا نمی رسید ولی در زمینه جنگ الکترونیک خیلی جلو رفته بود. عباس همش می نالید که سازمان قدرشون رو درست نمی دونه و برای هیچ کاری ازشون تشکر نمیشه... عباس یه جورایی پیشم غریب شده بود. افکار و عقایدش یه جورایی بسته شد بود. انگار هر چقدر در زبان و تخصصش پیشرفت داشته ولی وسعت فکر و نگاهش کمتر و کمتر شده بود. البته همون وقتا هم می دونستم بجز محمدرضا بقیه ادای آزاد اندیشی و دموکرات بودن را در میارن...

اینجور که شنیدم مهدی هم دو ماه پیش ازدواج کرده و هنوز تو خط تهیه ی فیلم های مستند است. مهدی انرژی تموم نشدنی برای خندون بچه داشت ولی هیچ وقت یادم نمیره شبی که دست و پاهاش رو بستیم و ریشش رو از ته زدیم چقدر به غیرت کرمانشاهیش برخورد و سه چهار روز حال صحبت کردن با هیچکی رو نداشت. بی معرفت تنها عباس را برای عروسیش دعوت کرده بود.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: اومدن عید و سال جدید را به دوستان وبلاگ نویس تبریک میگم.

 

پ ن۲: امسال جنوب خیلی کم بارون اومد و برای همین نه بوی بهار است و نه شور و شوق عید و سال جدید. اگر هم باشه من چیزی حس نکردم. رو هم رفته احساس میکنم عید و بهارمون هر سال خیلی بی روح تر از سال قبل میشه... 

 

پ ن۳: ای آشنای من ! / برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد / تا پر کنیم جام تهی از شراب را / وز خوشه های روشن انگور های سبز / در خم بیفشریم می آفتاب را....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط آریا  | 

پروانه و مهرداد و دوستان دیگر ازم خواسته بودند که از روند بهبودی ام بنویسم. خب چهارشنبه گذشته بیست دوم اسنفد من مرکز تحقیقات نخاء در بیمارستان امام بودم. فعلا هر ماه باید بروم اونجا تا خود گروه تحقیقاتی تشخیص بدهند روند بهبودی ام چجور پیش میرود یا نمی رود. خب بعد از تست روانشناسی تست توانایی های عضلانی و حرکتی انجام شد و در نهایت مشخص شد هنوز هیچ تغییر یا بهبودی حاصل نشده است. ماجرا به همین سادگی است.

از اون اتاق که اومدم بیرون خوشبختانه دکتر نوروزی که سرپرست اون گروه تحقیقاتی است را دیدم. میون اون گروه دکتر خوش برخوردی است و منم بهش گفتم دکتر من که بعد از دو ماه هنوز تغییری نکردم. اونم با لبخند گفت هنوز زود است. حداقل تا شش ماه صبر کنید. گفتم اینا اینقد از من تست میگیرند هیچ توضیحی نمی دهند. گفت ما به دقت پرونده های شما را مطالعه می کنیم و گزارش تمام این تست ها برسی می شود و اگر شما از این طریق هم بهبود نیافتید با یه روش درمانی دیگر روی شما کار می شود. تازه داشتم باهاش حرف میزدم که هفت هشت تا دکتر اومدن رفتند توی اتاقش... احتمالا جلسه داشتند...

 

من زیاد نمی تونم از روند بهبودی صحبت کنم ولی از روند کاری این گروه تحقیقاتی بگم که اینا ذهن پرسشگر معلول و همراهانش را به ت خ م چپشون هم نمی گیرند. نه این که آدم های بد اخلاقی باشند. مثل همه جای دیگر این مملکت که مسئول خودشو در مقابل نگرانی ها و پرسش های رعیت متعهد نمی داند اینا هم توی برنامه تحقیقاتی شون فکر نکردند بعد از هر تست یکی از همین پزشک هایی که اونجا می پلکند چهار کلام توضیح بدهد که چیکار کردند و چی حاصل شده است.   

مخلص کلام تا چهار ماه دیگر باید صبر کنم و اگر اتفاقی نیافتاد اونوقت باید حرص بخورم با این همه زحمت چرا درصدی بهبود نیافتم.

 

یکی از صدها سوال روانشناسی که از من میشود اینه: شما سلامت خود را بطور کلی چگونه ارزیابی می کنید؟ 

1. خیلی خوب       2. خوب      3. متوسط       4. بد     5. خیلی بد

خب جواب من متوسط بود.  

 

راستی برای اونها که ضایعات نخایی شون بیشتر از ده میل و کمتر از بیست میل است خبر بدم که این جراحی های تحقیقاتی روی اونها هم شروع شده است. در ضمن بدونید من که نه میل ضایعه نخایی ام وضعیتم اینه. اگر پذیرفتنت برای عمل باید صبر داشته باشی و به هیچ وجح فکر نکنی قراره معجزه ای از طرف اونها اتفاق بیافتد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: هر چقد در مورد بهبودی ام اتفاقی نمی افته ولی عشق ما به همدیگر؛ عشق آویشن و من به همدیگر بیشتر و عمیق تر و بیشتر و بیشتر می شود. توی این دیدارهای کوتاه قصه ها است بس نگفتنی...

 

پ ن۲: این پست را گزارشی و سریع نوشتم. به هر حال امر دوستان را باید اطاعت کرد. 

 

 

برای تو: ای تکیه گاه و پناه / زیباترین لحظه های پر عصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت من / ای شط شیرین پر شوکت من....  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:56  توسط آریا  | 

بهانه ی نوشتن این پست موفقیت ویولت عزیز برای نوشتن از زندگیش در وبلاگ من و ام اس  و گذشتن از هزارمین پست است.

 

من همیشه به نوید مجاهد درود می فرستم که با بوجود آوردن سایتی، فرهنگ وبلاگ نویسی افرادی که مشکل خاصی دارند را  ترویج داد. بدون شک معروفترین و خواندنی ترین وبلاگ زیر مجموعه اون سایت وبلاگ من و ام اس است که ویولت اونو می نویسه و قدیمی ترین وبلاگ سایت اسپیشال است. یه خانم متشخص با انضباط و پشتکار بسیار بالا که با اعتماد به نفس خاصی خصوصی ترین شکل های زندگیش را با بیانی صمیمی با مخاطب در میان می گذارد. برای من که دچار محدودیت های فراوان جسمی هستم استمرار نوشتن ویولت تا جایی که هزارمین پست وبلاگش را دیروز نوشت خیلی شگفت آور است. یک وقتایی است که درد و ناتوانی جسمی و مسائل حاشیه ی دیگر اونقدر بهت فشار میاره که میخوای با دنیا قهر کنی و دیگر هیچ چیز برات اهمیت ندارد. دست و دلت به هیچ کاری نمی رود و دوست داری با همه دعوا کنی بخصوص اونهایی که دوستت دارند. گرفتار این شرایط نشدن و یا نوشتن در چنین شرایطی خیلی هنر است و ویولت صاحب هنر است. اون یک مبارز راه روشنایی است که رفتن به وبلاگش بهت انرژی میدهد.

خب دوست دارم از دیگر مبارزان راه روشنای زیر مجموعه سایت اسپشیال و دوستانی که جاهای دیگه می نویسند یادی کنم. مهرداد زندی  معلول نخایی که اون اوایل مطلبی ازش خوندم که سر تعظیم در مقابلش فرو آوردم و هنوز اردتمندش هستم. قصه ی درد و رنج سال های ابتدایی مهراد چیزی بود که مو از تن معلول نخایی مثل منم بلند کرد. البته خوشحالم که با تمام اون زخم بسترها و مشکلات عدیده ی دفع ادرار و چیزای دیگه آسیب نخایی اون در کمر است و دستاش سالم است.

سانی که اونم ام اس داره و اوایل دات کام بود و بعدترها اومد بلاگفا و حالا چند ماهی است نمی نویسد همیشه خوندن مطالبش برام جذاب بود. انرژی بسیار مثبت و فراوان اون برای زندگی جوری است که باور نمی کنی ام اس دارد. من همیشه سانی را دوست دارم و اونو یه الگوی خوب برای همه چیز خودم در زندگی می دانم. هر وقت از تنبلی و بی برنامه گی خودم حالم به هم می خوره و به خودم نهیب می زنم یاد سانی  می افتم. سانی همیشه پیشرفت میکند و هیچ چیز مانع حرکت رو به جلوش نمی تواند باشد. علاقه ی من به سانی را ماجرای عشقش و اهل هنر بودن و خوشنویسی کردنش بیشتر کرد. دلم برای یادداشت های روزانه ی این مبارز راه روشنایی تنگ شده است.

حسین مادری دارد سپید و دوست داشتنی ... اونقد که توی دنیای کودکانه اش وقتی مامانش صحبت از زن باهاش میکند میگه من هیچ وقت زن نمی گیرم چون تو تنها می مانی. وبلاگ مادر سپید را یک مادر نمونه می نویسد که هر وقت سراغ نوشته هاش میری به خودت میگی واقعا بهشت زیر پای مادران است.

متاسفانه دیگه کم سراغ وبلاگ کویر ام اس میرم ولی هر وقت به یاد نسیم می افتم فعالیت های انسان دوستانه و اکتیو بودن این خانم به یادم میاد. دختری که عاشق سفر است و انگار توی سفر روحش جلا پیدا میکند. من این علاقه ی نسیم را خوب می فهمم و گاهی بهش حسودی میکنم و فکر میکنم کی دوباره قصه ی من و جاده و تنهایی تکرار خواهد شد.

 

مبارزان راه روشنایی دیگری هستند که در سایت اسپشیال و بلاگفا و جاهای دیگر صمیمانه روزهای زندگیشان را با مخاطبانشان قسمت می کنند که تعدادی را می شناسم و خیلی ها را نمی شناسم. متاسفانه نمی توانم از همه ی آنها که میشناسم بنویسم ولی برای همه آرزوی سلامتی و شادی دقایق و ساعت ها و روزهایشان را دارم.    

راستی وحید  کمتر از یک ماه است شروع به وبلاگ نویسی کرده است. اون بشکل دلهره آوری واقعیت های زندگی یک معلول نخایی را بیان میکند. طنز تلخ و الفاظ رکیک و عصبانیت نوشتاری مشخصه های بارز این دوست عزیز است. اون اصلا دوست ندارد یک دنیای خیالی که برای دیگران قابل ستایش باشد را روایتگر باشد. باز هم ورودش به دنیای وبلاگ نویسی را تبریک میگم.   

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: حالم اصلا خوب نیست. خوشحالم نوشتن را هنوز دارم. خوشحالم تونستم آدامس بذارم تو دهنم که بشه نوشت. فکر میکنم ماندگارترین دلخوشی هایی که دارم نوشتن و این مغازه و کار است.

 

پ ن2: متاسفانه نشد از آقای امینی، محمود، مانیا گیسو کمند  و چندتای دیگری که اسمشون به یادم نمیاد حرفی بزنم 

 

پ ن3: سنگپاره ای از کدامین کهکشان است این سرم / که می گردد به گرد خویش / و نمی گردد به گرد خورشید همگان....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:51  توسط آریا  | 

 

صاحب کلوپ بغلی مغازه من از اون آدم هاست که فکر میکنند مغازه همسایه خونه خاله ست و گاهی نمی خوان پول چیزایی که می برند رو حساب کنند. اون روز بهش گفتم فیلم هایی که تازه آوردی رو بیار ببینم چی داری که در نهایت هفت تا فیلم میونشون به جای حسابش برداشتم. خلاصه ده روزی است که همینجا توی مغازه گاهی فیلم می بینم. تا حالا فیلم های "لیست اشنایدر" از "استیون اسپیلبرگ" و فیلم "کاپیتان کرولی" که بخاطر بازی نیکلاس گیج برش داشتم و "بازی با قلب" که اینم بخاطر بازی شون کانری برش داشته بودم و دست آخر هم فیلم  آبکی  Steailing Beauty را دیدم.

خب فیلم ها بترتیب از اولی تا چهارمی جالب ترند و حرفهای بیشتری برای گفتن و یا دیدن دارند. فیلم اسیپلبرگ و فیلمی که نیکلاس گیج بازی کرده دو شکل بسیار متفاوت از جنگ جهانی دوم را نشان می دهد. لیست اشنایدر روایتی بشدت سیاه از جنگ و خشونت بی پایان که روحت را به فریاد در میارد و فیلم کاپیتان کرولی بیانگر روایتی................

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:53  توسط آریا  | 

من اصلا نمی خواستم اون دوره را برم و بیشتر دلتنگ همکارهای قدیم شده بودم و برا همین قبول کردم بیام تست بدم. تا اومدم تهران مسئول جنگ الکترونیک نیرو در تهران بهم گفت خوشحالم تو اومدی برای این دوره... وقتی توی اون مرکز تحقیقاتی مسئول دفتر بودم این آقا زیاد به من توجه داشت و تحویلم می گرفت. بهم گفت سازمان برای این دوره خیلی هزینه کرده و میخواد چهارتا مترجم درست و حسابی ته دوره گیرش بیاد. وقتی فرداش رفتم انستیتو ایز ایران حوالی میدون مادر از انستیتو و محلش خوشم اومد. مشخص بود توی کارشون کار بلد هستند. برای تست انگلیسی افتضاح کردم ولی توی مصاحبه بهشون گفتم که واقعا به این زبان علاقه دارم. تست هوش را هم خوب زده بودم. گفتند یه هفته دیگه خبرت میکنیم ولی میدونستم منو انتخاب کردند.   

اینجوری بود که خوش ترین دوران زندگی من شروع شد. بیست نفر بودیم که از چهار گوشه ی مملکت دور هم جمع شده بودیم.  اونها همدیگر رو می شناختند و تنها من از قبل هیچکی رو نمی شناختم. خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم با همه جور شدم و طی یک هفته سه چهارتا رفیق پیدا کردم. پیش بینی ام اشتباه بود و کلاس ما محل اصلی خود انستیتو حوالی زعفرانیه شروع شد. همه چیز خیلی لوکس و عالی بود. دو تا استاد جوان داشتیم که دختره باهامون بریتش و پسره امریکن کار میکرد. برنامه درسی مون خیلی فشرده بود. روزی شش ساعت درس و وقتی هم می اومدیم خوابگاه  شش ساعت دیگه انجام تکالیف که دو ساعتش دیدن فیلم بدون حتی زیر نویس انگلیسی بود. بهمون گفته بودن حتی وقت غذا خوردن هم واکمن رو گوشتون باشه و به شورت استوری هایی که تموم نمی شد گوش بدید. البته من که این چیزا حالیم نبود و اغلب کاست های ترانه توی واکمنم بود. هفت نفر آدم الکی خوش بودیم که بزرگترین خوابگاه را قرق کرده بودیم. همه دوست داشتن بیان توی اتاق ما... جایی که از لحظه ای که پاتو میذاشتی خنده بود تا لحظه ای که بیرون میرفتی. تمام بچه های برجسته ی دوره توی همین اتاق بود. محمد رضا که نماینده کل بچه ها بود. مهدی که مسئول تفریحات ورزشی بود. علی که بهش میگفتیم بابا چون پول میوه و شام بیرون و هر چیزی که حول خوردن خارج از دستو پیشش بود. منم که مشاور کارهای فرهنگی مثل رفتن به موزه و سینما و تهیه ی نشریات انگلیسی بودم. درس تفریح.. درس تفریح.. درس درس درس تفریح... درس برگذاری کلاس توی توچال و کوه ... درس و تهیه ی گزارش به زبان انگلیسی از نمایشگاه ها و موزه ها و فیلم ها... خستگی و قرق کردن پارک آبی آزادگان... خستگی و شام توی رستوران هایی که امکان نداشت با پول خودمون بریم اونجا... درس و ساحل های چالوس و عباس آباد و رامسر... درس و جاده ی دو هزار.. درس و نمک آبرود... درس و ارتفاعی که درختا هم قدشون کوتاه می شد .. درس و دریا و آبتنی.. درس و اتراق گاه کلکته رود...  درس و حسودی به اردوهایی که میون پسرا کلی دختر ترگل ورگل بود...درس و عاشق شدن رفقا.. درس و قاطی کردن عباس و سه تار و آواز... درس و محبوب شدن من میون همه ی بچه ها... درس و دعواهایی که پر از فحش های انگلیسی بود... درس و شب بیداری هام و هیجان بعد از اولین شعری که به زبون انگلیسی سرودم. (گرچه فرداش با کمک محمد کلمات بهتری برای حسم پیدا کردم)...  درس و انرژی... درس و هیجان.. درس و ولخرجی های بی پایان سازمان... درس و تسلط به زبان انگلیسی... درس و تولد در زبانی دیگر... درس و انرژی ... درس و خستگی ... درس و ناز کردن برای برنامه گذاران که ما جمعه می خوایم بخوابیم و خسته شدیم از کوه ... درس و مردن بابای علی... درس و بابا شدن دو تا از بچه ها.. درس و ازدواج یکی از هم اتاقی ها... درس و خنده ... درس و ورق بازی... درس و انرژی .. خنده .. انرژی.. انرژی..انرژی

بعد از پانزده ماه و بیش از دو هزار ساعت کلاس همه ی ما مترجمانی شدیم که سازمان می خواست. ضعیف و قوی بودیم. یکی مثل من با یادگیری هفتاد درصد چیزی که بهمون یاد دادند  و یکی مثل محمد رضا با تسلطش رو لهجه های انگلیس و آمریکا و استرالیا و سیاهای آمریکا و رد نکس ها و گونه های مختلف اجتماعی آمریکا. هفته های آخر می دونستیم با پایان دوره جدایی است و اینکه چقد سخته از ر فقای بهترین دوران زندگیت دور بشی ... موقع خداحافظی اغلب با چشم گریون از هم جدا شدیم...

 

کجا میدونستم سه ماه بعد از روزگار خوش جوانی یه ظهر ماه رمضون تصادف میکنم و گرفتار هفتاد درصد معلولیت میشم.

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو...    

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: یاد اون دوره افتادم همینجور شروع کردم نوشتن. آخرش یهو لبخند رو لبام محو شد و عصبانی شدم. به هر حال برای اینجور چیزا خودسانسوی نمی کنم.

 

پ ن2: این چند روز با خوندن پست های موسیقیایی بلاگرها حال می کردم. پست نیکو ترانه های فارسیش انگار از زبون من نوشته شده بود. ابر پست آرایه رو هم فرصت نکردم تموم کنم.

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بعد نوشت:خداییش موندم چجوری بعضی ها به این دیوونه زنجیری محسن نامجو گوش میدن. امروز وقتی دیدم جوجو  هم از نامجو توی هفت انتخابش داره کل آلبوم ترنج رو گوش دادم برای سی ثانیه صدا یا ملودی قشنگ... نبود نیست نگرد!!!!!!!!! یکی بیاد منو تسلی بده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:41  توسط آریا  | 

وقتی دیدم پروانه چند تا از دوستان را دعوت کرده و من نیستم کلی لوس بازی در آوردم تا بنده خدا همراه یه لشکر بلاگ نویس دیگه منم دعوت کرد به این بازی... یک وقتی بچه که بودم و بعد نوجوانی و ابتدای جوانی کلی ترانه های جورواجور حفظ بودم. سالهاست که دیگر ترانه ها را حفظ نمیشوم و توی خیابون یا تنهایی هام اغلب شعر های مختلف را زمزمه میکنم. پنج ترانه ی اول از این هفت انتخاب،  ترانه هایی هستند که قبل از بیست و سه سالگی و تصادف بهشون خیلی زیاد علاقه داشتم جوری که هنوز یادم موندند و زمزمه شون می کنم. رو هم رفته توی اتاقم یا محل کارم اغلب موسیقی پخش میشه و هیچ وقت سوار ماشینی که ضبط و پخش نداشته باشه نمی شوم حتی اگر تاکسی باشه ...

 

1. گل سنگم، گل سنگم

چی بگم از دل تنگم

مثل آفتاب اگر بر من

نتابی سرد و بی رنگم

 

خواننده : خانم هایده

     

2. دلم میخواد به اصفهان برگردم

بازم به اون نصف جهان برگردم

 

خواننده: معین

 

3. تا با تو خندیدم

کج شد کلاه تو

شد غرق خودخواهی

طرز نگاه تو 

 

خواننده: مهستی

 

  1. خواهم تو شوی محبوب دلم

         چون نرگس مست، دیوانه ی من

 

خواننده : فریدون فروغی

 

5. ای که بی تو خودمُ

          تک و تنها می بینم

          هر جا که پا میذارم

          تو رو اونجا می بینم

 

خواننده : داریوش    آهنگساز: زنده یاد واروژان

این ترانه را بیشتر بخاطر آهنگ زیبای زنده یاد واروژان بهش علاقه دارم

 

6. مرا که با تو شادم پریشان مکن

بیا و سیل اشکم به دامان نکن

بیا به زخم عاشقان مرحم

دل مرا یک دم

ز غم جدا کن

 

خواننده: محمد اصفهانی

 

  1. مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرربار این قفس را

بر شکن و زیر و زبر کن

 

خواننده: استاد شجریان       ترانه سرا: ملک شعرا بهار  

 

 

با تشکر از پروانه خانم که منو به این بازی دعوت کرد منم از جوجو ( یادداشت های پراکنده)، متین( انگاره ها)، حمید (آن سوی مه)، خانم 17، سالی (بابا لنگ دراز)، پنی سلین (دختران دارو) و آن شرلی دعوت میکنم هفت ترانه ای که خیلی بهش علاقه دارند و هفت ترانه که ازش متنفرند را نام ببرند.   

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن1: ترانه های ام کلثوم و عبدالحلیم حافظ  دو خواننده بزرگ مصری هم زیاد گوش می کنم ولی چون شعراشون را بلد نیستم توی این هفت مورد جایی پیدا نکردند.

 

پ ن2: چقد سخت بود هفت بلاگ نویس را دعوت کنم که توی لیست MP3 پروانه نباشدشون

 

پ ن۳: جهت آشنایی بیشتر با قواعد بازی اینجا رو بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:32  توسط آریا  | 

 ۱. دوستی ما بدور از قضاوت های غرض ورزانه دیگران پا گرفت و بعد از اون هر وقت به شهر ما می اومد خونه ی ما بود. سعی میکردیم  بدور از کسانی که جلوش تا می تونستند از دانش و تفکرات اون نوشخوار می کردند و ÷شت سرش حرفای خوبی نمی زدند؛ شب را با هم صبح کنیم. همصحبتی با اون خیلی چیزها بهم داد. صحبت هامون کمتر حول شعر و داستان و نقد بود. از خودمون حرف میزدیم و درک متقابلی که از هم پیدا کردیم باعث شد توی اون زمان بشدت بحرانی زندگی ام کمک فکری و حسی خوبی باشه برام. وقتی توی تلفن آخر یکی از شعرهای منو خوند و در موردش حرف زد متوجه شدم منم در مورد مشکلات زندگیش تونستم یه خورده کمکش باشم. حس خوبی بهم دست داد. چند وقتی بود میخواستم یکی از شعرهای کتاب اول فراز را اینجا بنویسم. این شعر را فراز برای شایان گفته ... چون میدونم آویشن از هر دوی این شاعران خیلی خوشش میاد؛ این شعر فراز را انتخاب کردم.     

 

کنارِ «وقتی تو نیستی»

چه «می روم»ها که می آیند تا من

تا دستی تکان دهم برای ماه و

جیب هایم را بتکانم از دریا

بعد کمی دیر می شود

پای رفتنم را صدا می زنم

تا با سایه ای که دیگر نیست

دست بدهم

خداحافظی بکنم

و سایه آب بریزد پشتِ پایم

دستی برای ماه ...

کنار وقتی تو نیستی هم که نباشی

بنویسم با دریا چه نسبتی دارم؟

 

۲. یک معلول نخایی تازگی ها پا گذاشته توی دنیای وبلاگ نویسی... یه خورده عصبانی می نویسه ولی همراه با طنزی تلخ واقعیت های تلخ تری را بیان می کند. اون فکر میکنه همیشه غمگین است. ازتون میخوام برید وبلاگش و از خلوت خودش درش بیارید. اگه وبلاگش را طی پی نوشتی به دوستانتان معرفی کنید دیگه محشره...

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن۱: فکر میکنم یکی از بدترین کارها گزارشکر تلویزیون بودن است. اینا از صبح تا شب و از شب تا صبح گزارش های آبکی نادرست تهیه می کنند. گاهی وقتا من توی کارم یک نفر رو فریب میدم ولی اینا با هر گزارش شون خیلی ها رو فریب میدن... شاید آگاه نباش ولی این نون ها خوردن نداره ... 

 

پ ن۲:  چشمانت / کلید تمام بانک های جهان است / و شمال شهر / از آخر موهایت شروع می شود         (فراز)

 

پ ن۳: آویشن اغلب از کارهاش ناراضی است. همش به خودش گیر میده... دیروز بعد از انتخاب واحد ترم جدیدش کلید کرده به این موضوع...  

 

*********************************************

بعد نوشت:

 

مشتم را وا میکنم

هیچی نیست که ببینی

همیشه مشتم

قبل از اینکه بخواهم

قبل از تو

          وا شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:58  توسط آریا  | 

۱. یک ماه قبل از عمل تصمیم گرفتم کشیدن سیگار رو بذارم کنار... به جایی رسیده بودم که یک پاکت رو دو روز هم نداشتم. سیگارهایی که توی جیبم بود ریختم بیرون و نکشیدم. خیلی سخت بود تا اینکه بعد از پنج روز یه نخ کشیدم. یکی دو نفر گفتند اینقد به خودت سخت نگیر یواش یواش بذارش کنار... از چهار روز قبل از عمل نکشیدم تا چهارشنبه، پنج شنبه ی گذشته که یک پاکت سوزاندم. در شرایط نرمال که یهو به هم می ریزم - مثل نیم ساعت پیش- قبل از اینکه سیگار رو آتیش کنم چند دقیقه ای توتونش را بو می کشم. نمی دونم چرا این وقتا اینقد توتون خوشبو میشه. جوری که با ولع خاصی بو می کشم. شاید هم بخاطر اینه که میدونم بعدش سیگاری آتیش نمیشه اینجور توتون خوشبو میشه ... دوست داشتم اینجوری نبودم و با خیال راحتتری سیگارهای بیشتری می کشیدم.     

 

۲. روز اولی که حدودا دو  ماه پیش سوار ویلچر جدید شدم حالم ازش بهم خورد ولی فکر کردم زودی بهش عادت میکنم. حساب کن سه و نیم پول زبون بسته رو انداختی تو سطل زباله ... اون ویلچرم که خراب گوشه انبار افتاده با اینکه مونتاژ ایرانه ولی خیلی کار درستتر از اینه که مثلا آلمانیه .. صندلی بسیار راحتری داره و سرعتش سه برابر بیشتر از اینه و قدرت مانروش جاهای تنگ و باریک خیلی بهتر است. هنوز به این ویلچر نسبتا مجهز عادت نکردم. در اولین فرصت ویلچر خرابه را باید بفرستم شرکتش راست و ریستش کنند.

این ویلچر آلمانی مفت مفتی و آسون گیرمون اومد. نفر سوم  سازمان که بخاطر یه سری مسائل مدتی تلفنی باهاش در ارتباط هستم گذرش می افته جنوب و یهو یادش من میاد و خلاصه بهم زنگ میزنه و خیلی ساده و غیر رسمی میاد خونه و شبیه یه شب نشینی دو ساعتی با چند تا کله گنده ی استانی مثلا به مشکلات من رسیدگی کردند...  از آپارتمانی که دو ساله می بایستی بهم واگذار بشه و هنوز نشده حرف میزدم که نمی دونم چی شد گفتم همین فردا پس فردا بایستی سی صد تمون خرج ویلچر زیر پاهام کنم که توی کاغذ جلوش یادداشت کرد خرید ویلچر... یه هفته بعدش زنگ زد مشخصات ویلچری که میخوام را ازم پرسید. از شانس بد اونی که من گفتم توی بازار نبود و در نهایت فروشنده بهم قبولاند این بهتره و خریده شد....   این همه حرف زدم که بگم امروز تو خونه تا تکون می خوردم چرخش فرش و موکت رو گاز می گرفت. مامان هم میگفت چرا اینقد تکون میخوری؟.. چرا ویلچرت اینجوری میکنه؟... چرا اینقد جاهای کثیف میری بعد میای تو خونه؟ داشت همینجور غر میزد که اومدم مغازه ...      

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: فکر کنم در طول روز هنوز اونقد تنها هستم که کم کم روزانه نویسی را تو این وبلاگ از سر بگیرم. بخصوص که چند وقتیه دوباره اینترنت وایرلس 128 گرفتم و زیاد توی اینترنت می چرخم.

 

پ ن2: دوستان چهار تا وبسایت درست حسابی دانلود موسیقی بهم معرفی کنید. شاید با فروششون خرج اکانت جدید دربیاد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:11  توسط آریا  |