وقتی به عكس ات نگاه میکنم.
بوي عطر ايسي مياك
و لبخند هايت
در جانم فرّار مي شود.
و بي پرواتر از هر حرفي،
يا بوسه اي،
بر شاه نشين اشتياقم،
مي نشيني.
نمي داني كه،
از شكن شكنِ موهایت بپرس،
چقدر دلم گرفته است،
بي تو .
فکر نکنی این روزها که خیلی دلتنگت می شوم و به عکست نگاه میکنم این شعر رو برات گفتم عزیز دلم. توی اون دفترجه ی یادداشت شطرنجی زیر این تاریخ ۲۹ آبان ماه۱۳۸۰ نوشته شده است. درست هفت روز قبل از تصادفم و رفتن همیشگی از اون خونه ای که توش بزرگ شدم اینو برای تو و این روزهای خودم نوشتم. خودت خوب می دونی که اون وقتا هیچ دختری هنوز توی زندگی من نبود. بچه مذهبی بودن خیلی تنهام گذاشته بود ولی مگر می شود یکی که به باور هم انجمنی ها گاهی شاعر خوبی میشد عاشق نباشد. نمی دونم این چه قرائتی از دین و مذهب بود که من به طرفش رفتم و بعدتر ها توی مسجد و پای ممبر به خورد ما داده بودند. به هر حال هر چی بود با دختر های خوشنویس یا اهل انجمن شاعران هم قاطی نمی شدم. خوشحالم حالا دیگر لب گرفتن از لبهای مثل گیلاس تو هم در باورهام منافاتی با مذهبم ندارد. میدونم تو خیلی خوشحالی اون وقت ها من اینقد تنها بودم. اون وقتا عاشقانه های اینجوری خیلی کم میگفتم. راستی اون وقت ها تو تازه اومده بودی دبیرستان... کوچولو بودی ولی با این حال دوست داشتی عشق را تجربه کنی. یادمه همیشه یه شیشه کوچولو عطر ایسی میاک تو جیبم بود. سال ۷۷ وقتی برای اولین بار می خواستم این اسانس رو بخرم فروشنده گفت ایسی میاک یک گل وحشی کوه های اسپانیا است. فکر میکنم همینجوری بازار گرمی کرده بود. روز والنتاین خیلی دنبالش گشتم پیدا نکردم. اونی که برات خریدم را با وسواس خاصی انتخاب کردم و خوشحالم از بوش خوشت اومد. البته شیشه های خوشگلی که طرف داشت وسوسه ام کرد به هر حال چیزی غیر از ایسی میاک بخرم. این بار که اومدم میدون هفت حوض خود ایسی میاک رو برات می خرم. می بینی که قصه ی عشق من به موهات امروزی نیست. اگر به این خوشگلی کوتاهش نکرده بودی حسابی حیفم می شد که سپردیشون به قیچی...
نازنینم زیاد شده خودم را غافلگیر کنم با این حال متعجبم چجوری بیشتر از شش سال پیش توی آخرین روزهای رو پا بودن، حال و روز سه چهار ماه اخیرم را اینجوری نوشتم.
آویشن جان با اینکه خیلی خسته ام. با اینکه خیلی کم شعر می خونم یا شعری یا ترانه ای میگم. با اینکه حتی از موسیقی هم لذت درست و حسابی نمی برم. با اینکه توی پست قبلی که همین امروز نوشتم کلامم تلخ بود. ولی خوب میدونی که میمیرم برات....
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ ن۱: خانم خانوم ها مثل اینکه اینجا دوتا نویسنده داره ... نکنه منتظری دوباره بیمارستان بستری بشم بعد چیزی بنویسی؟...
پ ن۲: راستی نترس گفتم این روزها کم شعر می نویسم. مطمئن باش یه وقتی که اینقد از نظر روحی خسته نباشم رو دست پابلو نرودا و نزار قبانی و احمد شاملو در عشق تو می زنم...
پ ن۳: سال نو و عید نوروز دوستانی که به این وبلاگ میان را حسابی تبریک میگم.
یه جور حسابی نه مثل تبریک پست صبحی ...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
بعد نوشت: به بهانه ترقه بازی به کاووس خواهر زادم که پنج سالشه قول دادم براش ترقه بخرم. لطفا دوستانی که می ترسند یا عصبانی میشند جبهه نگیرند چون خداییش زیاده روی نمی کنم. به هر حال چهارشنبه سوری همه تون مبارک.
کاش میشد توی وبلاگ آتیشی درست کرد![]()
