خودرایی و خود بینی در مذهب رندی نیست
نمی دونم شده با مرور خاطرات یا یاد آوری گذشته تون از خودتون بشدت بدتون بیاد؟
حدود دو سال پیش شاعر و روزنامه نگاری که تازه باهاش آشنا شده بودم و در مدت کمی به ارتباط خوبی با هم رسیده بودیم با من یه مصاحبه که به گفتگوی طولانی انجامید کرد. چند وقت پیش بهش گوش دادم و حس بدی نسبت به خودم پیدا کردم. اون با تفکر و شوق خاصی از من سوال هایی پیرامون دنیای بعد از معلولیت کرده بود و من با اعتماد به نفس حال به هم زنی بهش چیزایی رو گفتم. جایی که به شکل عجیبی از خودم و کارهام راضی هستم و اونجا هم که راضی نیستم اون منو تشویق میکرد که راضی باشم. حتی وقتی اعتراف کردم در بدست آوردن موقعیت های تازه با خودخواهی و خودرایی جلو اومدم؛ اون منو متقاعد کرده این کاملا طبیعی و درست است. اعتماد به نفس بیش از اندازه ای که از صدام می شنوم حالم رو بهم میزنه. اعتماد به نفسی که از یک جور خودخواهی میاد. اعتماد به نفس خامی که بوی جوانی میدهد.
یک ماه بعد از گفتگوی فراز با من؛ با آویشن آشنا شدم و در مدت کمی دوستی خوبی بین ما شکل گرفت. البته به خودم اجازه ی داشتن احساسات عاشقانه را در این رابطه نداده بودم. آویشن خیلی دختر تو داری است و متوجه نشده بودم احساساتش یک رابطه ی دوستی ساده نیست. برای اینکه بهتر خودم را بشناسم و کمی اظهار فضل کنم اون گفتگو را در اختیار چند تا از دوستان از جمله آویشن قرار دادم تا از نظراتشون با خبر بشوم. در واقع نمی دونستم اون وقت ها چقدر گرفتار صفت بد از خود راضی بودن هستم و واقعا می خواستم با واکنش های دوستان بیشتر خودم را بشناسم. روند اون گفتگو جوری پیش رفته بود که توانایی های مرا نشون می داد و بالطبع دوستان هم با شنیدنش من را تشویق کردند. اگر نقدی هم به ذهنشون اومد بهم چیزی نگفتند. اون وقت ها هنوز برخی بازی های سخت زندگی با من شروع نشده بود و موفقیت های اندک بعد از معلولیت مرا خیلی از خود راضی کرده بود. این احساسات خود بزرگ بینی بعد ها باعث شد توجه کافی در رابطه ی دوستی ام با آویشن به او نداشته باشم و در این گذار ناخواسته آویشن را خیلی اذیت کردم.
این روزها وقتی نامه های چند ماه اول این رابطه را می خوانم و در پاسخ هایم بی ملاحضه گی های خودم را نسبت به اون می بینم بیشتر از روزهای خودشیفگی بدم میاد. البته اون بی توجه ای ها علت بزرگ دیگه ای داشت که خوشبخانه مدت هاست از بین رفته است.
یک وقتی ما اعترافاتی میکنیم ولی کسانی که می شنوند ما را به خاطر اعتراف کردن مون تشویق می کنند. جوری که این رفتار ما را نوعی فروتنی خاص می بینند. این مسئله اغلب باعث خودشیفتگی در فرد اعتراف کننده می شود. امیدوارم از این به بعد تک مصرع مطلع این مطلب همیشه به یادم باشد. بخصوص وقتی در این سرای مجازی اعترافاتی میکنم.
پ ن: وبلاگ بچه های قدیمی مثل آرایه و جوجو و رضا 53 و ... برای من فیلتره . با فیلتر شکن رفتن هم حالگیره چون نمیشه که کامنت ها رو خوند. شما هم بعد از این همه سال یه خورده مثل حاج باران حرفه ای بنویسد تا تو دام فیلترینگ نیفتید. جان من یه فکری برای وبلاگ هاتون بکنید ...
پ ن: خیال می کردم فریدا بر میگرده. نمیشه با ننوشتنش عادت کرد. کاش مثل خیلی ها قبلش یه خبرایی داده بود...
