تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

خودرایی و خود بینی در مذهب رندی نیست

 

نمی دونم شده با مرور خاطرات یا یاد آوری گذشته تون از خودتون بشدت بدتون بیاد؟ 

حدود دو سال پیش شاعر و روزنامه نگاری که تازه باهاش آشنا شده بودم و در مدت کمی به ارتباط خوبی با هم رسیده بودیم با من یه مصاحبه که به گفتگوی طولانی انجامید کرد. چند وقت پیش بهش گوش دادم و حس بدی نسبت به خودم پیدا کردم. اون با تفکر و شوق خاصی  از من سوال هایی پیرامون دنیای بعد از معلولیت کرده بود و من با اعتماد به نفس حال به هم زنی بهش چیزایی رو گفتم. جایی که به شکل عجیبی از خودم و کارهام راضی هستم و اونجا هم که راضی نیستم اون منو تشویق میکرد که راضی باشم. حتی وقتی اعتراف کردم در بدست آوردن موقعیت های تازه با خودخواهی و خودرایی جلو اومدم؛ اون منو متقاعد کرده  این کاملا طبیعی و درست است. اعتماد به نفس بیش از اندازه ای که از صدام می شنوم حالم رو بهم میزنه. اعتماد به نفسی که از یک جور خودخواهی میاد. اعتماد به نفس خامی که بوی جوانی میدهد.

یک ماه بعد از گفتگوی فراز با من؛ با آویشن آشنا شدم و در مدت کمی دوستی خوبی بین ما شکل گرفت. البته به خودم اجازه ی داشتن احساسات عاشقانه را در این رابطه نداده بودم. آویشن خیلی دختر تو داری است و متوجه نشده بودم احساساتش یک رابطه ی دوستی ساده نیست. برای اینکه بهتر خودم را بشناسم و کمی اظهار فضل کنم اون گفتگو را در اختیار چند تا از دوستان از جمله آویشن قرار دادم تا از نظراتشون با خبر بشوم. در واقع نمی دونستم اون وقت ها چقدر گرفتار صفت بد از خود راضی بودن هستم و واقعا می خواستم با واکنش های دوستان بیشتر خودم را بشناسم. روند اون گفتگو جوری پیش رفته بود که توانایی های مرا نشون می داد و بالطبع دوستان هم با شنیدنش من را تشویق کردند. اگر نقدی هم به ذهنشون اومد بهم چیزی نگفتند. اون وقت ها هنوز برخی بازی های سخت زندگی با من شروع نشده بود و موفقیت های اندک بعد از معلولیت مرا خیلی از خود راضی کرده بود. این احساسات خود بزرگ بینی بعد ها باعث شد توجه کافی در رابطه ی دوستی ام با آویشن به او نداشته باشم و در این گذار  ناخواسته آویشن را خیلی اذیت کردم.  

این روزها وقتی نامه های چند ماه اول این رابطه را می خوانم و در پاسخ هایم بی ملاحضه گی های خودم را نسبت به اون می بینم بیشتر از روزهای خودشیفگی بدم میاد. البته اون بی توجه ای ها  علت بزرگ دیگه ای داشت که خوشبخانه مدت هاست از بین رفته است.

 

یک وقتی ما اعترافاتی میکنیم ولی کسانی که می شنوند ما را به خاطر اعتراف کردن مون تشویق می کنند. جوری که این رفتار ما را نوعی فروتنی خاص می بینند. این مسئله اغلب باعث خودشیفتگی در فرد اعتراف کننده می شود. امیدوارم از این به بعد تک مصرع مطلع  این مطلب همیشه به یادم باشد. بخصوص وقتی در این سرای مجازی اعترافاتی میکنم.   

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن: وبلاگ بچه های قدیمی مثل آرایه و جوجو و رضا 53 و ... برای من فیلتره . با فیلتر شکن رفتن هم حالگیره چون نمیشه که کامنت ها رو خوند. شما هم بعد از این همه سال یه خورده مثل حاج باران حرفه ای بنویسد تا تو دام فیلترینگ نیفتید. جان من یه فکری برای وبلاگ هاتون بکنید ...

 

پ ن: خیال می کردم فریدا بر میگرده. نمیشه با ننوشتنش عادت کرد. کاش مثل خیلی ها  قبلش یه خبرایی داده بود...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط آریا  | 

 

دیروز روز والنتاین بود. روزی که قائدتا از بهترین روزهای سال برای عاشق ها است. از یک هفته پیش هر وقت به روز عشاق فکر می کردم می دونستم برای آویشن و من به سبب دوری راه به شادی و خاطره انگیزی مرسوم و رایج نخواهد بود. وقتی سه شب پیش مهربانم با عصبانیت فوق العاده گوشی رو قطع کرد اصلا حواسم نبود روزی مثل دیروز رو چجوری می گذرونم. باور نمی کردم هر کاری کنم آشتی نمی کنه ... توی این یک سال و نیم زیاد شده ازم دلخور شده ولی سابقه نداشت اینقد ازم دلگیر بشه... ماجرا وقتی حالگیرتر میشه که می بینی ازش دوری و نمی تونی با رفتن پیشش اون جوری که دوست داری ازش دلجویی کنی ... آویشن دختری نیست که دم به دقیقه و بخاطر هر چیزی دلخور بشه ولی هر وقت هم دلگیر میشه به این آسونی ها آشتی نمی کنه. کاش اینقد خودشو آزار نمی داد و وقتی میخواد ازم دلگیر بشه کم کم دلخور می شد ..

 

عزیز دلم می دونم از خیلی چیزا خسته ای و منم نمی تونم نشاط کافی و لازم را در این رابطه ایجاد کنم. ولی ما که یه شبه و همینجوری دستامون رو اینقد عاشقانه تو دست هم نگرفتیم. ببخش مهربونم و بیشتر از این خودت رو آزار نده ... این روزها و مناسبت ها میان و میرن... توی عشق هر وقت که دلت بخاطر یارت پر بزنه و بی قرار بشی از پیش قراول های قافله ی عشاق هستی که جان جهان را توی مشت شون دارند... حالا چه در کنار هم در روز والنتاین چه دور از هم در روزی دیگر ... می دونم که خیلی باید بیشتر از اینها حواسم باشه چجوری صحبت کنم. عزیز دلم من بد حرف زدم تو هم خیلی تند رفتی ...

 

خرید هدیه ی والنتاین را گذاشته بودم برای پریروز که شب قبلش اینجوری شد... تا دیروز عصر بدجور داغون بودم. رفتم هدیه ی خوشگلی برای عشق نازنینم - فکر نمیکردم توی این روزهای خوب اینقد ازم دلخور بشه - خریدم. باورم نمیشه که همین خرید کوچولو اینقد حال و هوای منو بهتر کرد.

 

نازنینم پریروز تا حالا یه جور دیگه گیر دادم به این ترانه ی بسیار زیبای سعید مدرس..

 

عکس تو همیشه اینجاست

که نده دوریت عذابم

بشمارم چند تا ستاره

تا ببینمت تو خوابم

 

بیا با من قدم بزن

تو کوچه ی درد دلهام

بشکنه تنهایی من

با یه تبسم یه سلام

 

پاییز میاد از اشک تو

واسه خودش غم میاره

بهار پیش رنگ نگات

قشنگیش رو کم میاره

 

کی از تو مهربون تره

وقتی غریب و بی کسم

با شوق عطر تو

تازه میشه هر نفسم

 

عشق منو پیدا بکن

از نامه های گمشده

شاید بفهمی این دلم

از خود چرا بی خود شده

 

عکس تو همیشه اینجاست

که نده دوریت عذابم

بشمارم چند تا ستاره

تا ببینمت تو خوابم

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: من اصلا با احساسات ناسیونالیستی مضحکی که میگه بیست و نهم اسفند با اون اسم سختش روز عشاق ایرانی است. کی تا همین چهار پنج سال پیش که کسی نمی دونست والنتاین خوردنی یا پوشیدنیه می دونست ایران هم یه وقتی چنین رسمی داشته ...

 

پ ن2: هوا امروز توی جنوب و بخصوص شهر ما عجب هوایی شده .. آسمانی ابری و بهاری با باد نسبتا تندی که خدا میدونه دریا و کنار دریا را چقد مست کرده باشه ...  

 

پ ن3: مهرداد زندی پارسال لینک عکس چندتا ویلچر برقی لوکس و گرون قیمت را با این عنوان"چندتا عکس شهوت برانگیز" گذاشه بود. حالا این هوا هم خیلی عالی و شهوت برانگیز شده ... 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بعد نوشت: در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من / سردی مکن با اینچنین آتش به جان ای دوست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:42  توسط آریا  | 

 

۱. امروز شاگردم رو فرستادم شیراز یه تعداد ساز و لوازم جانبی بخره ... مدتیه کار بدریخت کساد شده و ما هم منتظریم بهار و تابستون بیاد و یه خورده کمتر مگس بپرونیم. حالا همین امروز که کسی دور و برمون نیست هی کسایی میان که کلی وقتت رو میگیرن و آخرش چیزی نمی خرند. منم که به همه ی وسایل دسترسی ندارم. خلاصه خودشون سازها و کاست و سی دی رو برمی داشتند و مغازه رو به هم می ریختند . این مغازه همه چیزش جوری چیده شده که همیشه یکی باید کنارم باشه ... می بایستی یه خورده تغییرات درش ایجاد کنم. 

 

۲. بغل ما یه آرایشگاه مردونه است که گاهی یکی که منتظره نوبتش بشه حوصله اش سر میره و به بهانه خرید کاستی چیزی میاد تو مغازه و شروع میکنه حرف های مختلف زدن... معمولا تلاش خاصی نمی کنند چیزی بگند. .چند تا قاب از بزرگان موسیقی تو مغازه است که اغلب می پرسند این کیه؟ بعد از لیلی افشار معمولا عکس بتهون براشون جلب توجه می کنه...  اون روز بعد از اینکه برای یکی توضیح دادم لیلی افشار کیه و کجاست گیر داده قاب خانم افشار و بتهون رو به من بفروش... میگم اینا دکور مغازه است میگه هر قیمتی که بگی می خرم...  کلی موسیقی و ساز تو این مغازه است نمی خره گیر داده به چهارتا عکس دکوری ... یه بار هم یکی گیر داده بود به کمانچه ی دکوری که هدیه آویشن است. 

 

۲. برخی از دوستان در مورد نتیجه ی عمل پرسیدن... عرض کنم تا حالا که هیچ تغییر خاصی ایجاد نشده ... در واقع یه خورده زوده برای بهبودی و می بایستی شش ماهی صبر کنم. طی این شش ماه فیزوتراپی و داشتن فعالیت خیلی مهم است. توضیح دیگه اینکه این عمل یه روش تحقیقاتی است که رو سی چهل درصد کسانی که قبلا عمل شدند جواب داده ... نکته ی دیگه اینکه در بهترین شکل حدود پنجاه درصد از توانایی از دست رفته باز خواهد گشت. امیدوارم با فیزوتراپی و فعالیت و دعای شما برای منم اینجوری بشه ...

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: بر خلاف وبلاگ قبلی نمی خواستم اینجا زیاد از دنیای معلولیت حرف بزنم. ولی یهو اینجوری شد. به هر حال اینجور پست ها موجب صمیمت زیادی بین من و مخاطب شد ولی دوست دارم از چیزای دیگه حرف بزنم

پ ن۲ : هر وقتی توی چت آرایه از عشقش حرف میزد از شخصیتش خوشم می اومد. نمی دونم چرا اسم به این خوشگلی توی وبلاگ بهش میگه بهمن!!! ... آرایه به نقل از عشقش شعری که یه مصرعش را برای عنوان پست قبلی گذاشتم توی کامنتی برای همون پست نوشته

دل عاشق به پیغامی بسازد/ خمار آلوده با جامی بسازد/ مرا کیفیت چشم تو کافیست/ ریاضت کش به بادامی بسازد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:7  توسط آریا  | 

 

1. همیشه همینطوری بودم. هر چی درونم بگذره توی قیافه ام بدریخت خودشو نشون میده. حالا شاید بتونم هیجان و شادی رو یه جوری مخفی کنم ولی نگرانی و دلهره و غم رو نمی تونم. بازی هم بلد نیستم... بلد هم باشم جلو آویشن نمی تونم بازی کنم. غروب سرد دو روز قبل از عمل وقتی دیدمش دلهره ای از دیروزش اومده بود سراغم نذاشت حداقل شادی دیدنش رو بروز بدم. ازم پرسید چرا درهمی گفتم دلهره ی عجیبی اومده سراغم... هیچ وقت ترسی از تیغ جراحی و بی هوشی و اتاق عمل نداشتم. با آویش هم نمی شد خوب حرف زد. دلهره برای من بعد از عمل بود. برای دو چشم نگرانی که به چشم های نگران دیگر اضافه شده ولی این چشم ها عاشقند. خاطرم نیست توی اون دیدار کوتاه چی بهم گفت ولی وقتی می خواست بره تاتر شهر برگشت و جوری نگاهم کرد که هیچ وقت از خاطرم نمیره ... چشم های مضطرب و نگرانش که نمی خواست اونقد گرفته باشم همش جلو چشمام بود. فرم صورتش با اون نگاه نگران قاب شده بود توی ذهنم. چشمام رو هم نمی بستم همش جلو چشمام بود. طولی نکشید هر چی دلهره و اضطراب تو وجودم رخنه کرده بود از بین رفت و یه آرامش عجیبی اومد سراغم.. دوست داشتم آویش می دید قبل از عمل یهو چقد آروم شدم. اون دو ساعات معطلی توی اتاق عمل تا دکتر پیداش بشه هم از نشاط من کم نکرد. دعوام با مسئول اتاق عمل هم بیشتر بخاطر بی نظمی و غیر مسئولانه بودن رفتار اونها بود. نمی تونم اینجور بی نظمی هایی بینم و ساکت باشم...  

  

2. صدام هنوز بخاطر اون لوله تنفس که اتاق عمل هل میدن توی حلق آدم خفه بود. پف چشم چپم خوابیده بود ولی صورتم بدجور ورم کرده بود. گردنم هم بدریخت ورم داشت. اکثر جاهای صورتم بتادین خورده بود. یه خورده صورتم رو تمیز کردم و منتظر موندم. بیشتر از یک ساعت تاخیر داشت. حضورش بهم دلگرمی عجیبی داد. با دستای کثیفم داستاش رو گرفته بودم و هی می بوسیدم و بو می کشیدم. طبق معمول ساکت بود و من بیشتر حرف میزدم. آویشن فکر کرده بود اطراف اون بیمارستان مزخرف گل پیدا میشه و تاخیر یک ساعتش بخاطر همین بود. بهش گفتم کاش اینقد دنبال گل نگشته بود. همین که حالا دستاش رو بو می کشیدم و می بوسیدم خودش کلی بود. همیشه وقتی بهم ابراز عشق می کرد می گفتم نازنیم من باید تهران باشم و از نزدیک زندگی ناجور منو ببینی. اون خوب می دید و بیشتر هم عاشق می شد... اینو از اس ام اسی که فرداش بهم داد فهمیدم. من که همیشه جلو عشق آویش احساس کوچیکی می کنم. چیزی که منو آزار میده اینه که اگه این همه محدود نبودم و برای کوچکترین کار وابسته به دیگران نبودم می تونستم کارهایی کنم که آویش خوشش بیاد و بخنده .. می تونستم رویاهای خودم را برای عشق نازنینم عملی کنم. حداقل می تونستم وقتی تهران ام بیشتر باهاش باشم. نمی دونم چرا اون سال هایی که سالم و قبراق تهران کار و زندگی می کردم ما عاشق همدیگه نشدیم   

 

3. پرستار شماره تخت رو که بهمون داد وارد اتاق شدیم. تنها یه پیرمرد که پسرش همراش بود توی اون اتاق بستری بود. سرحال نشون میداد. بابای کرد و پسرش صمیمت خاصی داشتند. داداشم با لهجه جنوبی باهاشون صحبت میکرد. از لحظه ای که داداش و پسر عموم منو بغل کردند گذاشتند روی تخت بابای کرد یه شکلی مهربون و غمگین منو نگاه میکرد. نگاهش آزار دهنده نبود. هی از داداش می پرسید اینکه پاهاش سالمه پس چرا راه نمیره؟ چرا کاری براش نکردید؟.. بنده خدا دلش به حال من می سوخت. اون نمی دونست سرشار از عشق و انرژی هستم. اون آویش دل منو نمی شناخت. اون نمی دونست من اونیم که هفده هجده سالگی تو خیالاتش عشقش رو نقاشی میکرد. حالا همه ی اون خیالات یه عشق واقعی اند که وقتی دستاش رو توی دستم میگیرم احساس میکنم همه ی دنیا رو دارم. دیدم خیلی نگرانه با دلی پر شور و نفسی گرم شروع کردم باهاش صحبت کردن... پیرمرد کرد وقتی دیدم اینجوریم آروم شد.

 

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

ترسم اینه که رو تنت / جای نگاهم بمونه / یا روی پیشه ی چشام / غبار آهم بمونه / تو پاک و ساده مثل آب / حتی با بوسه میشکنی / شکل همه آرزوم هام / تجسم خواب منی ...

   

 

پ ن۱: مدت ها بود می خواستم اسم وبلاگ رو عوض کنم. از طرفی آویش هم از روز اول دوست نداشت شبیه روئیدن داشته باشه گیاه ... چند روز پیش که خیلی تلخ بودم می خواستم اسمش رو بذارم "پا در رنج" ... ولی این تلخی ها زود گذره و چیزی که ماندگاره تپیدن دول دل است ..

 

پ ن ۲: دوستانی که به این سرای مجازی لینک داده اند اگه فرصت کردند لطف کنند نام وبلاگ را تغییر دهند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:48  توسط آریا  | 

پیشا متن: حقیقت دعا کردن جز این نیست که شما هستی خویش را در اثیر آسمانی و اکسیر زندگی گسترش می دهید. وقتی دعا می کنید شما به معراج می روید و با همه ی کسانی که در آن دم به دعا نشسته اند دیدار می کنید. پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی جز وجد و شادی و همراز شدن با جان جهان نباشد.     جبران خلیل جبران

 

1. بنظر من یه معادله توی دنیا است که همیشه ثابته ... اینکه وقتی چیزی رو از دست میدی چیزهایی رو بدست میاری و یا بلعکس ... طی این سال های معلولیت؛ بارها این موضوع برام ثابت شده .. باورم نمیشد با از دست دادن موقتی روند عادی  زندگی ام و کمی درد کشیدن و بستری بودن توی بیمارستان اینهمه دوست خوب پیدا کنم. کسانی که بعضا نمی شناسمشون بهم اینهمه محبت داشته باشند و منو پر از انرژی در شرایط سخت کنند. انگار فراموش کرده بودم خیلی ها منو دوست دارند و توی دل مهربونشون چه آرزوها که برام می کنند. اینقد بهت محبت میشه که نمی دونی با چه روشی یا زبانی از اون ها تقدیر و تشکر کنی... وقتی که زبان و قلمت خیلی ناتوان میشه و تنها می تونی بگی همه تون رو خیلی دوست دارم...

توی این دو سه هفته از ابراز محبت پر از عشق خیلی ها شگفت زده شدم ولی بیشتر از همه  این همه لطفی که شما در این دنیای مجازی بهم داشتید منو شگفت زده کرد. میون شما خوبان هستند کسانی که بعد از بستری شدن یا یکی دو هفته قبل از بستری شدنم با این وبلاگ آشنا شدند. بودند کسانی که بعد از وبلاگ قبلی ام یک کامنت هم ازشون نداشتم. خیلی هاتون مثل پروانه خانم نمی دونید چجوری این اتفاق برام افتاده .. بیشتر از هفتاد درصدتون حتی عکسی از من ندیدید.. بخدا اینهمه عشق و محبت محشره .. من بسیار احساس خوشبختی میکنم که این همه شما مهربانان نگران و احوال پرس ام بودید و هستید. خدا رو شکر  اون سردرد های بدی که جان جانانم آویشن نازنین در پست قبلی ازشون یاد کرده دیگه دو سه روزه خیلی کمتر شده .. اینم عوارض همین آمپول هایی است که میزنم. پنج شش روز دیگه از این آمپول ها هم خبری نیست. باز هم با زبان بی زبانی از همتون نهایت  تشکر رو دارم و آرزو میکنم همیشه سلامت و سرزنده باشید. ببخشید که نمی تونم اسم تک تکتون رو بیاورم چون می ترسم اسم نازنینی رو فراموش کنم.

 

2. برای دوستانی که کنجکاو هستند بدونند چجوری دچار معلولیت شدم بگم در آذر ماه 1380 وقتی که بیست و سه سال داشتم بر اثر صانحه رانندگی دچار ضربه مغزی و شکستن گردن و در نهایت آسیب نخایی شدم. این اتفاق اگه خیلی چیزهای خوب رو از من گرفت خیلی چیزهای خوب هم بهم داد که اگه یه وقتی دوباره سلامتی ام رو بدست بیارم همیشه ازش بعنوان بهترین اتفاق زندگیم  یاد خواهم کرد.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: از مشتی ماشالله و آرایه و الهام و مامان و بابای جوجو و امیر محمودی بخاطر تلفن های پر محبت شان و  از متین و جوجو و فریدا که بزرگواری کردند و به عیادتم اومدند نهایت تشکر را دارم.

 

پ ن ۲: پروانه هیچستان و نگاهی نو و حاج واشنگتن و یه دوست دیگه که نمی شناسمشون با گذاشتن مطلب در وبلاگشون کلی منو غافلگیر کردند و بهم انرژی فراوانی دادند. محبتی که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. برایتان آرزوی سلامتی می کنم و از خدا میخواهم همیشه کانون خانوده تان گرم و صمیمی باشه.

 

پ ن۳: اینقده توی این سفر از عشق نازنینم انرژی گرفتم که وسوسه  شده بودم رسیدم خونه اولین پست رو درباره آویش نازنینم بنویسم ولی محبت شما چیزی نیست که بشه در اولین فرصت  ازش یاد نکرد. پست بعدی از عشقم خواهم گفت.

 

پ ن۴: همونطور که توی پست قبلی اشاره شد دوشنبه گذشته رفتم یه کافی نت و با اون کیبرد سفت و سخت یه پست نوشتم که لحظه آخر نمی دونم چیکار کردم که همه پرید. خداییش حالگیر بود ولی بیخیالش ..

 

پ ن ۵: از شراره خانم پوزش می خواهم که اسمشون در پ ن ۲ نیاورده ام. بهم اطلاع نداده بودند شما هم در وبلاگ زیباتون یادی از این حقیر کرده اید. 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:10  توسط آریا  | 

 

حسودیم میشه آریا اینقدر دوستهای خوبی داره!

 

فعلا خبر خاصی نیست.فقط آریا در این سفر یه کم اذیت شد،یعنی لحظات براش سخت گذشت. تا حدود زیادی تقصیر منم بوده، نشد اونقدر که باید بیینمش.اعصاب خودمم سر این قضیه خیلی خرده.

بخاطر سردردش هم مسکن زیاد میخوره، هر وقت که من میخوام صداشو بشنوم خوابه!

 

همونطور که قبلا گفتم فردا صبح قراره دکترش ویزیتش کنه  و پس فردا به امید خدا برمیگرده...

 

دیروز عصر  آریا خودش میخواست وبلاگش رو آپدیت کنه ولی نمی دونم چی کار کرده بوده که نوشتهاش پریده بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:18  توسط آریا  | 

آریا دیروز عصر از بیمارستان مرخص شد.حالش خوبه فقط یه مقدار سردرد اذیتش میکنه.فعلا تا یه هفته دیگه اینجا میمونه تا چهارشنبه آینده ویزیت بشه و بعدش بر می گرده خونه تا بینیم  به امید خدا چه خواهد شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:40  توسط آریا  | 

 

آریا حالش خوبه و  تاکید کرد  که بیام  اینو به شما بگم تا نگرونش نباشید.

قرار بود امروز مرخص بشه که فعلا نشد. بیمارستانهای ایران رو که میشناسید!!! دکترها هم اتفاق نظر ندارن! یکی میگه باید مرخص بشه یکی میگه نه فعلا باید بیمارستان بمونه...

کم کاری من رو  به بزرگواری خودتون ببخشید!

 

*آریا بیمارستان "سینا" است.نزدیک چهارراه حسن آباد ، البته از سمت توپخونه. به هر حال بیمارستان تابلویی دیگه!

*منتظر روزی ام که بالاخره آریا رو  مثل عکس بالا ببینم!امیدوارم اون روز نزدیک باشه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:50  توسط آریا  |