تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

 

خیلی ببخشید نشد تو دو روز گذشته چیزی  از حال آریا بنویسم و شما رو نگرون گذاشتم.

 

آریا رو دیدم. حالش خوبه. یعنی از نظر خودش خوبه!! من که طاقت دیدنشو در این وضع ندارم. دیدن اون همه درد و سوزش شدیدی که تو تنش بعد از تزریق اون آنتی بیوتیک میاد، واقعا برای من عذاب آور بود . صبر عجیبی داره این پسر!!

روز چهارشنبه هم  تا ظهر وسایل عمل آماده نبود و آریا طفلک تا ظهر همونجوری تو اتاق عمل بود. مثل اینکه عملش تا ساعت 5:30 عصر طول کشیده.

قراره 14 روز بیمارستان بستری باشه.خدا کنه بعد از این همه درد و سختی نتیجه دلخواهشو بگیره.

وقتی ازم پرسید " اگه خوب نشم چی؟"، موندم چی بگم. واقعا نمی دونم غیر از حرفهای روتین چه چیزی میشه در این مواقع بهش گفت...

 

 

خدا جونم خواهش میکنم هر چی زودتر این  امتحان سختی که از این بنده خوبت میگیری تموم بشه. می دونم خیلی دوستش داری! اون که تا حالا از این امتحان سربلند بیرون اومده. خودت اون بالا نشستی و میبینی  بعد از این همه سختی که تو اون 29 سال زندگییش  کشیده، هنوز  چقدر دوست داره!می دونم کمکش میکنی،نه؟؟؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:57  توسط آریا  | 

 

امروز 26 امه. روز عمل پیوند نخاع ی آریا. نگرونم ...هرکاری هم میکنم از این نگرونی کم نمیشه.نتونستم برم بیمارستان.شاید اگه قبل از عمل آریا رو میدیدم، الان حالم بهتر می بود.ساعت 9 آریا گقت دارن میبرنش اتاق عمل.عمل قراره سه ساعت طول بکشه.براش دعا کنید هر چند می دونم این کار رو می کنید و نیازی به گفتن من نیست!

 

*امروز مثل روزهای قبل همش نگاه گوشیم می کنیم به امید انکه اس ام سی یا  خبری از آریا داشته باشم...همش مثل روزهای قبل با خودم میگم الان آریا چی کار میکنه...ولی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:7  توسط آریا  | 

 

 

1. دكتر جراحم اومده بود اتاق آي سي يو...  پرسيد داداشت چند سالشه؟ آبجيم گفت 23 ... دكتر گفت نگران نباشيد .. داداشتون جوان هستش و علم پزشكي هم در حال پيشرفت. براي نخا هم تحقيقات گسترده اي كشور هاي پيشرفته كرده اند كه بزودي نتيجه ميده ..

آبجي و دكتر معالجم كه منو از دهان مرگ كشيده بود بيرون خيال مي كردند بخاطر مورفين هايي كه به من تزريق شده خوابم ... نمي دونم شايد هنوز باور نكرده بودم و يا تصور اينو نمي كردم شكستن گردن يعني چي؟ .. نمي دونم ولي هر چي بود اميدوار بودم ..

 

2. تصورش رو نمي كردم در زمينه ي ضايعه نخايي ايران هم تحقيقاتي كند. باور كردني نبود يكي از مخاطبان وبلاگ قبلي از پزشكان بيمارستان امام باشه و با دكتر صابري سلام و عليكي داشته باشه .. خيلي زودتر از اوني كه تصورش رو كنم معاينه شدم ... حالا يك سال و نيم بعد از اولين معاينه چهارشنبه 26 دي قراره منم عمل بشم. يه عمل تحقيقاتي كه بر اساس سلول هاي شوان انجام خواهد شد. تا ديروز هيچ استرسي در كار نبود. ولي نميدونم چرا وقتي دكتر صدري ديروز بهم گفت سه شنبه مي بايستي تهران باشي اينقد دچار استرس شدم... 

 

3.  از دوستاني كه به اينجا ميان ميخوام منو دعا كنند...   

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

من خواب آن ستاره ي قرمز را / وقتي كه خواب نبوده ام ديده ام ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:59  توسط آریا  | 

هميشه همينطور است كمي به سحر مانده

كه دلهره مي ريزد در اين دل درمانده

 

چگونه؟ چه ميدانم ... يكي مثلا اينكه

آز آنچه كه بايد كرد، هزار دگر مانده 

 

.....

 .....

 

اين غزل سيمين گاه و بيگاه مياد رو زبونم. حتما نياز نيست رو زبونم باشه... اغلب توي ذهنم وول مي خوره ... ولي شنبه ها وقتي دارم ميام سمت مغازه و به ياد ده ها كار نكرده مي افتم زمزمه اش ميكنم. اغلب كاري ندارم به ادامه غزل كه گير ميده به خفقان و كشت و كشتار نويسندگان توسط سيعد امامي و دار و دسته اش در اوايل دهه ي هفتاد. اوههههههههه هفتاد!!! يادش بخير.. روزگار خوبي بود... حيف خيلي ساله ازش گذشته.. انگار بجاي ده سال حداقل صد سال گذشته .. تازه اومده بودم تهران.. برا اولين بار كه رفتم توچال از هرچي دختر كه سگ توي بغلشون بود حالم بهم خورد. در طول هفته براي هر نطق اوني كه بعدترها عباش شكلاتي شد سوت و كف مي زديم، آخر هفته توي دربند و دركه تمرين ميكرديم از اين پسر دخترهايي سوسولي كه سگ تو بغلشون مي گيرند حالمون بهم نخوره ... اي بابا بي خيال صد سال پيش ...

فردا صبح به احتمال نود و نه درصد طبق اغلب شنبه ها وقتي دارم ميام به طرف مغازه و به ياد كارهام يا همون دلهره هام مي افتم توي ذهنم كه نه؛ روي زبونم خواهم گفت: چگونه؟ چه ميدانم... يكي مثلا اينكه / آز آنچه كه بايد كرد، هزار دگر مانده ...

 

 

پ ن1: حاج واشنگتن هميشه موزيك متن وبلاگش محشره .. يه وقتي تا وبلاگش باز ميشد محمد نوري مي خوند: نميشه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره / نميشه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره ...

  

پ ن2: كسي ميدونه چرا پي سي من برخي وبلاگ هايي كه توي بلاگ اسپات يا پرشين بلاگ است رو حتي با ده بار رفرش كردن هم پست هاي جديدشون رو نشون نميده؟ 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:34  توسط آریا  | 

1. جمشيد گرگين داشت از يه جشنواره ي فيلم كوتاه با موضوعيت ايران در لس آنجلس گزارش ميداد كه  ابتكار برگزاري اين جشنواره از يكي از اساتيد سينما ايران، تحصيل كرده و ساكن نيويورك بود. حين گزارش در تصاويري كه نشان ميداد دختری زيبا رو كنار استاد مو سپيد نشسته بود. اين دختر فيلم كوتاهي درباره يكي از كتيبه هاي بيستون ساخته بود. در ادامه جمشيد گرگين با اين دختر خوشگل هم مصاحبه اي داشت. وقتي دختر صحبت مي كرد ياد دختر خوشگل شاعری افتادم كه توی شب شعري كه منم در اون حضور داشتم مورد توجه دو سه تا از اساتيد و بزرگان شعر سپيد مملكت قرار گرفت. اون دختر مانند چند تا از شاعران جوان ديگر حاضر در اون شب شعر استعداد خوبي داشت ولي بخاطر زيبارويي و جوان بودنش طولي نكشيد كه كتاب اولش با چاپ يادداشت مفصلي از يكي از اساتيد برتر شعر سپيد چاپ شد و بسيار مورد توجه منتقدين و شاعران كشور قرار گرفت. مطمئنا اگر يادداشت مفصل همان استاد در ابتداي كتابش نبود اين كتاب در محافل مختلف اينقد سر و صدا نمي كرد و شاعرش موفق نمي شد. اين شاعر خوش چهره با استعداد بعد از كتاب دومش در محافل بين المللي شركت كرد و اگر بتواند روابط عمومي خوبش را با بزرگان حفظ كند موفقيت هاي ديگري هم بدست خواهد آورد.

 

۲. دو هفته پيش وقتي اومده بودم تهران مغازه را سپردم دست دوستم. کامران تازگيها شروع به سرودن شعر كرده. وقتی برگشتم روي دسكتاب پی سی مغازه يه فايل ورد بود كه دوتا شعر كوتا زيبا در اون نوشته شده بود. اسم فرد خاصي زير شعرها نبود براي همين حدس زدم كار خود كامران باشه.  ازش كه پرسيدم متوجه شدم سروده ي خود كامران است. سرعت پيشرفت كامران طي اين دو سه ماه برايم تعجب آور و قابل ستایش است. شعر زير يكي از اون دوتاست ...

 

هر گز نمي هراسم از شايد باران نيايد

پشتم را مي چسبانم به ديوار، روي نك پا ،

چشمهايم كه مثل هميشه

و به افق چسبيده به ديوار نگاه مي كنم

شايد خاكستري شود گوشه اي از آسمان

و نيمه شب از صداي باران پنجره را پرواز كنم  

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

براي عشقم: كنون كه آمديم تا به اوج ها /  مرا بشوي با شراب موج ها / مرا بپيچ در حرير بوسه ات / مرا بخوان در شبان ديرپا ...        فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:6  توسط آریا  | 

 

1. مدتيه بخاطر كسادي كار توي مغازه فيلم مي بينم. "فرياد مورچه گان" كاري از محسن مخملباف آخرين فيلم ايراني بوده كه از ديدنش لذت بردم. يه دختر كه از نظر باورهاي ديني قاطيه ولي به وجود خدا اعتقاد داره و كلاس مديتيش ميرفته به هند سفر كرده تا به توصيه ي استادش "مرد كامل" را ببينه. توي اين سفر مردي كه عاشق دختر است و به وجود خدا ايمان نداره، دختر  را  همراهي ميكنه. طي سفر اتفاقاتي مي افته و با هر اتفاق بحث و جدال كلامي بين مرد و معشوقش اتفاق مي افته كه ديدن فليم را جذاب كرده است. فراتر از اين حرف ها ديدن مستندوار واقعيت هاي كشور فقر زده ي هند در اين فيلم، جذابيت خاصي دارد. نقش دختر را در اين فيلم خانم لونا شاد مجري برنامه ي شباهنگ از تلويزيون صداي آمريكا بازي مي كند.

 

2. مدتي ها بود به داداشم و دوستان مي گفتم با هم هماهنگ كنيد يه شبانه روز توي يكي از پارك هاي جنگلي اطراف شهر بگذرونيم. صبح داداش گفتش ظهر از مغازه زود برگرد كه بعد از نهار مي خوايم بريم پارك جنگلي. با  احساس كوفتگي در عضلات اومدم مغازه ... يه خورده وضعيتم بي ريخت شد برگشتم خونه استراحت كردم كه آماده بشم براي بيرون رفتن... دقيقه ي نود وقتي ديدم هوا بارونيه و منم علاوه بر عضلات داره استخونام هم درد ميگيره از رفتن به پارك جنگلي با دوستان منصرف شدم.. مطمئنم در اين بارون ريز توي چادر نشستن ورق بازي مي كنند. جاي من ميونشون حسابي خاليه ...

 

3. يه وقتي گفته مي شد نيمي از جمعيت وبلاگ نويس، خارج از كشور بخصوص در غرب ساكن هستند. آغاز سال 2008 را به دوستاني كه اونور آب هستند بخصوص علي و آيدا، نگاهي نو، پروانه، خاتون و ديگر دوستاني كه از قلم افتاد تبريك ميگم. اميدوارم در سال جديد تمام برنامه هايي را كه با اين تقويم انجام ميديد با موفقيت به پايان ببريد.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

تو آمدي ز دورها / ز سرزمين عطر ها و نورها / نشانده اي مرا كنون به زورقي / ز عاج ها، ز ابرها بلورها / مرا ببر اميد دلنواز من / ببر به شهر شعرها و شورها ...             فروغ فرخزاد

 

 

پ ن1: خيلي بده يك هفته رو مجبور باشي توي بيمارستان بستري باشي بعد نتوني بيمارستان رو خودت انتخاب كني ... به كدوم گوش شنوا بگم بابا نمي خوام بيمارستان سينا عمل بشم ... بخدا طويله هم تمیزتر و مجهزتر از اين بيمارستانه ...  

 

پ ن2: به آويشن گفتم بيا اينجا مطلب بنويس ... حالا ديگه وبلاگ خودش رو هم آپديت نمي كنه ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:3  توسط آریا  | 

 روز اول: 

اشتياق ديدن و در آغوش كشيدنش. ترس از اينكه نكنه آدرس رو اشتباه بياد. خستگي منو بچه ها و ترس از اينكه خواب برم  و آب زدن به صورتم. درست همونجايي مي بينمش كه برای اولین بار یک سال و نیم پیش ديدمش. اون وقتا كه نمي دونستم در دلش چه خبره ... ميريم همونجايي مي شينيم كه براي اولين بار كنار هم نشستيم. هوا سرد بود. نمي دونستم به چي فكر مي كنه ... سرحال نبود ولي من دستاش رو فشار مي دادم و مي بوسيدمش

 

روز دوم :

 

اتفاقي متوجه شده بودم چرا روز اول سرحال نبود. امروز سرحال كه نه... پژمرده تر از روز اول نشون میداد. وقتی که به حرف هاش گوش میدادم خودم رو كه جاي اون گذاشتم تمام وجودم رو يه كوه آتش متصور مي شدم. سخته ببيني اوني كه بيشتر از جونت دوستش داري بي صدا گريه كنه... چقد اشك هاش زلال بود. چشمه هاي زلال و درخشان زيادي ديدم ولي هيچ آبي به زلالي و درخشاني قطره هاي اشكش نبود. در آغوش مي كشيدم و مي بوسيدمش . از اينكه كاري نمي تونم بكنم حرص مي خوردم. از اينكه هنوز بعضي از حرفاش رو به من نميزنه و به دوستش ميگه عصبي بودم. از اينكه بهم گفت خودت گفتي اين حرفا رو بهم نزن از خودم متنفر شدم. خوشحال شدم كلاهم اونقد خنده دار بود براش...  از اينكه كاري نمي تونستم كنم عصبي بودم...

 

روز سوم:

پارك پايداري ... چهار كوچه اينورتر از خونه شون... هواي سرد و طغيان عشق ..............................

........................................................................................................ گرمي چندين باره لبهاش 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

من عشق تو را ز دست آسان ندهم 

دل برنكنم ز دوست تا جان ندهم 

از دوست به يادگـــار دردي دارم

كـان درد به هـــزار درمــان ندهم

 پ ن : آخ که جونمون بالا اومد تا این پست رو بلاگفا ثبت کرد. از پریروز تا حالا دها بار گفت بعلت مشکلات فنی سایت چند لحظه ی دیگر ثبت کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:22  توسط آریا  |