تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

کتاب شعرهای عاشقانه ای رو که برام فرستاده بود بستم. همیشه شعرهای شاعرانی مثل پابلو نرودا ذهن مسکوت منو به صدا در میارن. کتاب شامل سه دفتر شعر است که هنوز کامل نخوندمش... اون روز یهو رفتم شعرهای آخر کتاب رو خوندن... اینبار حول عشقش به مالتیده (؟) حرف های دیگه ای هم زده بود. شاید آخرین محرک اون بود که باعث شد این دلگویه رو برای "بارانم" بگم...

 

 

هواها

هوا نبودند

و خورشيد

فقيرتر از شهابي

 

صداها

صدا نبودند

و فرياد ها

         آوار سكوت

 

نگاه ها

بدون شعر و ترانه

در شبي پيوسته

            دل مي باختند 

 

 

*

با سكوت بعد از شهابي

مي خرامم در تو

    - برخواسته از فرياد هاي زخمي         

                                                خون چكان - 

آفتاب ام

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کلمات پاک: با سه قدم  تغييرات پايدار پديد میايد:

قدم اول: معيارهاي خود را بالا ببريد

قدم دوم: عقايد زيان آور را تغيير دهيد

قدم سوم: شيوه معمول کار را عوض کنيد.                « آنتوني رابينز»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:26  توسط آریا  | 

 

 

به  گوسفند بیچاره فکر می کنم که ما ذره ایی قصور و کوتاهی رو  در استفاده از  تکه ایی از بدنش جایز نمی دونیم.از دل،روده ،جگر،قلوه،گوشت،شش،زبون،چشم،گوش،کله و پاچه،مغز ،آلت تناسلی،چربی و ...گرفته تا پوستش!

 

یعنی وقتی یه توریست کله و پاچه، یا زبون رو پشت شیشۀ قصابی میبینی چه حالی میشه؟! یا وقتی یه جفت چشم رو با مخلٌفات جلوش میذارن تا تست کنه؟؟!!...شاید حس زمانی رو پیدا میکنه که ما می بینیم یا میشنویم که  مردم کشورهای دیگه مار ، هشت پا یا حشرات سوخاری شدۀ مختلف رو با لذت میخورن!

اوووووووووووه! می تونم فرض کنم هر  چیزی  بخورم الا حشره! هر چند در مقاله ایی خوندم حشره خواری مزیتهایی داره از جمله اینکه حشرات  ارزش غذایی و کالری  بیشتری دارند ، مزه بهتری دارن (!)، هزینه ی خیلی کمی برای پرورششون پرداخت میشه  ،زاد و ولدشون سریع است و برای  کشتنشون نیازی به  خین و خینریزی نیست! و جالب اینکه تقریبا در رژیم غذایی 80 درصد از مردم جهان  وجود دارن(؟؟!).

خب آدم تا چیزی رو امتحان نکنه نمیتونه نظری بده!!!!  

 

*شام آمده است. چی میل  دارید؟! منو رو یه نگاهی بندازید: ملخ کبابی... سوسک سوخاری.... سوپ جیر جیرک...فلافل عقرب...کرم تنوری!

 

* تا بحال کله پاچه نخوردم! قصد ندارم هیچوقت هم این کارو کنم!

 

* سلام!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:38  توسط آویشن  | 

وقتي جمعه گذشته باطري هاش رو عوض كردم فكر نمي كردم حتی يه روز كامل زير پامون نخواهد بود و تق يه جاي ديگش دربياد.

شنبه فقط درگير جمع آوري ليست سازها، كتاب هاي آموزشي، كاست ها و سي دي هاي صوتي و تصويري كه مي بايست خريد كنم بودم. يه سري سفارشات خاص هم بود كه به مشتري گفته بودم در اولين خريد مغازه؛ براتون تهيه ميكنم. كل روز يكشنبه رو توي مغازهاي عمده فروشي ساز هاي سنتي و خارجي و كتاب هاي آموزشي و دست آخر مركز تهيه ي كاست ها و سي دي هاي صوتي و تصويري سر كرده بودم. اين دفعه حضوري رفته بودم خريد تا با آقايوني كه از روز اول تلفني كار مي كردم  بيشتر آشنا بشم. هميشه برام سفرهايي كه برنامه ي مشخصي براي هر ساعتش داشته باشم خسته كننده است. حتي اگه تمام ساعتش رو توي فضاي دلنشين اون فروشنده هاي بزرگ آلات موسيقي سر كنم. حيف كسي ازم سراغ تنبور و كمانچه رو درست و حسابي نمي گيره وگرنه چيزاي خوبي داشتش طرف. اون مرتيكه هم توي تلفن خوش اخلاق تره تا بري مغازش... ولي خوبيش اين بود كه ويدئو هاي خوبي از بزرگان دنياي موزيك اونحا ديدم و از همه خريدم. كنسرت هايي از ژان ميشل ژار، كني جي، ريچارد كلادرمن، كيتارو، خوليو ايگسياس و و و ...

دوشنبه صبح اومدم كارهاي مغازه رو كمي رتق و فتق (؟) دادم كه برگشتني يهو چرخ سمت چپ عقب قفل كرد. حالا خر بيار و باقلي بار كن ... اين  لامصب هم كه كسي درست و حسابي تو اين شهر ازش سر در نمياره ... اول برقش رو چك كردم گفتند مشكلي ندارد. ديفرانسيل همون چرخ رو هم خيلي نبود آورده بودم پايين ... همش ترسم از اين بود كه گيرش از برنامه هاي رايانه اي جويستيك و اينجور چيزاش باشه كه مجبورم كنه بفرستمش شهر گربه ها ...من كه حوصله شو نداشتم دادمش داداشم و اونم دادش رفيقش و خلاصه كنم از بس با نمي دو نم كجاش ور رفت كه حالا مثل يه اسب رام زير پامونه    

تنها خوبيه اين جريان اين بود كه حاليمون شد اگه خودم كمتر تو مغازه باشم همين شاگردم بيشتر كاسب ميشه... اگه ديدم باز مشتريا پر زدند و رفتند سراغ اون مرتيكه كه به هر كي بتونه ساز قلابي ميندازه و سودهاي آنچناني ميبره اينقد خودم رو زحمت نمي دم بيام مغازه خميازه بكشم. همون  كنترل از راه دور مغازه رو شايد بشه چرخوند. گرچه برا اون مرتيكه و دار و دسته اش كه شهر رو پر از سازهاي تقلبي ايراني كردند تو يه فكرايي هستم...

 

پ ن1: واي از دست گريه هاي بدون توقف بچه هاي چهار پنج ماهه... خواهر زادم پرنيا ديگه حسابي حاليم كرد مادرها چه جوني ميكنند تا بچه ها بزرگ بشند

 

پ ن2: از حالا به بعد دوست عزيزم آويشن هم اينجا مطلب خواهند نوشت. آويشن خانم پيشاپيش خوش آمدي. اميدوارم اينجا با نوشته هات يه طراوت ديگه بگيره و از اين سوت و كوري در بياد. 

 

پ ن3: ميخوام آهنگ وبلاگ رو عوض كنم ولي نمي دونم چرا shermaition  منو راه نميده

 

        ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

كلمات پاك: کوچک ترین نگرانی ای در مورد خود به دل راه ندهید و همه چیز را به خدا بسپارید به گمان من این جمله فرمانی است که در تمامی مذاهب وجود دارد           « گاندي »

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 20:12  توسط آریا  | 

 

نمي دونم چي ميشد اگه اون شب اون نبودش ... با سرگيچه دنبال يه شماره ي باحوصله تو موبايل مي گشتم. قبل از اينكه به اسمش برسم به يكي از دوستان اس ام اس داده بودم كه حوصله دارند بهشون زنگ بزنم؟ وقتي اسمش رو ديدم خوب حاليم شد اشتباه كردم. گرچه هميشه دخترا با حوصله تراند ولي اين دفعه طرفم مي بايست اورست درد باشه که خوشبختانه همجنسم بود. اینجوری برای اونشب راحتر بودم.

ميگن يه مرد سخت گريه ميكنه ... ( گرچه من معمولا اینجوری نیستم). اون شب بي صدا تر و خسته تر از تمام عمرم گونه هام خيس شده بود. گوشي رو كه برداشت زود دوزاريش جا افتاد. بهش گفتم برام از شعرات بخون. يكي خوند. بازم خواستم بخونش... اونم خوند ... بازم همون رو خواستم.. تو ميون درخواست هاي من كه نمي دونم چندتا شد؛ هي مپرسيد مگه چي شده ؟ ولي فقط ميخواستم همون شعرش رو كه هيچكي نشنيده بشنوم. مي خواست از اراك پاشه بياد پيشم. بهش گفتم  فردا باز خوب ميشم و ميرم مغازه ...  تو هم امتحانات پايان ترم رو داشته باش...

 

اون شعر رو ندارم كه بذارمش اينجا گرچه اگه داشتمش هم ... ولي يه قسمت كمي از آخر شعري كه دوماه پيش براي اولين بار برام خوندش و هنوز جايي چاپش نكرده رو مي نويسم. خودش اين شعرش رو زياد قبول نداره

 

...

....

 

*

ای فاصله ی آینه تا من!

ای تمرین مرگ در آینه های همیشه

ای از دست دادن دل و فرصت و هر چه زیبایست!

ای شبیه !

بگو کجای آینه دریاست

کجای آینه

مردی از خودش زیباتر است

کجای آینه

             اضطراب می میرد

 

به « باران» ام: ببخش. سعي كردم صدام رو اون شب نشنوي...  بايد هر جور مي شد؛ حوصله پيدا ميكردم و مسئله رو با اس ام اس تموم ميكردم تا صدامو نشنوي .. ببخش 

 

پ ن: خيلي بده به هر آيين و مسكلي باشي حوصله ي دعا كردن رو از دست بدي.. ببخشيد رفقايي كه فكر ميكنيد هنوز ... نتونستم تو اين شب ها دعا كنم    

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

كلمات پاك: کار می تواند توجیه کننده اجحاف در حق خودت و دیگران باشد. کار می تواند ابراز کننده خلاقیت و معنویت تو باشد. انتخاب با تو است.                     آن ویلسون

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:26  توسط آریا  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 گاهي صبح ها برای اومدن به مغازه از توي كوچه ميام كه مسير كمتري رو طي كرده باشم. ديروز وقتي داشتم مي اومدم ديدم ساختموني كه تا چند روز پيش كارگرها مشغول كار در اون بودند يه مدرسه راهنمايي دخترانه شده است. (تصویر پایینی ) درست روبري همون مدرسه دبيرستان دخترانه اي است كه زماني كه  ميرفتم هنرستان توي راهمون بود. (تصویر بالا) سال ۷۲ وقتی دوم دبیرستان بودم پسر عموم كه كارگاه كابينت سازي داره يه روز كه رفته بودم كارگاهش گفتش آموزش پرورش اومده پيشش و گفته ميخوام پنجره هاي طبقه ي دوم مدرسه ها و دبيرستان هاي دخترونه ي شهر رو با ورق هاي فلزي بپوشاني. اونم كارو پذرفته بود... از حرفهاي حاشيه اي بگذريم.

منظره ي روبروي پنجره هاي كوچك مدرسه ي راهنمايي تازه ساخته شده، درست همين پنجره هاي دبيرستان همون كوچه است كه علاوه بر ورق هاي فلزي با نوعي توري فلزي هم پوشانده شده است.!!! نميدونم اين دخترهايي كه پشت اين پنجره ها درس مي خونند، اون كاماندوهایي هستند كه بنا به نافرماني از فرمانده شون زنداني شدند كه مثلا اگه بتونند اون ورق هاي فلزي رو پاره كنند با مانع طور فلزي برخورد كنند... ؟!!!

مطمئنم خانم هايي ميان اين وبلاگ و احتمالا پنجره هاي مدرسه هاي اونا رو هم گل گرفته بودند. ميخوام بدونم توي اون فضاي بسته نور كافي براي مطالعه براشون وجود داشت؟ يا اينكه چه حسي وقتي كه خسته بودند و سري مي چرخاندند و چشمشون به پنجره هايي كه با انواع وسايل پشتش پوشانده شده بود، بهشون دست ميداد؟ براي من كه بچه ي درس خوني نبودم و هميشه عادت داشتم از پنجره ي كلاس اتفاقات بيرون کلاس رو دنبال كنم تا تکلیف تموم بشه كه تصورش وحشتناكه ...  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پ ن: خيلي حالم گرفته ست كه فرصت نمي كنم تمام مطالب وبلاگ هايي كه دوستشون دارم رو بخونم. وبلاگ دوتا از دوستان هم كه هر از سه چهار هفته اي، ده دوازده مطلبش يهو برام باز ميشه... 

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

كلمات پاك: اگر تمام جهان تو را دوست داشته باشد، این عشق تو را خوشحال نمی کند.چیزی که موجب خوشحالیت است، همان سهیم کردن دیگران در تمام عشق و محبتی است که درون خودت داری.                                       « پپ دان میگل روییز »

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:51  توسط آریا  | 

به بارانم:

 

تا گل غربت برویاند بهار از خاک جانم

 

با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم

 

پی نوشت۱: تصمیم دارم فردا صبح " فیلم کوتاهی درباره عشق" اثر زیبای "کشولفسکی" را نگاه کنم. ممنونم از جوجو که این فیلم رو یکسال پیش بهم معرفی کرد.

پی نوشت۲: پیدا کردن نسخه ی بدون سانسور اینجور فیلم ها چقدر سخته. هنوز "همه ی اسب ها من" و "همه چیز درباره مادرم" رو پیدا نکردم.  

پی نوشت۳: جوجو جان از اینکه توی خیلی از پی نوشت هام اسمت رو میارم یه وقت پررو نشی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کلمات پاک: كساني كه كم راه مي روند، احتمال گم شدنشان زياد است.    ( گوته ) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:17  توسط آریا  | 

درب قصر رو كه باز كردم خيال كردم اشتباهي به يك گالري اومدم. بچه ها زودتر از من اومده بودند مهمانسرا. !!!  از يكي كه ميون اون همه قاب نقاشي نشسته بود با ترديد پرسيدم اينجا نمايشگاهه يا مهمانسرا؟ با نگاه عاقل اندر سفيه اي كه بهم كرد پرسيدم من براي يه هفته بايد اينجا باشم اتاق مسئول مهمانسرا كجاست؟ گفت نامه ي معرفي ات رو بيار خودم مي برم پيشش... نامه رو دادم و مشغول ديدن نقاشي ها شدم. اگه ديدن يه نقاشي بهم نمي چسپيد بدريخت زوم مي كردم رو اون قاب هاي سلطنتي و ظرافت كنده كاري هاي روش. مشخص بود از اين قاب هاي مزخرف توي بازار نبود كه از بس تو خونه هاي اقوام مختلف ديده بودم از ديدنشون حالم بهم مي خورد. يكي از مهماندارها اومد گفت بيا ببرمت اتاقت. حين رفتن به طبقه ي دوم تازه چشام به آيينه كاري سقف سالن دوم افتاده بود. درو كه باز كردم با ديدن حسن پرسيدم من با تو هم اتاقي ام؟ گفت اسماعيل و رضا هم هستند. خوشحال شدم حداقل اينجا ديگه حضور مزخرف محمد نيست. با اسماعيل از وقتي كه پاهام رو گذاشته بودم توي سازمان رفيق بودم. با رضا جور نبودم. بطور كلي آدم ناجوري بود. حسن هم از اون ك س خل هاي روزگار بود كه همه باهاش جور بودند.

همه ي اون سيزده نفر شكه شده بوديم. روزهاي آخر دوره ي تخصصي  رو با خيال اينكه چند روز ديگه توي شهرمون كار ميكنيم؛ خوش گذارنده بوديم ولي حالا همه سر از تهران درآورده بوديم. از صبح روز اول كه با ننه من غريبم بازي و تلفن هاي يواشكي دور از چشم بقيه !!! به پارتي هامون؛ و اون جواب هاي بچه منتظر باش كمسيون گرفته بشه ببينم كدوم بخش بايد كار كني، همه خوب حاليمون شد بعد از دو سال حالا حالاها بايد دور از شهر و دهاتمون بمونيم.  شب همه ي سيزده نفر بعد از شام توي تراس مقابل استخر خالي قصر، دور هم جمع شديم. اون يك رضا بامرام گفت اشتباه همه مون اونجا بود كه شيراز نامه ي معرفي به تهران رو تحويل گرفتيم. اگه نگرفته بوديم شايد بشد كاري كرد. من به بچه ها گفتم ببينيد برا همه مون رو شده كه پارتي داريم و اونا هيچ غلطي نمي تونند بكنند وگرنه پارتي من كرده بود. بياين از فردا همه پشت در دفتر رئيس كل بشينيم و هيچ كس هم نامه ي معرفي به بخش كاريش رو بعد از كمسيون تحويل نگيره. ديدم محمد تو گوش سهراب يه چيزي گفت. همين جونور كل اين دو سال اصغر پسر عموي سهراب رو هم موي دماغ من كرده بود. برام مشخص بود به سهراب كه باهام ميونه ي خوبي داشت، گفته اولين نفر نامه ي معرفي به بخش كاريش رو خودش ميگيره.

فردا صبح وقتي بقيه ديدند من و اسماعيل پشت در دفتر رئيس كل تكون نمي خوريم اونا هم كم كم بغير از محمد و اصغر اومدند مثل بچه يتيم ها كنار ديوار نشستند. محمد طبق معمول مخ اصغر رو زده بود و فكر ميكرد آخرش پارتي شون يه گ وزي براشون ميكنه و دنبال تلفن مي گشتند ... فردا ظهرش معاون هماهنگ كننده ي مدير كل، موقع وضو گرفتن منو كنار كشيد بهم گفت من ميدونم تو از بقيه ي دوستات باهوش تر و باسوادتري و پرستيزت بالاتره و ... ( ابوالفضل!!! اينجا دست راست مدير كل بجاي اصطلاح رايج شئونات اسلامي به من ميگه پرستيژت ... ) خلاصه كلي هندونه زير بغلم گذاشت و گفت شكل جالبي نداره پشت درب اتاق آقاي ... نشستيد. شماها حداقل يكسال بايد تهران باشيد بعد منتقل ميشيد شهرتون. اينو به دوستات حالي كن و بهشون بگو اينجا كار كردن راحت تر از شهر خودتون است و كلي چيز ياد مي گيريد و ...

اين حرفا رو كه گفت و رفت مونده بودم از كجا فهميده طرح پشت در اتاق رئيس كل جمع شدن از منه و حالا داره مخ منو ميزنه. البته توي عالم جواني خوشحال بودم حتي به رسم هندونه زير بغل گذاشتن هم كه شده، دست راست مدير كل حاليش شده من پرستيژم از اون دوازده نفر بالاتره ...

  

ادامه دارد ولي نه در پست بعد

 

پ ن: ديشب با يكي از دوستان يه چت مختصر كردم  و گفت احتمال داره ديگه ننويسه . آقايون و خانم ها رسما خيلي نگران شدم. وقتي يكي كه هنوز خوب جولان ميده ننويسه، علاوه بر حالگيري رفتن خودش رو خيلي از بلاگ نويس هاي ديگه هم تاثير ميذاره و من مي مونم و خماري  

 

پ ن: جوجو جان ياد گرفتي چجور براي خودت نوشابه باز كني؟ اگه ياد نگرفتي نترس اين قصه سري دراز دارد ولي عنوان پست هاي بعدي پرستيز نخواهد بود.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

كلمات پاك: شخص صبور پیروزی را از دست نمی دهد و عاقبت به پیروزی می رسد اگر چه زمانی طولانی بر او بگذرد.                 امام علی (ع)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:5  توسط آریا  |