درب قصر رو كه باز كردم خيال كردم اشتباهي به يك گالري اومدم. بچه ها زودتر از من اومده بودند مهمانسرا. !!! از يكي كه ميون اون همه قاب نقاشي نشسته بود با ترديد پرسيدم اينجا نمايشگاهه يا مهمانسرا؟ با نگاه عاقل اندر سفيه اي كه بهم كرد پرسيدم من براي يه هفته بايد اينجا باشم اتاق مسئول مهمانسرا كجاست؟ گفت نامه ي معرفي ات رو بيار خودم مي برم پيشش... نامه رو دادم و مشغول ديدن نقاشي ها شدم. اگه ديدن يه نقاشي بهم نمي چسپيد بدريخت زوم مي كردم رو اون قاب هاي سلطنتي و ظرافت كنده كاري هاي روش. مشخص بود از اين قاب هاي مزخرف توي بازار نبود كه از بس تو خونه هاي اقوام مختلف ديده بودم از ديدنشون حالم بهم مي خورد. يكي از مهماندارها اومد گفت بيا ببرمت اتاقت. حين رفتن به طبقه ي دوم تازه چشام به آيينه كاري سقف سالن دوم افتاده بود. درو كه باز كردم با ديدن حسن پرسيدم من با تو هم اتاقي ام؟ گفت اسماعيل و رضا هم هستند. خوشحال شدم حداقل اينجا ديگه حضور مزخرف محمد نيست. با اسماعيل از وقتي كه پاهام رو گذاشته بودم توي سازمان رفيق بودم. با رضا جور نبودم. بطور كلي آدم ناجوري بود. حسن هم از اون ك س خل هاي روزگار بود كه همه باهاش جور بودند.
همه ي اون سيزده نفر شكه شده بوديم. روزهاي آخر دوره ي تخصصي رو با خيال اينكه چند روز ديگه توي شهرمون كار ميكنيم؛ خوش گذارنده بوديم ولي حالا همه سر از تهران درآورده بوديم. از صبح روز اول كه با ننه من غريبم بازي و تلفن هاي يواشكي دور از چشم بقيه !!! به پارتي هامون؛ و اون جواب هاي بچه منتظر باش كمسيون گرفته بشه ببينم كدوم بخش بايد كار كني، همه خوب حاليمون شد بعد از دو سال حالا حالاها بايد دور از شهر و دهاتمون بمونيم. شب همه ي سيزده نفر بعد از شام توي تراس مقابل استخر خالي قصر، دور هم جمع شديم. اون يك رضا بامرام گفت اشتباه همه مون اونجا بود كه شيراز نامه ي معرفي به تهران رو تحويل گرفتيم. اگه نگرفته بوديم شايد بشد كاري كرد. من به بچه ها گفتم ببينيد برا همه مون رو شده كه پارتي داريم و اونا هيچ غلطي نمي تونند بكنند وگرنه پارتي من كرده بود. بياين از فردا همه پشت در دفتر رئيس كل بشينيم و هيچ كس هم نامه ي معرفي به بخش كاريش رو بعد از كمسيون تحويل نگيره. ديدم محمد تو گوش سهراب يه چيزي گفت. همين جونور كل اين دو سال اصغر پسر عموي سهراب رو هم موي دماغ من كرده بود. برام مشخص بود به سهراب كه باهام ميونه ي خوبي داشت، گفته اولين نفر نامه ي معرفي به بخش كاريش رو خودش ميگيره.
فردا صبح وقتي بقيه ديدند من و اسماعيل پشت در دفتر رئيس كل تكون نمي خوريم اونا هم كم كم بغير از محمد و اصغر اومدند مثل بچه يتيم ها كنار ديوار نشستند. محمد طبق معمول مخ اصغر رو زده بود و فكر ميكرد آخرش پارتي شون يه گ وزي براشون ميكنه و دنبال تلفن مي گشتند ... فردا ظهرش معاون هماهنگ كننده ي مدير كل، موقع وضو گرفتن منو كنار كشيد بهم گفت من ميدونم تو از بقيه ي دوستات باهوش تر و باسوادتري و پرستيزت بالاتره و ... ( ابوالفضل!!! اينجا دست راست مدير كل بجاي اصطلاح رايج شئونات اسلامي به من ميگه پرستيژت ... ) خلاصه كلي هندونه زير بغلم گذاشت و گفت شكل جالبي نداره پشت درب اتاق آقاي ... نشستيد. شماها حداقل يكسال بايد تهران باشيد بعد منتقل ميشيد شهرتون. اينو به دوستات حالي كن و بهشون بگو اينجا كار كردن راحت تر از شهر خودتون است و كلي چيز ياد مي گيريد و ...
اين حرفا رو كه گفت و رفت مونده بودم از كجا فهميده طرح پشت در اتاق رئيس كل جمع شدن از منه و حالا داره مخ منو ميزنه. البته توي عالم جواني خوشحال بودم حتي به رسم هندونه زير بغل گذاشتن هم كه شده، دست راست مدير كل حاليش شده من پرستيژم از اون دوازده نفر بالاتره ...
ادامه دارد ولي نه در پست بعد
پ ن: ديشب با يكي از دوستان يه چت مختصر كردم و گفت احتمال داره ديگه ننويسه . آقايون و خانم ها رسما خيلي نگران شدم. وقتي يكي كه هنوز خوب جولان ميده ننويسه، علاوه بر حالگيري رفتن خودش رو خيلي از بلاگ نويس هاي ديگه هم تاثير ميذاره و من مي مونم و خماري
پ ن: جوجو جان ياد گرفتي چجور براي خودت نوشابه باز كني؟ اگه ياد نگرفتي نترس اين قصه سري دراز دارد ولي عنوان پست هاي بعدي پرستيز نخواهد بود.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
كلمات پاك: شخص صبور پیروزی را از دست نمی دهد و عاقبت به پیروزی می رسد اگر چه زمانی طولانی بر او بگذرد. امام علی (ع)