این اوخر گاهی ناچار میشدم یادداشتی بنویسم. یادداشتی که میذارم شما رو با من بعد از این چند ماه کمی تا قسمتی آشناتر میکنه و میتونید از همین حالا تکلیفتون رو با چرندیات من معلوم کنید.
جمعه 19/5/1386
چند ماهست نه یادداشتی نوشتم نه مطلبی.. اومدم از خونه بیایم بیرون و به گفته ی روانپزشکی که گفت کار و کسبی راه بیانداز تا از تنهایی در بیای از اون ور بوم افتادم. منی که سه سال کارم خوندن وبلاگ و نوشتن بود و بالغ بر چهارصد مطلب در وبلاگ های مختلف نوشتم حالا دیگه خیلی حالگیر شده که نه وقت درست و حسابی دارم چیزی بخونم و نه احیانا نوشتن دغدغه ها و مطلب جدیدی که به ذهنم میاد. توی این مدت چند تا مطلب توپ به ذهنم رسید تا بنویسم که یکیش عنوانش "عاشقیت با اعمال شاقه" بود. نمی دونم چرا برای اون مطلبی که حالا نمی دونم چی می خواستم بنویسم ابتدا اسم انتخاب کردم. برای همین هم است که یادم مونده چیزی می خواستم بنویسم. چند شب پیش هم یه مطلب می خواستم بنویسم که تا صفحه ی ورد را باز کردم بهروز شاگرد مغازه ی بغلی گفت اقای ... من می خوام مغازه رو ببندم نمی خواهید بهتون کمک کنم مغازتون رو ببندید. ساعت یازده بود و بعد از مدت ها با خوندن دو سه تا مطلب وبلاگی از دوستان نفهمیده بود چجوری نه شب شده بود یازده ... به هر حال مطلب بکری که می شد نوشتش آخرش نوشته نشد.
با اینکه می دونم آدم تا چیزی نخونه اونطور که باید نمی تونه خوب بنویسه نمی دونم چرا شدیم عالم بی عمل!! چندتایی فیلم هم که جونم دراومد تا نسخه ی بدون سانسورش رو پیدا کنم رو هنوز نگاه نکردم. از چه بنویسم هم خودش شده معضلی. تا بیای از کار و دولقمه نون در آوردن هم حرف بزنی میشه غرولند. البته خود کرده را تدبیر نیست. روزی که پا گذاشتم توی این کار می دونستم با بودن این دولت و مجلس رو هم رفته به هیچ وجح امنیت کاری ندارم ولی دلم می خواست حالا که خودم این همه توی خونه دچار افسردگی شدم؛ وقتی اومدم توی اجتماع چاووشی کنم بلکه مرحمی باشه روی درد چهارتا آدم.
هی زنگ زدم گفتم بابا این چهار قلم ويلون و گيتار رو زودتر بفرستیدش. جان تو نه جان خودم جلوی چندتا مشتری بدریخت بدقول در اومدم. میگفت آقای ... هیچی توی بازار نیست حالا تو هی بگو بدوشش. تو خیالم فکر میکردم مگه میشه... تا همین یه هفته پیش هنوز زنگ نزده بودم جنسا رسیده بود در مغازه حالا ... تا اینکه دیروز با یکی از وارد کننده ها حرف زدم. اون گفت از طرف دولت نود قلم جنس وارداتش غیر ضروری تشخیص داده شد و از حالا اگه بخوام توی واردات همین جنسا بمونم باید حق گمركي فراووني بديم. بنده خدا لوتی گری کرد و به من جزیی چهارتا ويلون داد. ده تومنی هم زیر بازار برامون فاکتور کرد.
تو میون نوشتن همین یادداشت یکی از دوستان که در کار آموزش گيتار و موسيقي عرف برا كودكان است اومد پیشم. خب دیگه خودتون می دونید حرفا حول چه چیزی چرخید تا رسید به اینجا که این روایت رو برام تعریف کرد: (۱۸-)
گفتش زمان های قدیم یه شاهی بود که مثل همه ی شاهان از مردم مالیات می گرفت. یه بار دستور داد مالیات رو زیاد کنند. مالیات رو زیاد کردند ولی هیچ کس اعتراضی نکرد. شاه دستور داد حالا که راحت ميدن مالیات رو بیشترش کنید. باز هم صدای هیچکی در نیومد. بعدش دستور داد از گذرگاه اصلی شهر هر کس میخواد رد بشه باید پول بده. مردم همینجور پولشون رو میدادند و می رفتند. حاکم از اون به بعد نشست سر گذرگاه و شروع کرد علاوه بر پول گرفتن از هر کی می خواست رد بشه یه دست هم ک ون ش میذاشت. یه روز که ترافیک رفته بود بالا و عده ی زیادی اونور گذرگاه توی صف معطل مونده بودند؛ کی داد زد بابا این چه وضعشه؟ طرف گفت حالا که پول می گیرید حداقل ک ون کن هاتون رو بیشتر کنید تا زودتر بریم به کار و بدبختیم مون برسیم ... (کدش آزاد شد)
رو لبهام اثر مضحک یک لبخند بود ولی در دلم ....
نه بابا نوشتن این حرفا هم فایده ای نداره ... تازه شاید مضر هم باشه... شاید باعث بشه فراموش کنم همین امروز چند بار ک ون دادم تا حالا که نشستم اینجا و ستار می گوشم و حروف های بی سرو پا رو پشت سر هم ردیف میکنم. این ستار هم تنها چیزی که خوب ازش باقی مونده همین مدل ریشش است. چی شد اون سرخ صورت مستی ها... باز دارم میزنم به خاکی خدایااااااا یکی منو از نوستالوژی نجات بده. نوستالوژی که نمیشه برا من چهار قلم جنس و دو لقمه نون. آخ که چقد بده میون 11165 فایل صوتی ندونی به کدوم باید گوش بدی تا حالی بهت بده ... یادم میاد چند سال پیش شعری از سید علی صالحی خودندم که آخرش میگفت... ری دم به این حافظه ام... این تیکه ی آخر شعر رو هم یادم رفته فقط همین منوده به یادم که ته ته اش میگفت کدام کلمه شفای من!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
فریدا: "توکاتا" یه واژه ایتالیایی است که اسم یه قالب از موسیقی کلاسیک است و همه ی قطعات کلاسیک تا برسه به سمفونیها با قطعه ی توکاتا شروع میشه... معادلش در موسیقی خودمون اولین گوشه ی هر دستگاه موسیقی سنتی است که بهش میگن "درآمد"
پ ن۱: امروز از صبح حالم گرفته شد. اول اینکه با کلی زحمت رفتم پیش روانشناسم که گفتند تا پس فردا نمیاد بعدش هم یه مبلغ قبض موبایل برام اومد که می ترسم حتی اینجا بنویسمش..( خدایا برسون یه کم پول)
پ ن۲: یه بار تو کامنت های جوجو یکی از من که توی وبلاگ نویسی زیاد نوشابه برا خودم باز میکنم یاد کرده بود و سراغ گرفته بود و میخواست بدونه کجام؟ بعد از ثبت مطلب و باز شدن پست جدید دیدم اول وبلاگ چقد نوشابه برا خودم باز کردم.... حالا تویی که دنبالمی میتونی اینجا منو بخونی