تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

 

يكي عجيب

 

نوشت تا تنها نباشد

 

ميان صدها سايه ي مهربان

 

عجيب تر شد

 

 

پ ن 1: هر روز در رفت و برگشت به مغازه به دو تابلو پاييني در مسيرم برخورد ميكنم و حتي اگر سرم را هم نچرخانم معمولا از اون مسير به بعد به جنبه هاي مختلف شون فكر ميكنم.

 

پ ن 2: به فریدا و و روژین: به باور من شادي يك نوع زيبايي است و خيال ميكنم همه دوست دارند زيبا زندگي كنند. متاسفانه بسيار ديده ام كه افرادي با زير پا گذاشت اخلاق و عزت نفس خود مجبور شده اند نازيبا زندگي كنند. مي تونيد فيلم مستند « فقر و فحشا» در ايران را نگاه كنيد تا زندگي ناشاد برخي افراد كه بلد نبودند زندگي اي كه ناچارند سپريش كنند را چگونه  شاد نگه دارند؛ رو ببينيد.

 

 پ ن 3: اين اسب ها همه خسته شده اند. ديگر براي برنده شدن جولان نمي دهد و تنها به هواداران قديمي دلخوش اند و برايش تكرار دويدن هاي قديم را تكرار ميكنند.  

 

پ ن 4: سرد سردم / چه غريبم / توي اين كوچه ي تاريك / من كجا خوابم برد. 

 

پ ن 5: يه خبر كه شايد برا فريدا جالب باشه اينه كه  كارگردان فيلم "فريدا" اخيرا فيلم زيبايي ساخته به اسم "در سراسر دنيا" كه در اون سي و چند ترانه ي زيبا از گروه بيتلزها خونده شده و مسئله ي مورد تعجب اينه كه مورد تشويق اغلب منتقدان چغر فيلم هاليودي قرار گرفته 

 

پ ن ۶: شده گاف بدین بعد خوش خوشانتون بشه که گاف دادین؟  

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

كلمات پاك : اگر ثروتمند نيستي مهم نيست، بسياري از مردم ثروتمند نيستند. اگر سالم نيستي، هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند. اگر جوان نيستي همه با چهره ي پيري مواجه مي شوند. اگر تحصيلات عالي نداري، با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد . اگر قدرت سياسي و مقام نداري، مشاغل مهم متعلق به معدودي از انسان ها است. اما اگر عزت نفس نداري برو بمير که هيچ نداري                             « گوته » 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:53  توسط آریا  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

کلمات پاک: شادي چيزي نيست جز هماهنگي ساده انسان با زندگي كه محكوم به سپري كردن آن است.             «البر کامو»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 20:56  توسط آریا  | 

قدمان به قامتش نمي رسد. هم او كه همانند حرف اول نامش « الف » در همه ي عرصه هاي بودن راست و استوار است. در حسرت نگاهم به « الف » ناگزير به « ب » رسيدم. همانكه ديرگاهي نمي دانستم با من بود؛ هميشه در نهانخانه ي بايش جنبشي، حركتي پاك است كه نمي گذارد بايستم. وقتي در« پرستش» ايمانمان را به بودن باختيم به او كه در بايش ران را نهمفته دارد ايمان آوردم. بانو ببخش كه ديرپا به بارش ات ايمان آوردم. باور كن حالا حالاها قدمان به قامت استوار «الف» نمي رسد بانو جان. بگذار گداي محبتت در اينجا - كه دوباره شده خانه ي دلم - « با » را با « ران » همراه كند و « باران» صدايت زنم. چون هميشه مسبب رويش و پويشم بوده اي. بانوي پاك و زلال 

 

پ ن1: علي شرابي ميدانم هنوز آنقدر پخته نشده ام، با خوش باوري خيال ميكنم كه كمي وسعت رنج سراب را چشيده ام و خود را در نزد مي فروشي چون شما مغبچه اي بيش نمي بينم. لوتي، ميدانم حالا حالاها بايد جلويت لنگ بيندازم. 

 

پ ن2 : بانو جان قرار بود تصميم بگيري كه در دنياي وبلاگ نويسي فاش سازم كه «باران» ام كيست...

 

پ ن 2: چقدر حال ميده بعد از دو هفته دندون درد نان و چاي  و سيگار بخوري.   

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

كلمات پاك: خوشا نظربازيا كه تو آغاز ميكني ...          « احمد شاملو »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:55  توسط آریا  | 

حتما تا حالا حداقل در اخبار گوناگون شنيديد كه پژو 405 اي در فلان جا به علت نقص فني از توليد در كارخانه آتش گرفت.

بهتر است يه فلش بگ به سال 1372 به بعد بزنيم كه پژو 405 خط مونتاژش در ايران راه افتاد. همزمان با پژو 405 نوعي از دوو از كره ي تازه وارد شد به بازار اتومبيل؛ در ايران رقابت شديدي با هم داشتند كه بعلت هاي گوناگون پژو بازر رقابت را ربود و ايران خودرو، كرمان خودرو را قبل از اينكه خود شركت دوو ورشسكته شود، ورشكسته كرد. در نبود رقيب، بازار پژو گرمتر شد و سود هاي كلاني را به جيب ايران خودرو ريخت. وقتي قصه ي اينكه ما مگه از كره چه كم داريم (!!!!!) راه افتاد و طرح توليد خودرو ملي مطرح شد ايران خودرو متولي به سرانجام رساندن اين پروژه شد. سرتون رو درد نيارم با توجه به هزينه هايي كه براي تحقيقات توليد قطعات و مونتاژ سمند شد شركت ايران خودرو كه عادت كرده به سود زياد، بازدهي مالي دلخواه خود را در توليد اين محصول تاكنون نداشته است. از طرف ديگر با اقبال مردم از ديگر محصول پژو كه 206 نام دارد هزينه هاي ديگري براي توليد 206 كاپوت دار كرد كه اين پروژه هم بازدهي مالي مناسب ندارد.

ديگر سال هات كه تبليغات پژو 405 قطع شده است، سالهاست كه موتور آن از 2000 سي سي به 1800 سي سي تقليل يافته است، سالهاست هيچ بانكي در جوايز خود پژو 405 را قرار نميدهد. ولي هنوز اقبال مردم نسبت به اين محصول ايران خودرو بيشتر از هر اتومبيل ديگريست. به باور من مسئولين از خدا بي خبر ايران خودرو  با آگاهي از شعور كم مصرف كنندگان خود به عمد با ايجاد نقص فني مهم در توليد اين محصول بشكي كه آتش بگيرد و هدایت بازتاب گسترده ي خبري آن سعي دارند تا توجه مردم را نسبت به سمند خودرو ملي (!!!!!) و پژو 206 كاپوت دار بيشتر بكنند تا با خريد آنها سود بيشتري در جيب خود ببينند. بخصوص حالا كه ديگر بايد پول هنگفتي كه سالانه از فروش صد هزار پيكان قراضه بدست مي آورد را جبران كند. ابتدا براي ملت ايراني و سپس مسئولين نهايت تاسف را مي خورم كه اينقدر كثيف زندگي مي كنند.

 

پ ن۱: خبر چند شب پيش تلويزیون كه گفت پژو اي خاموش و بدون سرنشين نصف شب آتش ميگيرد ديگر خيلي ضايع بود. (البته تا مردم يك مملكتي ضايع نباشند خبرهاي ضايع اينجوري ساخته نخواهد شد) 

 

پ ن۲: اه اه اه کی این روزهای مزخرف شهریور تموم میشه.....

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کلمات پاک: براي اطمينان از دوام اعتقاد مردم به حكومت، استفاده از نيروي پليس به اندازه اعتماد به ايمان قلبي مردم لازم و ضروري است.                    ( البر کامو )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:5  توسط آریا  | 

توی کامنت های پست قبلی یکی از دوستان درخواست کرده بود شعری از خودم اینجا بذارم. ابتدا بگم مدتیست در دوران رکود سرایش شعر قرار دارم و سپس شعری را که اردیبشهت گذشته برای عشقم گفتم را میذارم اینجا

 

 

وقتی گنجشک های درخت دلم

کوچ کردند

و برگ هایش

شاخه ها را

رها

رها می کردند

فصل اسفند نفس هایم؛

گنجشکی شدی

در برف و بوران

بر شاخه های ناهشیار

 

حالا

جیک جیک هایت

همهمه ی تمام گنجشک های زمین را

در دلم رویانده ست

 

اردیبهشت کدام مهربانی ست

                                  تولدت ؟

 

کلمات پاک: نيمي از عمر را به تمسخر آنچه ديگران به آن اعتقاد دارند مي گذرانيم و نيمي ديگر را در اعتقاد به آنچه ديگران آن را تمسخر مي کنند.                   "ارنست همينگوي"

 

پ ن ۱:همیشه هر وقت وبلاگ جدیدی راه اندازی میکنم بدنبال  وبلاگ های جدید برای خوندن و همچنین مخاطبان جدیدی هم میگردم. پیرمرد که رازیانه  رو مینویسه بهترین نظر رو درباره ی پست قبلی داده. از این اتفاق خوشحالم

پ ن۲ : از بس آمپی سیلین زدم و انواع آنتی بیوتیک خوردم کمی تا قسمتی امروز لاجونم. باور نمی کردم عفونت دندون چهار روز منو توی اتاقم بستری کنه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:43  توسط آریا  | 

این اوخر گاهی ناچار میشدم یادداشتی بنویسم. یادداشتی که میذارم شما رو با من بعد از این چند ماه کمی تا قسمتی آشناتر میکنه و میتونید از همین حالا تکلیفتون رو با چرندیات من معلوم کنید.

جمعه 19/5/1386

 

چند ماهست نه یادداشتی نوشتم نه مطلبی.. اومدم از خونه بیایم بیرون و به گفته ی روانپزشکی که گفت کار و کسبی راه بیانداز تا از تنهایی در بیای از اون ور بوم افتادم. منی که سه سال کارم خوندن وبلاگ و نوشتن بود و بالغ بر چهارصد مطلب در وبلاگ های مختلف نوشتم حالا دیگه خیلی حالگیر شده که نه وقت درست و حسابی دارم چیزی بخونم و نه احیانا نوشتن دغدغه ها و مطلب جدیدی که به ذهنم میاد. توی این مدت چند تا مطلب توپ به ذهنم رسید تا بنویسم که یکیش عنوانش "عاشقیت با اعمال شاقه" بود. نمی دونم چرا برای اون مطلبی که حالا نمی دونم چی می خواستم بنویسم ابتدا اسم انتخاب کردم. برای همین هم است که یادم مونده چیزی می خواستم بنویسم. چند شب پیش هم یه مطلب می خواستم بنویسم که تا صفحه ی ورد را باز کردم بهروز شاگرد مغازه ی بغلی گفت اقای ... من می خوام مغازه رو ببندم نمی خواهید بهتون کمک کنم مغازتون رو ببندید. ساعت یازده بود و  بعد از مدت ها با خوندن دو سه تا مطلب وبلاگی از دوستان نفهمیده بود چجوری نه شب شده بود یازده ... به هر حال  مطلب بکری که می شد نوشتش آخرش نوشته نشد.

با اینکه می دونم آدم تا چیزی نخونه اونطور که باید نمی تونه خوب بنویسه نمی دونم چرا شدیم عالم بی عمل!! چندتایی فیلم هم که جونم دراومد تا نسخه ی بدون سانسورش رو پیدا کنم رو هنوز نگاه نکردم. از چه بنویسم هم خودش شده معضلی. تا بیای از کار و دولقمه نون در آوردن هم حرف بزنی میشه غرولند. البته خود کرده را تدبیر نیست. روزی که پا گذاشتم توی این کار می دونستم با بودن این دولت و مجلس رو هم رفته به هیچ وجح امنیت کاری ندارم ولی دلم می خواست حالا که خودم این همه توی خونه دچار افسردگی شدم؛ وقتی اومدم توی اجتماع چاووشی کنم بلکه  مرحمی باشه روی درد چهارتا آدم.

 

هی زنگ زدم گفتم بابا این چهار قلم ويلون و گيتار رو زودتر بفرستیدش. جان تو نه جان خودم جلوی چندتا مشتری بدریخت بدقول در اومدم. میگفت آقای ... هیچی توی بازار نیست حالا تو هی بگو بدوشش.  تو خیالم فکر میکردم مگه میشه... تا همین یه هفته پیش هنوز زنگ نزده بودم جنسا رسیده بود در مغازه حالا ... تا اینکه دیروز با یکی از وارد کننده ها حرف زدم. اون گفت از طرف دولت نود قلم جنس وارداتش غیر ضروری تشخیص داده شد و از حالا اگه بخوام توی واردات همین جنسا بمونم باید حق گمركي فراووني بديم. بنده خدا لوتی گری کرد و به من جزیی چهارتا ويلون داد. ده تومنی هم زیر بازار برامون فاکتور کرد.

 

تو میون نوشتن همین یادداشت یکی از دوستان که در کار آموزش گيتار و موسيقي عرف برا كودكان است اومد پیشم. خب دیگه خودتون می دونید حرفا حول چه چیزی چرخید تا رسید به اینجا که این روایت رو برام تعریف کرد: (۱۸-)

گفتش زمان های قدیم یه شاهی بود که مثل همه ی شاهان از مردم مالیات می گرفت. یه بار دستور داد مالیات رو زیاد کنند. مالیات رو زیاد کردند ولی هیچ کس اعتراضی نکرد. شاه دستور داد حالا که راحت ميدن  مالیات رو بیشترش کنید. باز هم صدای هیچکی در نیومد. بعدش دستور داد از گذرگاه اصلی شهر هر کس میخواد رد بشه باید پول بده. مردم همینجور پولشون رو میدادند و می رفتند. حاکم از اون به بعد نشست سر گذرگاه و شروع کرد علاوه بر پول گرفتن از هر کی می خواست رد بشه یه دست هم ک ون  ش میذاشت. یه روز که ترافیک رفته بود بالا و عده ی زیادی اونور گذرگاه توی صف معطل مونده بودند؛ کی داد زد بابا این چه وضعشه؟ طرف گفت حالا که پول می گیرید حداقل ک ون کن هاتون رو بیشتر کنید تا زودتر بریم به کار و بدبختیم مون برسیم ... (کدش آزاد شد)

رو لبهام اثر مضحک یک لبخند بود ولی در دلم ....

نه بابا نوشتن این حرفا هم فایده ای نداره ... تازه شاید مضر هم باشه... شاید باعث بشه فراموش کنم همین امروز چند بار ک ون دادم تا حالا که نشستم اینجا و ستار می گوشم و حروف های بی سرو پا رو پشت سر هم ردیف میکنم. این ستار هم تنها چیزی که خوب ازش باقی مونده همین مدل ریشش است. چی شد اون سرخ صورت مستی ها... باز دارم میزنم به خاکی خدایااااااا یکی منو از نوستالوژی نجات بده. نوستالوژی که نمیشه برا من چهار قلم جنس و دو لقمه نون. آخ که چقد بده میون 11165 فایل صوتی ندونی به کدوم باید گوش بدی تا حالی بهت بده ... یادم میاد چند سال پیش شعری از سید علی صالحی خودندم که آخرش میگفت... ری دم به این حافظه ام... این تیکه ی آخر شعر رو هم یادم رفته فقط همین منوده به یادم که ته ته اش میگفت کدام کلمه شفای من! 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

فریدا: "توکاتا" یه واژه ایتالیایی است که اسم یه قالب از موسیقی کلاسیک است و همه ی قطعات کلاسیک تا برسه به سمفونیها با قطعه ی توکاتا شروع میشه... معادلش در موسیقی خودمون اولین گوشه ی هر دستگاه موسیقی سنتی است که بهش میگن "درآمد"

 

پ ن۱: امروز از صبح حالم گرفته شد. اول اینکه با کلی زحمت رفتم پیش روانشناسم که گفتند تا پس فردا نمیاد بعدش هم یه مبلغ قبض موبایل برام اومد که می ترسم حتی اینجا بنویسمش..( خدایا برسون یه کم پول) 

 

پ ن۲: یه بار تو کامنت های جوجو یکی از من که توی وبلاگ نویسی زیاد نوشابه برا خودم باز میکنم یاد کرده بود و سراغ گرفته بود و میخواست بدونه کجام؟ بعد از ثبت مطلب و باز شدن پست جدید دیدم اول وبلاگ چقد نوشابه برا خودم باز کردم.... حالا تویی که دنبالمی میتونی اینجا منو بخونی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:42  توسط آریا  | 

 

به شتر میگن کجا بودی؟

میگه حموم بودم...

میگن آره اتفاقا از سرو روت معلومه

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن: دیروز یکی از مزخرف ترین روزهای مثلا عید من بود. از صبح دندون دردی که یک ماهیست گرفتارشم یهو تو روز تعطیل به وحشتناک ترین درد جسمی این یکی دو سال اخیرم تبدیل شده بود

پ ن۲: وقتی بعد از تعطیل کردن وبلاگ قبلی خواستم شروع کنم یواشکی در وبلاگی به اسم شب دیجور مطلب بنویسم یکی از دوستان که اغلب شما بهش ارادات خاصی دارید بهم پیشنهاد داد از معلولیت و اینجور چیزا ننویسم. متاسفانه بلد نبودم یواشکی بنویسم همانطور که تا حالا یاد نگرفتم یواشکی بخندم یا خشمگین شوم یا پشت سر کسی حرف بزنم و ..... حالا هم بعد از وسوسه های فراوان و نوشیدن چند جرعه شراب در حین رنج سراب زد به سرمون که باز آشکارا بنویسم.

پ ن۳: توی این چند مدتی که وبلاگ نمی نوشتم یه مغازه کوچولو راه انداختیم با یه اسم بزرگ. "مرکز موسیقی توکاتا" سعی میکنه جون بکنه همراه با چاووشی برای مردم یه خورده فعالیتش رو گسترده تر کنه

پ ن ۴: شبیه چاووشی شاید باشد این جون کندن ما...

کلمات پاک: هیچ فرهنگی هویت خود را در انزوا حفظ نمی کند، هویت در تماس به دست می آید، در تقابل و در راه گشودن از میان موانع.                  «کارلوس فوئنتس»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:32  توسط آریا  |