تبليغاتX
تپیدن دو دل

تپیدن دو دل

در این طریق دل دل کنی، دو دل شوی؛ بی سایه و آب می مانی

نخست: بهمن ماه سال گذشته وقتی به فکر تغییر اسم وبلاگ افتادم و بعد از کلی اسم که در ذهنم چرخ می خوردند عنوان وبلاگ را از "شبیه" (شبیه رویدن دارد گیاه...) به "تپیدن دو دل" تغییر دادم؛ اصلا فکر نمی کردم به این زودی ها عمر تپیدن دو دل  تمام بشود. گیاهی که حتی عشقی که مانند باران بر تمام وسعت جانش می بارید را شبیه عشق می پنداشت؛ در بیمارستان بستری بود. عشقش یادداشت های کوتاه، نگران، سراسیمه، همراه با تمنا و مناجات در اینجا می نوشت و با هر واژه هویت این وبلاگ تغییر می کرد و چه آشوب شیرینی در من ... با دیدن اون پست ها و اون همه کامنت که سراپای وجود مرا غریق محبت خود کرده بود موجب شد عنوان انتخاب شده ی "پا در سنگ" را فراموش کنم و بنویسم "تپیدن دو دل" تپیدن دو دل / دری وا می کند..... و اکنون دری به روزی نبودن ها...

دیگر نمی توانم زیر عنوان "تپیدن دو دل" اینجا یادداشت هایم را بنویسم. فضای غالب بر این وبلاگ با هوای جان تازه ی من همخوانی ندارد. اینجا دیگر وطن من نیست و من نمی توانم نفس های تازه ام  را در این وسعت زیبا ولی مخدوش شده به رشته ی تحریر درآورم. ترجیح می دهم "تپیدن دو دل" با تمام تقدسی که برایش قائلم دست نخورده بماند و با تغییر چند باره ی عنوان وبلاگ چیزی اینجا ننویسم.

برخی دوستان از من خواسته اند اینجا بمانم. لطف و محبت تک تک شما از روزی که به جمع مخاطبان این وبلاگ پیوستید را هرگز فراموش نمی کنم ولی احساسات و افکار کولی وارم نمی گذارد اینجا بمانم. دل کندن از شما سخت است ولی....

 

سپس: بعد از آخرین سفرم که رابطه ی عشقی مان شبیه  یک دوستی ساده شد سعی کردم خیلی چیزها را از درون و بیرونم تغییر بدهم. با جدیت بیشتری فیزوتراپی ام را ادامه می دهم... شروع به تمرین نوشتن کرده ام... به کلاس تئوری موسیقی می روم... تغییراتی موثر جهت جلب مشتری در دکور مغازه داده ام... تبلیغات و اطلاع رسانی گسترده و متفاوتی راه انداختم که خیلی خسته کننده و وقت گیر بود... سازهای جدید و گران تری را به مجموعه ی سازهایی که می فروشم اضافه کرده ام... به کلاس نقد عکس می روم و یکی دوتا دوست جدید اونجا پیدا کرده ام. مسئول سینمای جوان گفت دوربین های پیشرفته شان را در اختیارم می گذارند. یکی شان گفت ما واقعا به نقد های یک منتقد شعر و داستان نیاز داشتیم... رژیم غذایی سخت ولی فرح بخشی را جهت حداقل کاهش بیست کیلو  شروع کرده ام... قرص خواب بعد از شش سال و اندی دیگر نمی خورم... به تناسب اندامم فکر میکنم... فرم موها و نوع لباس پوشیدنم را کم کم دارم تغییر میدهم و میخواهم از این ریخت کلاسیک شش در چهار فوری در بیام... می خواهم ماجراهای عشقی ام را همانطور که سال ها پیش از آسمان ها به زمین کشاندم این بار از زمین به درونم که گاهی شاید بازی باشدش با ماه و ستارگان ببرم.... راستی نماز خوندنم سر و سامون بهتری گرفته ولی اونجوری نیست که دوست دارم(رو ویلچر درست حال نمیده...) تصمیم گرفته ام نهایتا تا دو سال دیگه روی پای خودم بایستم و  بدون کوچیکترین شکی مطمئنم با لطف خدا و تلاش خودم چنین خواهد شد... به طرف ریکی از طرف دوتا از دوستانم دعوت شده ام و می بایستی ابتدا بشکل تئوریک و بعد عملی با این طریق آشنا شوم... شاید با پولی که بدستم خواهد اومد ماشین خریدم و اینبار بیشتر مواظب خواهم بود داداش و دیگران دهنش را سرویس نکنند و هزینه های تعمیرش را من بدهم... اگر ماجرای خریدن ماشین جدی شد حتما چند سفر تفریحی خواهم داشت... قصه ی خرید خونه از دست تعاونی مسکن سازمان را خیلی خوب پیگیری کرده ام و خرید و پرداخت قسط هاش حاشیه ی امنیت خوبی پیدا کرده است.  وووو..... رو هم رفته هنوز سر پر شور و شری دارم و دوست ندارم یک روز را دوبار زندگی کنم.  

توضیح: در ادامه ی مطلب ورجن دوم همین پست و یکی از آخرین شعرهایی که سروده ام گذاشته ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:33  توسط آریا  | 

برای من وفاداری به عشق مهم تر و ارجح تر از وفاداری به معشوق های گذشته است. معشوق هایی که گاهی نشونی ازشون نیست و یا معشوق ها و عشق هایی که دیگه رنگ باختن .... فکر می کنم اون چیزی که مهم است، و وفاردای به اون مهم است برای من خود عشق هستش و اگر عشقی رنگ آبی.... رنگ قرمزش را از دست داد و نشد مثل یک سیب توی دستت بگیریش و گازش بزنی دیگه وفاداری به چی هستش؟ من وفادار به عشق خواهم بود نه خاطره های عشق و وقتی که به گفته ی زنده یاد شاملو "عشق رنگ آشنایش" را باخت دیگه آدم به چی دلخوش باشه؟ به چی وفادار باشه؟ و تنها وفاداری به عشق است که سازنده است و آدم را به جلو می بره....

به هر حال من نمی تونم بدون خوشی و یا دلخوشی  باشم و بدون عشق احساس می کنم توی این دنیا با خیلی چیزها غریبه ام.         

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن1: مطلب حاضر یک یادداشت صوتی بوده که همانطور که ریکورد شده پر از حروف ربط و جملات کشدار نوشته شده است...

پ ن2: یکی از آخرین شعر هایی که گفته ام را همراه با صدای خودم در ادامه ی مطلب می گذارم

پ ن3: گاهی فراموش میکنم سیگاری که روی لبم گذاشتم را روشن کنم و خیسی لبم دهن فیلترش را سرویس میکنه... تازه وقتی روشنش می کنم می بینم بی چاره چه عذابی میکشد نمی تونه خوب بهم لب بده...   

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:43  توسط آریا  | 

نیکو: متاسفانه دیر با وبلاگ نیکو آشنا شدم. کسی که به نظر من طبق تعریف درست وبلاگ نویسی اندیشه ها و احساسات و عشق و بی حوصلگی و بسیار از خصوصیات رفتاری دیگرش را در یادداشت های روزانه اش بروز میداد. او در مورد بروز خودش خیلی کم پنهان کاری کرد و من به این میگم وبلاگ نویسی متعارف... جوری که مخاطب با دنیایی دیگر در کسی که نوشته هایش بسیار صمیمی است آشنا بشود. او بدون حساب و کتاب که شاید یکی از ویژگی های فردی که مهندس  و اهل محاسبه است؛ از هر چیزی که در درونش او را قلقلک می داد برای نوشتن حرف نمی زد ولی هر چه می نوشت با صداقت بود. شکل نوشتنش مخاطب را گیج نمی کرد. قدرت تخیل و مهر مادری و حفظ کردن کودک درونش باعث شده بود از زبان دینی هم فارغ از جذابیت های کودکی ناز، حرف های خوشمزه ای بزند که مخاطب را به کنجکاوی های کودکانه آشنا می کند. گرچه گاهی کودکش کلی عقلش قد می کشید و حرف هایی که در ذهن مادرش بود را بیان می کرد ولی باز هم از واژگان و لحن و فهم کودکانه استفاده می شد.

(نیکو در آخرین پستش نوشته: "بگزین ره سلامت ، ترک ره بلا کن" ... خب این کاملا برای من قابل درک است که کسی که در وبلاگ نویسی میخواهد خودش باشد و یکرنک با مخاطبش حرف میزند آخرش در این جامعه ی صد رنگ و ریا که برای خانم ها خیلی بیشتر از مردها کمترین حاشیه ی امنیتی میگذارد به جایی برسد که ترک ره بلا کند. امیدوارم روزی برسه که حداقل در جامعه ی مجازی ما بتوانیم بدون هراس خود واقعی مان را بروز بدهیم. )

 

انگاره ها: استاد یک عاشق قدیمی است که علارغم مشغولیات کاری فراوانش به نوشتن در وبلاگ علاقه دارد. او نگاهی بسیار باریک بین با اندیشه ای که حداقل برای خودش جا افتاده موضوعات بکری انتخاب می کند و با قلمی بسیار جذاب به فشرده ترین شکل ممکن مانند شرابی چند ساله حرف هایش را با مخاطب در میان می گذارد. همیشه یک عاشق واقعی انسان دوست است. یکی از بارزترین درون مایه های یادداشت های متین توجه اش به انسان هایی است که زندگی اشان به چالش کشیده شده است و او  چالش کسی که ازش حرف میزند را گاهی تعمیم میدهد به جامعه و افراد دیگر و حتی ذهن تو که مخاطب او هستی... فرایندی که تو را به نگاهی برتر به موضوع می کشاند...

 

 

خاتون نامه: زنی کاملا شرقی و بخصوص ایرانی که در یکی از مدرن ترین شهر های غرب زندگی میکند و با نگاهی باریک بین گاهی ما را با تفاوت های رفتار روز مره ی افراد غربی با ما شرقی ها و بخصوص ایرانی ها در قالب یادداشت های بسیار ساده آشنا میکند. طنزی جذاب اغلب با یادداشت هایش همراه است که مخاطب را با شادی گاه درونی و گاه فانتزی تا آخرین واژه های یادداشتش می کشاند. بانویی با اخلاق و منصف که دلداده است ولی دلدارش از او دور است با این همه هیچ وقت یادداشت های عاشقانه هاش با ناله همره نیست.

او خسیس است و برای نخریدن کاغذ کادو و کارت تبریک اینجور بهانه می اورد که اینجور خرج کردن ها پول حروم کردن است (خنده های شیطانی)... خدا میدونه برای چندتا تی شرت ناقابل چقدر دوستانش را هی این دست و آن دست می کند. (ایضا خنده های .... ) 

      

 

دختر ساروی: به شعر ها یا بهتر بگویم دلگویه هایش که به فرم شعر نو  آنها را می نویسد علاقه دارم و چهار پنج پست از او خوانده ام که فراتر از دلگویه های ادبی به ایجاز شعر هم رسیده بود و همچنین اغلب عناصر صور خیال  را در آنها می توان دید. مورد دیگر او در سرودن واژه ها را نقاشی می کند.

 

رستگاری در ساعت  8:20 دقیقه: گیله مرد. نقاشی. ملینا. مادر شوهری که خیلی بد بود. عشق به گیله مرد. عشق به نقاشی. عشق به متفاوت بودن و به تعبیر خودش زنی مدرن بودن. ایمان به خدا در دل.. انسان دوستی... بروز محض زنانگی در یادداشت هایش...

 

مشتی ماشالله: عشق، عصیان و شاید ماجرا جویی عاطفی، لوتی گری و با مرام بودن.... شایراد... دوتا موی رها... مشتی شدن الی ماشالله... تصور میکنم مشتی آدم دست و دلبازی است. عشق به مادر و رعایت احترام بزرگتر ها بخصوص مادر را یک بار خیلی جدی به من گوشزد کرد. علاقه به شعر کلاسیک و به باور من دریافت معانی زیبا و برتر در این شعر ها در شخصیت مشتی نفوذ کرده است. عبدالکریم سروش و مولانا... آنلاین بودن در رویداد های جامعه ای که در آن زندگی میکند و آپ تو دیت کردن اندیشه خود در این گذار... ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی که راهبر شوی...  علاقه به زندگی در ارتفاع...  متاسفانه مشتی هم کوله بارش را در وبلاگستان جمع کرده و دیگر نمی نویسد.

 

آب و سراب: چند تایی در وبلاگستان می نوشتند و دیگر نمی نویسند که خیلی حیف است و هنوز جایشان در ذهن من سبز است. حاج واشنگتن هم جزو این دوستان من است. دوستی من با برخی از پست هایش جوری بوده و است که بر خلاف ذهن فراموشکار و پراکنده ام هنوز شیرنی یادداشت هایش در لبخند هایم فراموش وقتی به فکرشان می افتم نشده است. حاج واشنگتن در بیان ناهنجاری های جامعه با نگاهی گاه طنز و گاه جدی اغلب با زبانی استعاری حرف های قلمبه سلمبه ای می زد. انسان دوستی و جوانمردی و احساسی لطیف از دیگر صفات بارز حاج واشنگتن است...  حاجی در آلاچیق مکانیکی بهتر می نوشت و رفتنش از آب و سراب بیشتر شبیه یک هاراگیری بود. 

 

موز ماهی: نویسنده و شاعری که وبلاگ نویسی اش را دوست دارم. با نوستالوژی و مرگ یا بهتر بگویم خودکشی یادداشت های فراوانی ازش خونده ام. با اینهمه کسی در وبلاگ موز ماهی تشویق به خودکشی نمی شود.

 

کافه گپ: اغلب یاداشت هایش که گاهی فقط یک عکس است با نوستالوژی خاصی آمیخته است. کم و کوتاه می نویسد ولی زیبا و حتی گاهی موجز می نویسد. احساس میکنم از زمانه و از دست رفتن بسیاری از رفتار های اخلاقی اجتماعی شکوه دارد. بطور کلی جانی نیک سیرت دارد که برای فرار از زشتی ها به نوستالوژی پناه می برد. (البته من با این گریز مخالفم و بارها علت هایش را در انجمن داستان و شعر توضیح داده ام)  

 

پرنیان: عاشقی موحد که کودک درونش را در آغوش کشیده و با چشم کودکی خدایش را همواره می نگرد. عاشقی که داغ فراق بر دلش مانده و گاهی خوب میداند که تنها حرف زدن با خدای بچگی می تواند رنج هایی که قلب یک دختر جوان را بی قرار می کند به آرامش برساند. در یادداشت های مرجان اغلب می توانی ردی از جان برتر را بیابی. ساده و بی آلایش می نویسد ولی گاهی مفاهیمی جدا عمیق را با مخاطبش در میان می گذارد.

 

آبی ژرف: من از دلفین خانم جدا معذرت می خواهم که ترتیب لینک های پیوندی ام را درست نکرده ام و می بایستی زودتر از این از یک الگوی بانوی عاشق ایرانی حرف بزنم. زنی که از ابتدای زندگی مشترکش با مشکلات متعدد بیرونی که بر کانون نو پا و عاشقانه ی دو جوان نیک سیرت وارد شد مواجه بوده و است. در اینجا به ارزش های چنین بانویی می رسیم. استقامت در مقابل مشکلات و تحمل تنهایی ها و زخم زبان ها و همواره مبارزه کردن و امید به فردا داشتن و با همه ی فشارهای روحی چاره جو بودن در وقت مناسب برای مشکلاتی که بسیاری از مردان جنگجو  در مقابلش کمر خم می کنند چه برسد خانم های نازک طبع و نازک سرشت...   غرور و مبارزه کردن برای از بین بردن مشکلات را می توانم حدس بزنم می توانسته از پدر خلبانش تاثی گرفته باشد ولی اگر تمام الگوهای مناسب تربیتی را هم در نظر بگیریم من می گویم تنها عشق به همسرش بوده که همیشه او را به جلو برده است... او بسیار جذاب و گیرا می نویسد. وقتی مطلبی توصیفی می نویسد بیشتر به گیرایی قلمش می رسیم. با مخاطبانش مهربان است و بدون اغراق زبان توصیفی او طی یادداشت های روزانه از آبی های ژرف با مخاطبش حرف میزند.

(متاسفانه هنوز هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی خسته ام و آمادگی نوشتن مناسب که حق مطلب را ادا کرده باشد را در مورد برخی از دوستان از جمله دلفین خانم را ندارم)

 

آن شرلی: آن شرلی بر خلاف اسمی که برای خودش گذاشته زیاد حرف نمی زند و شاید بشود گفت حداقل در وبلاگش کم حرف می زند. عاشق است و می داند به وصلی نخواهد رسید. احساس میکنم او در شرایط مدیریت کنترل بحران در خودش است. به عکاسی علاقه دارد و گاهی در پست هایش از عکس هایی که با موبایلش می گیرد می گذارد. او دختری است با یک عالم دوست داشتن نسبت به همه... دوستان نزدیکی دارد و از شیطنت ها و خرید ها و مسافرت های کوتاه و کارهای که روزانه با هم می کنند می نوشت. متاسفانه مدت زیادی است سراغ وبلاگش نرفته ام.

 

روشنای کاریز: علی خبرنگاری است که در بیروت ساکن است. بیشتر دوستان خانم مهربانش آیدا با هاهاهاهای خاص خودش را بیشتر و بهتر می شناسند.  من علی را با وبلاگ "رنج سراب و رنگ شراب" خیلی بهتر و زیبا تر شناختم. عاشقی پا در رنج که هیچ وقت تسلیم شرایط نامناسب نمی شود و همیشه رو به روشنایی قدم بر می دارد. تفسیر های او از رویداد هایی که در لبنان می گذرد برای علاقمندان اینجور حرف ها بسیار جذاب است.

 

دریا: نمی دونم چوری سر از وبلاگش در آوردم ولی لینک های اولیه اش و نوع دسته بندی یادداشت هایش در دیدار اول از وبلاگش نظرم را جلب کرد. گاهی بسیار ساده و گاهی بسیار پر معنا و صقیل می نویسد. دور دنیا را گشته است و همین کافی است خواندن یادداشت هایش با هر موضوعی برایم جذاب باشد. معلم است و با شاگردانش رابطه ی دوستی دارد. (متاسفانه این بدشناسی من است که در آخر این پست و ساعت دوازده شب خستگی نمی گذارد در مورد این دوست نو یافته حرف بزنم)

 

چند اول: جایی که محمد صادق دهقان دوست افغانی و روزنامه نگار من شعر هایش را می نویسد. وبلاگ اصلی او "کلین 57" نام دارد که بدون شک یکی از اولین وبلاگ های فارسی است. روزنامه نگاری اهل فرهنگ که تا چند وقت پیش در قم زندگی می کرد. سابقه ی وبلاگ نویسی اش از همه دوستانی که لینک داده ام طولانی تر است. از کودکی در ایران بزرگ شد ولی چند وقتی است به زادگاهش کابل برگشته است. شعرهایش را خیلی دوست دارم.

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

پ ن: چند تایی از دوستان هستند که خواننده ی وبلاگ زیبایشان هستم و فکر می کردم به وبلاگشان لینک داده ام. هانیل خانم و سگ سیبیل و گل یخ و چند تایی دیگر که حضور ذهن نذارم از ایشان معذرت می خواهم که در مورد وبلاگشان چیزی ننوشته ام.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 9:20  توسط آریا  | 

 

1. ویولت عزیز از من پرسیده است روند بهبودی ات چگونه بوده است. خب بیشتر بر شش ماه از روزی که سلول های شوان بر قسمت ضایعه دیده ی نخاء ام گذاشته شد گذشته است و تقریبا هر ماه در همان بیمارستان امام تست شدم روند بهبودی ام چگونه بوده است. هیچ چیز قبل عرضی ندارم در مورد بهبودی بر اثر سلول های شوان ولی بهبودی داشته ام. دو سه ماه است که غیزه ی جنسی ام کمی فعال تر شده که شاید بیارتباط با عمل نباشد ولی با توجه به روند بهبودی پیش بینیشده برای این تحقیقات بهبودی غریزه  جنی بعد از راه رفتن ومی بایستی اتفاق بیفتد.  به هر حال اغلب می دانید بیشتر از دو ماه است که هر روز فیزوتراپی میکنم. چند روز پیش وقتی می خواستم چیزی روی وایت برد کوچکی که تازگی ها برای مغازه خریده ام نتیجه ی کار چنان بود که چمان خودم هم از شدت تعجب گشاد شد و بشدت کیفور شدم. خوشبختانه کار روی انگشتان دارد روز به روز بهتر می شود جوری که می توانم اینجوری بنویسم. به ترتیب عکس های اول و دوم در ده روز اخیر بعداز هم نوشته شده است.

فارغ از این حرف ها همانطور که قبلا هم گفتم متاسفانه من ایمان به این کار تحقیقاتی نداشتم ولی حالا بشدت معتقدم سلامتی کامل خیلی دور نیست و من می خواهم دیگر روی پاهایم راه بروم و چون می خواهم خواهد شد.

 

2. این روزها مثل یک اسب جنگی در صحنه ی کار دارم دوندگی میکنم و برای همین فرصتی نمی ماند به اینترنت بیایم و با یادداشت های دوستان دیداری تازه کنم. به هر حال بر من ببخشاید. علاوه بر تبلیغات برای فروش تابستانی گالری ام واقعا فرئوش خیلی خوب شده و گاهی فرصت سر خاراندن هم ندارم. بخصوص ئاین روزها که پاکو پنبیا از اسپانیا به شیراز می خواهد بیاید و کنسرت گیتار فلامنکو در راه است و من برای این کنسرت علاوه بر تبلیغ بلیط فروشی هم میکنم. (البته ایشان بعد از شیراز  در کاخ سعد آباد هم سه شب اجرا خواهند داشت)

 

3. دوست بسیار نزدیکم و یار همه ی غارهایم فرا*ز بهز*ادی شاعر و منتقد ادبی برجسته و جوان کشور، بعد از یک سال و اندی دیروز تا حالا مهمانم بود. خدا می داند چقدر ازش خواستم میان حرفها و گفتگو ها برایم شعر بخواند و با هر بار خوانش "وقتی سینه بند سپید تو باز که می شود/ یعنی سیاه" چقدر مانند احساس شادمانی یک مبارز پیروز به یاد آن شب پر از درد افتادم که برای اولین بار برایم خواندش... بخاطر شیفتگی و کنجکاوی و همدلی در برخی از گفتگوها چنان به هم تنیده شدیم و گاه این دست و آن دست کردیم که در موقعیتی که مناسب نبود مصاحبه که قرار بود انجام گیرد شروع شد و سوال هایی از من کردند که به پایان نرسید و هر دوی ما در جایی از گفتگو یا مصاحبه حالمان چنان  دیگرگون شد که امکان ادامه ی آن از دست و دلمان پرید. به هر حال خوب شد به پایان نرسید چون وقتی دیگر روردو بدون هیچ حجابی خواهیم دید.

 

میان نوشت:تولد منجی وعده داده شده را به منتظران تبریک می گویم.  آرزو میکنم همیشه در هر انتظاری برای هر چیز همیشه لبخند بر دل و لب تان باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط آریا  | 

ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی، تو شبای وحشت من


ای تبلور حقیقت، توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی، تو منو دادی به خورشید


اگه باشی یا نباشی،برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم ،تو رفیقی جون پناهی


ناجی عاطفه ی من، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته


اگه مدیون تو باشم، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره، که منو دادی نشونم


وقتی شب ، شب سفر بود، توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود، واسه بردنم به ظلمت


وقتی هر ثانیه ی شب، تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست، بهترین لباس من بود


تو با دست مهربونی، به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی، پرده ی شبو دریدی


یاور همیشه مؤمن، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت


ای طلوع اولین دوست، ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش، ای یگانه یاور من


مقصدت هر جا که باشه، هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق، پشت لحظه ها که باشی


خاطرت باشه که قلبت، سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق، دست بی ریای من بود

 

دیشب فقط دوساعت داریوش بی وقفه این ترانه رو  تو گوش من زمزمه کرد و آخرش اونقدر چشمهام داغ شد که خوابم برد...

 

مدتها ست دلم میخواد بیام تو بلاگت چیزی بنویسم....قبل ترها هم خیلی دوست داشتم تو بلاگت بنویسم ولی نمی دونم چرا اینقدر کم اینجا نوشتم...صبح خواستم بیام و این شعر رو بذارم که نشد...الان هم اومدم دیدم خودت آپ کردی.

به هر حال من اینو ثبت موقت میذارم ،هر کاری خودت دوست داشتی باهاش بکن!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آریا نوشت: اینو آویشن پریروز نوشته ... خوشحالم اینجا نوشته و خودشو تخلیه کرده ولی ای کاش داریوش گوش نمیدادی. ای کاش چند تا کلاس دیگه هم تابستون میرفتی و مثل من خیلی خسته می شدی. احتمالا از سه شنبه ی دیگر کلاس نقد عکس در انجمن سینمای جوان هم بیاد جزو مشغولیاتم. مسئولش بهم گفت اگه بیای دوربین های حرفه ای مون را مجانی در اختیارت میذاریم تا عکس بگیری...

بزرگداشت خسرو شکیبایی هم چندان خوب برگزار نشد گرچه تا آخرش نموندم. تیزر یادبودش مزخرف بود...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:36  توسط آریا  |